ته مانده هایم را
به آتش سپرده ام
از خود برخاسته ام
خورشیدم طلوع کرده است باز
اما
خاکسترهایم
چه داغ هستند هنوز
کی تمام میشوی ای عشق؟
به چه چیز اشاره میکنی؟
مرا تا کجا دنبال خواهی کرد؟
با من حرف بزن...
ته مانده هایم را
به آتش سپرده ام
از خود برخاسته ام
خورشیدم طلوع کرده است باز
اما
خاکسترهایم
چه داغ هستند هنوز
کی تمام میشوی ای عشق؟
به چه چیز اشاره میکنی؟
مرا تا کجا دنبال خواهی کرد؟
با من حرف بزن...
دختر کوچولوی دوستم
ماه گرفتگی کنار ناف شو نشونم میده و میگه:
این نقشه ی منه! هروقت گم بشم، از روی این نقشه راهمو پیدا میکنم!
با دقت ماه گرفتگی رو نگاه میکنم. راست میگه! کناره هاش مثل نقشه کشورها، کنگره کنگره اس!
بهش میگم این چه فکر خوشگلیه! میشه بنویسمش؟
با تردید نگاهم میکنه و با اون چشمای ترکمنیش سبک سنگینم میکنه و آخر سر میگه: خب!
هشت زن
هرهفته
به بهانه خواندن فصلی از کتابی
دورهم جمع میشوند
کتاب
هشت فصل دارد
هر فصل برای یک زن
تا بازگویدش
به زبان خود
ازین هشت زن
یکی در پیج و خم یک زناشوئی سرد
فراز و فرودهای تلخی را می آزماید
دومی، در ابتدائی ترین شناختهایش
از خود و دیگری
ترس و لذت را کشف میکند
نفر سوم
از مردها
وحشت دارد
پدرش
بخاطرزنی دیگر
همه چیز را رها کرده
و او، سنگ صبور مادر
چهارمی
یک سال است که ازدواج مجدد کرده
و مردش، او را "همانگونه که هست" دوست دارد
پنجمی
از "همه چیز" با شوهرش حرف میزند
ومرد ، همچون رفیقی صمیمی
فقط گوش میکند
ششمی
دردل اتاقی خلوت
خارج از خط قرمزها
از جام عشقی ممنوع مینوشد
و چشمهایش
مانند دو ستاره
در صورت تکیده اش
میدرخشند
هفتمی شاد است
چون به زودی
در معامله ای پرسود،
تاجی پرقیمت
بر سرش گذاشته خواهد شد
هشتمین نفر
تمایلی به مرورداستانش ندارد
ساکت مینشیند
و در تک تک آنها، فصل گمشده خود را
بازمیابد
....................................
همه عاشق
همه بیمناک
همه سرشار
همه زیبا
همه "زن" هستیم
لم دادم روی مبل و به چرخشهاش توی هوا نگاه کردم
گذاشتم که روی هر چیزی که میخواد بشینه
واسه خودش پرسه بزنه
برای اولین بارنگاهم بهش "برابر" بود
اومد دورسرم چرخید
نگاهم کرد
مطمئنم میتونست بفهمه توی کله ام چی میگذره
یکی اومد تو اتاق
- ای وای! مگس!!!
دوستیمون کوتاه شد
همانطورکه داشت برام ازجهان هولوگرافیک حرف میزد
کاسه بلور روی میز
قاچ هندونه
گل برگهای مریم
و صدف بزرگه
بطرز رمز آلودی ازم دور شدن
یاد آلیس افتادم
دویدم جلوی آینه...
زدم روی ترمز
بچه گربه کوچولو
بدون توجه به ماشینها
دنبال یه پروانه زرد رنگ
عرض خیابونو
با جهشهای بازیگوشانه
طی کرد
مجید کله خربزه:
- دروغگو دشمن خداس...چقد دشمن داری خدا...دوستاتم که مائیم...یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی...
- انار میوه ی بهشتیه. خونو صاف میکنه. الا خون ناپاکو!
- مجید کدوم سگ پدریه؟ من جیمی جنگلیم. دختره رو طایفه ی اعجوج معجوج از دستم در آوردن.
- یه نا مسلمون نیس دست من علیلو بگیره بگه شزمممم! ببره امامزاده داوود حالمو خوش کنه.
