چقدر خواب آن خانه را میبینم؟
چرا همیشه تاریک؟
چرا آینه اش غبارآلود؟
چرا پلکان همیشه پرنورش، پر از اشباح نادیدنی؟
چه چیزی را آنجا جا گذاشته ام؟
……………
وقتی میگفت:
-ننه واسم یه چائی بریز!
یعنی دریک استکان کمر باریک لب طلائی با نعلبکی گل مرغی که بقاعده دو میلی متر پائینتر از لبه استکانش،حاشیه جگری رنگی داشته باشد. چای نیزمیبایست حتمآ تازه دم و با ته مزه ای گس بوده و هیچ برگه چای ای رویش نایستاده باشد و رنگش (که بهیچ عنوان قابل اغماض نبود) به تیرگی یا روشنایی بیش از حد متمایل نبوده و از همان رنگ قرمززیبای مشهورسفره خانه های ایرانی تبعیت کند.
هنگام نوشیدن چای، با یکدست نعلبکی را نگه میداشت و با دست دیگر استکان را کمی خم کرده، مقداری چای را در نعلبکی میریخت (معمولآ نصف استکان) و قند کوچکی که بعدآ جایش را به کشمش و توت داده بود، برای زدودن تلخی چای در دهان میگذاشت و چای را داغ داغ مینوشید. نیمه دوم استکان نیز بهمان ترتیب و تقریبآ بلافاصله تقاضای یک چای دیگر میکرد که باید در استکانی کاملآ تمیز و شسته شده، با همان مناسک و ایندفعه با کمی آبجوش مخلوط، تقدیم میشد.
سپس با رضایت سری تکان داده، از جعبه نقره ای که رویش همیشه آهوئی در چنگ پلنگی گرفتاربود،سیگاری برمیداشت و با طمآنینه و دقت خاصی بر سر چوب سیگار همیشه تمیز شده اش سوار میکرد و با فندک گازی یکبار مصرفی آنرا روشن میکرد، پک عمیقی میزد و با آن نگاه دانا، از بین دودی که به هوا فرستاده بود، تماشایت میکرد.
مادربزرگم بود!
به برادرم که سالهاست جلای وطن کرده واوبطورغریزی میدانست دیگردر زمان حیاتش دیداری ممکن نیست، درتلفن میگفت:
- عزیزجون، یادته چقدرقرمه سبزیای منو دوس داشتی؟ کی میای تا دوباره برات درست کنم؟
تمام محبت و عشق و شور و امید و ترس و نگرانیهایش را در قالب ترشیجات متعدد لذیذ و قائوتهای مقوی و مرباهای عجیب و غریب از میوه هائیکه فکرش را هم نمیکردی بتواند مربا شود و یکسری خوراکیهامثل برنجک و آب زرشک خانگی و لواشک و قیسی و انواع خوردنیهای دیگر، همراه با شیره جانش مخلوط میکرد و به خورد ما میداد. با لذت تماشایمان میکرد. انگار پاداشش همان لحظه ای بود که دائی بزرگم از خانه بالای شهرش، برای بردن ترشی میامد و روی کوزه ای که درش را با تکه پارچه نوی کش دوزی شده ای پوشانده بود، خم میشد و بو میکشید ودرحالیکه سیبیلهاش تکان میخورد، میگفت:
- دستت درد نکنه عزیز. شورم انداختی؟
و عزیزجون، دستپاچه، گوئی گناه بزرگی مرتکب شده و فرصت جبران نیاز دارد، جواب میداد:
-والا این حسین آقا سبزی فروش هنوز گل کلم نیاورده ننه. همه چیزشو آماده کردم، منتظرم فردا گل کلمم برسه، رو چشمم. خبر میکنم بیاین ببرین. بخورین نوش جونتون.
و" نوش جون" را با غلظت آمیخته با عشق،واز ته دل میگفت.
زیر نگاه مهربانش، بقول خودش "حریصه کاری" میکردیم درخانه اش. بعد ازظهرها که همه خواب بودند،به اکتشاف میرفتیم و با یک جلد حافظ قدیمی خطی یا کبوترهای پشت بام یا جعبه سوزن نخ قدیمی که ظاهرآ متعلق به نوعی شکلات روسی بود و همه چیزدر آن پیدا میشد (روبانهای رنگی، مابقی دکمه های قدیمی، سنجاق قفلی و هزار تا چیز دیگر! دکمه جوجه ایه رو یادته؟ همیشه میگفتیم خوش بحال اون بچه ایکه این دکمه رو لباسش بوده!) خودمان را سرگرم میکردیم. گاهی هم شانس میاوردیم و درهزارتوی یخچال قدیمی سبز رنگش، یک بسته شکلات خارجی پیدا میکردیم که بخاطر دیابتی بودن عزیزجون، در گوشه ای از یخچال به رخوت دچار شده بود.