- التماس دعا. خوش به سعادتتون که میرین روضه. جاتون وسط بهشته. ما که دنیامون شده آخرت یزید! کیه مارو ببره روضه؟ مجید آقا، تو رو چه به روضه؟ روضه خودتی! گریه کن نداری والا خودت مصیبتی! دلت کربلاس...
-داش حبیبم که اهل روضه نیست. فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش میزد تو پیشونیش... بعد آقام نشست پای روضه من و غم منو خورد. من بدبخت سرسخت! خب، چشمی تر کردیم! ثوابش بره به حساب داش حبیبم که اهل روضه نیست.
- هیشکی خونه نیست الا من و اون و خدا. خدام که نرو نیس با عاشقیت!
- من با خیلیا عاشقیت داشتم! با دختر قاب عکسی که عکسش پشت جعبه آینه عکاسی چهره نما بود. بعد با بلیط فروش سینما روشن. خواستم بدونی. اما دیگه تا وقتی پیش آقام خاکم کنن، خود خودتی.
- داداشی! منو شبونه برسون امامزاده داوود.
- بلا روزگاریه عاشقی...
"سوته دلان" رو میدیدم امروز
جادوی سینمای حاتمی بازم مسحورم کرد...
یه زمانی حرف زدن با تو برام
مثل قدم زدن کنار دریا بود
اما امروز شوره زاره
دنبال مقصر نمیگردم
چه فرقی میکنه؟
آدما گاهی از هم دور میشن
اینکه چی ما رو اینجوری از هم دور کرده رو خیلی مرور کردم
با اندوه
ولی
دلم این نوع رابطه رو نمیخواد
بهش دروغ بگم؟
حرمت سالیان رو نگه دارم؟
دروغ بزرگتر؟
نه!
با دروغ آلوده نمیکنم اون چیزی رو که توی کوله بارم ازت دارم
میگذارم بگذره
بی اندوه
بعد از رفتن مهمونا
ظرف تقریبآ پرماست و خیارو میریزم دور
مادرمیگه: اون که تمیزوتازه بود. چرا ریختیش دور؟
میگم: نمیدونم، به دلم نمیچسبه. بهتره تو یخچال نگهش نداریم.
میپرسه: مومن شدی؟
نمیدونم چی بگم. چطوری بگم. از لوس بازی خوشم نمیاد ولی قضیه بنظرم هم خیلی ساده اس و هم خیلی مهم. میگم: نقل این حرفا نیست. ولی مثلآ سمنوئی که دیروز درست کردی رو ببین. یه پارچه عشقه. میذارم دهنم حظ میکنم. نیتش عشقه. مزه عشق میده. ولی بعضی چیزا نه. ازش بوی حیوون میاد. خیلی مهمه که آدم چی میخوره مامان. خودت که میدونی. حتی مواد غذائی ای که تهیه میکنیم...مثلآ میوه و سبزیجاتیکه گاهی ازون پیرمرده اول بازارمیخریم، دیدی چه خوشگلن؟ انگار توی نور شسته باشنشون...
بچه کوچیکه
لب دریا
بادبزن مامانشوگرفته دستش و
ادای باد زدن در میاره
ولی بجای تکان دادن مچ دستش
بازوشو حرکت میده
و طبعآ تنها چیزی که ایجاد نمیشه باده!
به خودم میگم: بچه بودن چه سخته!
.........................
ُگروه موسیقی
وسط قطعه
یک لحظه سکوت میکنه
ولی دختر کوچولوی کناردستی
روی پای باباش
با صدای با مزه ای
هنوز داره ادای چهچهه خواننده رو در میاره
وحجمی که صداش
توی سکوت ایجاد میکنه
باعث قهقهه جمعیت میشه!
به خودم میگم: بچه بودن چه با حاله!
.........................
دختر کوچولوئی لب دریا با لحن خیلی با شخصیت و صدای نازش:
- مامان، اجازه دایم دمپائیامو دی بیایم بیام روحصی؟
(ترجمه: مامان! اجازه دارم دمپائیهامو دربیارم و بیام روی حصیر؟)
مامان جان با لحنی که مو به تنت سیخ میکنه: نخیر! پاهات ماسه ایه! همونجا وایسا!
(من توی دلم: آخه تا کی وایسه؟)
فکرمیکنم: همون، سخته!
.........................
دختر کوچولوی دیگه ای لب دریا قسمت بالا تنه مایوی دو تیکه اشو پر از ماسه کرده! و خوشحال از داشتن این اندام زنانه ناگهانی، کرشمه میاد!
مامانش با خنده ای که سعی میکنه بچه نبینه: بریز بیرون اونا رو! مایوت گشاد میشه!
به این نتیجه میرسم که بچه بودن
هم سخته هم باحال
منتها هردوشو آدم بعدآ میفهمه!
برگ کاجو بو کردم
بو نمیداد
با ناخن فشار دادمش و زخمیش کردم
عطرش ریخت بیرون
خیال میکنم زخمهای زندگی هم
برای همین باشه
تار میزنم
تصنیفای قدیمی
یه پیرمرد هست که هر روز تا غروب
در تراس کوچک آپارتمان روبروئی،
درست در طبقه سوم
به انتظار چیزی مبهم
مینشینه
گاهی هم میبینمش که صبحها
با عصا و به سختی
میره پیاده روی
شاید این نغمه ها رو بشنوه
دوست دارم از پنجره آشپزخانه
(که روزی به منظره کوهستان بازمیشد
و حالا به این بنای بتنی بیروح بلند)
صداش کنم
و ازش بپرسم
چی دوست داره براش بزنم
"الهه ناز" یا "عاشقم من"
یادم باشه "بردی از یادم" رو آهسته ترتمرین کنم
احساس میکنم
بیننده فیلم سینمائی طولانی ای هستم
که تمام موجودات اطرافم در آن بازی میکنند
و من شاهدی خاموش
گاهی آرزو میکنم
کاش پشت صحنه را هم میدیدم
آنجا که آرزوها شکل میگیرند...
کنسرت دیشب را
به عشق سماع رفتیم
ممنوع کرده بودند سماع را
انگار که بابا کرم!
درویشان دعوت شده از قونیه
با لباده و کلاه
پشت نوازندگان
برچهارپایه ها
نشسته بودند
مهجور
گروه که نواخت
سماع درگرفت
در دلهایمان
چه پر شور...
شعور حیوان
داره کم کم ازم دور میشه
نمیدونم چی داره جاشو میگیره
فقط خیلی خیلی سبک و نرمه
و کودک وار
نمیدونم به چه درد میخوره که
از لحن پر شور کوچولوئک
و چشمهای تکرار نشدنیش
حدس بزنم که داره پشت تلفن
با کی حرف میزنه
یا از چشمهای مادر
متوجه بشم
که توی دلش چه غوغائیه
از شناخت های جدید
وقتی این روزا
نوشته هامو میخونه
یا از برق عصبانیت
توی نگاه چشم آبی
بفهمم
در حال چه تلاشیه برای
رسوندن مفهومی
که نسلشون داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه
یا از مرز چشمهای خواهرم
عبور کنم و در عمق،
متوجه هزاران لایه نگرانی بشم
این نوشته برای گرامیداشت وجودیست
که جریان عشق را
در روحهای گره خورده و خسته بسیاری از شاگردانش
جاری کرد
از طریق یه دوست خبردار شدیم:
"استاد نقاشی به دیار نقشها شتافت"
بعد از گذراندن بهت و اندوه اولیه
مسئله اصلی این بود
که چطوری به خواهرم خبر بدیم
مسافرت بود
نمیخواستیم حالش گرفته بشه
میدونستیم خبردار شدن ازمرگ استاد عزیزش
سفرشو زهر مارمیکنه
واسه همین صبر کردیم تا برگرده
اما یه شیرپاک خورده
توی راه فرودگاه بی معطلی
خبرو داغ داغ گذاشت کف دستش
و او بدجوری سوخت
همون وسط پله ها کوله شو انداخت زمین و
با حالت برون ریزی شدید همیشگیش
(که من در مقابلش احساس سردرگمی و خشم میکنم
خشم ازینکه چرا اینقدر به احساساتش مجال بروز میده
و سردرگمی از جسارتش و "خود" بودنش)
های های گریه رو سر داد
با پنجه های ظریفش محکم نگهم داشت
چه زوری پیدا کرده بود!
به چشمام نگاه کرد: حقیقت داره؟
گفتم: آره...
و طوفان شدت گرفت
هیچکس در امان نبود
با گریه داد میزد پس چرا خدا به آدمای معمولی اینقدر عمر میده؟ چرا فلانی که تو عمرش اینقدر بقیه رو آزار داده داره راست راست راه میره هنوز؟ ولی یه هنرمند با ارزش رو اینقدر زود میبره؟ توی فریادها و گریه هاش میگفت حتمآ دق کرده بخاطر شرایط .
میگفت مث پدربود واسم
از بابام هم عزیزتر ...
(و بابا دلخورنگاهش کرد)
همه سرمونو انداخته بودیم پائین و منتظر گذراین شوک بودیم
مثل هر طوفانی که فرو میشینه
کم کم انرژیش تموم شد
چشمه اشکش خشکید
ول شد روی مبل
و به هق هق های کوچک اکتفا کرد
یاد جلسات نقاشیش افتاد
که در آتلیه استاد بصورت گروهی برگزار میشد
و توجه و مهری که استاد به تک تک شاگردها میتاباند
یاد تی تایم های وسط کلاس افتاد
که بخاطرتوجه، درک بالا و راهنمائیهای ارزشمند استاد
کم کم به جلسات مشاوره و خودشناسی تبدیل شده بود
یاد شوخ طبعیهای استاد افتاد
که از هر چیز ظریف
موضوعی جالب برای بهتر کردن فضای کلاس میافرید
یکبار تو خونه خواهرم اینا
جشنی به پا بود
و استاد همراه با خانواده اش به این جشن آمده بودن
یادمه به کوچولوئک که آن موقع پنج سال بیشتر نداشت نگاه کرد
و با بهت و احترام به او گفت: چه شکننده ای تو...
درست مثل کسی که از بنفشه ای نورس حرف بزنه
و کوچولوئک که درین کلمات توجه و مهر عمیقی حس کرده بود
خندید و دندون موشیهاشو نشون داد
آدم خاصی بود
در لحظه به تک تک اجزای اطرافش
دقت میکرد
و مهر میداد
و حضورش همه چیز را به مفهوم بالاتری سوق میداد
گوئی فقط بودن در کنارش
میتونست حال آدمو بهتر کنه
حیف شد
حیف از ما
که این چنین نیستیم
.................................
یکی رفت و یکی موند
یکی به حسرت سری جنبوند
لطیف ترین پاره وجودم را
به لطیف ترین ها دادم
جسارتم را
به جسورترین ها
با زشتها زشتی کردم
و با زیبایان، زیبا شدم
آری
من خود را
این چنین مکارانه
پیشکش کرده ام
از خودم میام بیرون
نگاهی به اطرافم میندازم
همه چیز مثل همیشه است
باد میوزه
درختها تکان میخورن
قوانین فیزیکی
مو به مو رعایت میشن
همه چیز ادامه داره
بجز من
تا دلت بخواد ستاره تو آسمون بود
غربتی در اومد که: خوشه پروین پس کو؟
کوچولوئک با چشمای جوانش آسمونو رصد کرد و پیداش کرد و به ما نشونش داد...
گفت: ببینین، دم داره!
بعد گفت بیاین هرکدوم یه ستاره انتخاب کنیم
من با پر روئی و نادونی گفتم: اون که خیلی پرنورتر از همه اس!
و با دست "زهره" رو نشون دادم...
غربتی با بیحوصلگی گفت: زهره سیاره اس...ستاره نیست!
خجالت زده و با لجبازی گفتم: واسه من که ستاره اس!
کوچولوئک عاقلانه گفت: بهتره یه ستاره کوچیک انتخاب کنی که تا حالا کسی برش نداشته باشه
منطقی بود
سرمو بالا کردم
درست نوک نخل بلند بالا (که مادر و پدرم بخاطر قامت خیلی بلندش و احتمال افتادنش توی روزهای طوفانی، تا حالا چند بار قصد کرده بودن قطعش کنن و با مخالفت سرسختانه خواهرم مواجه شده بودن که تهدید کرده بود خودشو به درخت میبنده و نمیذاره اینکارو بکنن!)
درست اون نوک ،
یه ستاره کوچیک بود که داشت سو سو میزد
نورش بدک نبود
حداقل بنظر نمیرسید سر به هوا باشه
ساده دلانه گفتم: اوناها...اون یکی مال من...
با اینکه چند دقیقه به چند دقیقه نگاهش میکردم
هی جاشو عوض کرد
بعدشم گم و گور شد
دوباره با حسرت به "زهره" نگاه کردم
با صدای بلند رو به آسمون،
مخصوصآ طوری که ستاره کوچیکه هم بشنوه گفتم:
درسته که "زهره" ستاره نیست،
ولی لا اقل آدمو قال نمیذاره...
بعدش اومدم تو و درو بستم!
..........
اما حالا که فکر میکنم
باید صبوری بیشتری بخرج میدادم
مگه آدم از یه ستاره چه توقعی میتونه داشته باشه؟
در مورد ستاره ها
خیلی حرفا دارم که بزنم
ولی فکر نکنم
هیچ ستاره شناسی
باورشون کنه!
...
وقتی نگاه منو میدید
میخندید
اشکاشو با گوشه چادرش پاک میکرد
میگفت تو بچه ای ، دلت پاکه
دعامون کن، همه مونو دعا کن
و من زیر لب میگفتم: دعا!
همه رفته بودن روی مبلها لم داده بودن
منتظر چای بعد از شام
یکی از بچه ها
اصرار داشت ظرفها روبشوره
به زور از پای ظرفشوئی آوردمش کنار: میخوایم یه کم گپ بزنیم...
نشستیم
حرفهای جورواجور زده میشد
هرکسی نظری میداد
ولی اون،انگار پوکر بازی باشه که مدام بگه "پاس"
نظر فرد قبلی رو تائید میکرد: منم همینطور...
بهتره بجای اینکه هی بگه "پاس "
زودتربفهمه "دل"ش چی میخواد
و همونو زندگی کنه
...
منم همینطور!
خاطره هایم رامیبویم
بوهای مختلفی دارن
بعضیهاشون بوی نون پنجره ای های خانوم فاطمی
توی تابستونهای گرم قرارگاه رو میدن
بعضیهاشون
بوی صحن حرم رو میدن
وقتی با دستهای کوچکم
به چادر مادربزرگم چنگ میزدم
و با حیرت
به اشکهائیکه از چهره ها روان بود
خیره میشدم
خاطره هائی دارم که بوی شرابی رو میدن
که دیگه مستم نمیکنه
بوی اقاقیا مخصوص امتحانهای ثلث سومه
و اون التهاب
محبوبه شب
بوی عشقه
و پاکترین بوسه
از کنار دیوار کاهگلی بارون خورده که رد میشم
بی اختیار یاد دستهای گرم میفتم
و خنده های مدفون شده
در کوچه باغهای درکه
یک خاطره هست اما
که بوشو نمیشناسم هنوز
یه بوی گس
بوی تازه
بوی یه جورمیوه استوائی
که میدونم باید خیلی خوشمزه باشه
یه بوی مهربونه
که میاد و مشاممو پر میکنه و منو از خودم جدا
هر کاری که میخوای باهام بکن
فقط از زمین دورم نکن
من این خاکو، هر چی هم آلوده
من این چنگه های محکم به دامن زندگیو، هر چقدر هم بیهدف و طماع
من این خورشید و ماه و نور رو
حتی این ظلمت رو
میخوام
تا همیشه
فقط چند روزفرصت داری
که بزرگ بشی
که بترسی
ولی نشون ندی که میترسی
که گریه ات بگیره
ولی نذاری بچکه توچشمات
که ندونی
ولی مث آدمائیکه میدونن رفتار کنی
مواظب باش
بزرگ شدن
درد داره
پوستت کش میاد
نمیگنجی تو خودت
و بعد
اون انفجار...
امروز برای من یک روز چهل و سه غروبه بود
خبر از طریق تلفن رسید
تند و قاطع
رفتم جلوی آینه
با چشمهای قرمز تکرار کردم: خسرو شکیبایی هم...
خودمو دیدم
که دارم صداشو
فراخوانی میکنم
شنیدم که داره با همون صدای جاودانی تکلمه میکنه:
"من که باشم که از آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم"
یادم افتاد نباید خیلی غمگین شد
وقتی یک روح
وارد بعد جدیدی از هستی کهن اش میشه
من خیلی میگساربدی هستم
نه طاقت خماری رو دارم
نه ظرفیت همون یه دونه جامی رو
که گهگاه میریزی توی وجودم
نه، عربده نمیکشم
ولی میزنم زیر آواز
شبها
توی کوچه ها
با سوز و گداز
صدات میکنم
میخوامت چیکار؟ نمیدونم
اصلآ نمیدونم اگه خودتو نشونم بدی
بهت چی باید بگم
لابد مبهوت
می ایستم و نگاهت میکنم
و تو هم لابد
شونه بالا میندازی و میگی: دیگه خود دانی...
دارم دوباره نفست میکشم اینروزها
چرا با من اینجوری میکنی؟
درسته که میگن وصل دائم ممکن نیست
ولی اینجوری هم که تو شراب میدی
رسم هیچ میخونه ای نیست
میخوام همیشه اون بالاها باشم