تبليغاتX
سهم من اینست
 

  خیابونا

خیسن از باران پائیزی

 

چاله ها رو

با نوک پا

با احتیاط

رد میکنم

 

هوا تاریکه

 چراغای خیابون

روشنن اما

 

همون محله ی قدیمی

همون مغازه ها

و آدمها

که انگار توی گذر فصلها

از خودشون فاصله میگیرن

و دوباره به خودشون میپیوندن

 

توی زندگیم

هیچوقت

تا این حد

به بوی باران

شبیه نبودم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/08/08 و ساعت |
وقتی نگاهت سرشار نیست یا وقتی درد داری میرنجم میرنجم که خسته ای که چرا اعتراض میکنی وقتی خواهشی داری ازت میرنجم ازینکه بگی دیگه نمیتونی میرنجم فکر کنم هنگام مرگت هم خیلی دل چرکین بشم که چرا تنهام گذاشتی
+ نوشته شده توسط M.A. در 88/06/27 و ساعت |
چقدر خواب آن خانه را میبینم؟

چرا همیشه تاریک؟

چرا آینه اش غبارآلود؟

چرا پلکان همیشه پرنورش، پر از اشباح نادیدنی؟

چه چیزی را آنجا جا گذاشته ام؟ 

……………

وقتی میگفت:

-ننه واسم یه چائی بریز!

یعنی دریک استکان کمر باریک لب طلائی با نعلبکی گل مرغی که بقاعده دو میلی متر پائینتر از لبه استکانش،حاشیه جگری رنگی داشته باشد. چای نیزمیبایست حتمآ تازه دم و با ته مزه ای گس بوده و هیچ برگه چای ای رویش نایستاده باشد و رنگش (که بهیچ عنوان قابل اغماض نبود) به تیرگی یا روشنایی بیش از حد متمایل نبوده و از همان رنگ قرمززیبای مشهورسفره خانه های ایرانی تبعیت کند.

هنگام نوشیدن چای، با یکدست نعلبکی را نگه میداشت و با دست دیگر استکان را کمی خم کرده، مقداری چای را در نعلبکی میریخت (معمولآ نصف استکان) و قند کوچکی که بعدآ جایش را به کشمش و توت داده بود، برای زدودن تلخی چای در دهان میگذاشت و چای را داغ داغ مینوشید. نیمه دوم استکان نیز بهمان ترتیب و تقریبآ بلافاصله تقاضای یک چای دیگر میکرد که باید در استکانی کاملآ تمیز و شسته شده، با همان مناسک و ایندفعه با کمی آبجوش مخلوط، تقدیم میشد.

سپس با رضایت سری تکان داده، از جعبه نقره ای که رویش همیشه آهوئی در چنگ پلنگی گرفتاربود،سیگاری برمیداشت و با طمآنینه و دقت خاصی بر سر چوب سیگار همیشه تمیز شده اش سوار میکرد و با فندک گازی یکبار مصرفی آنرا روشن میکرد، پک عمیقی میزد و با آن نگاه دانا، از بین دودی که به هوا فرستاده بود، تماشایت میکرد.

مادربزرگم بود!

به برادرم که سالهاست جلای وطن کرده واوبطورغریزی میدانست دیگردر زمان حیاتش دیداری ممکن نیست، درتلفن میگفت:

- عزیزجون، یادته چقدرقرمه سبزیای منو دوس داشتی؟ کی میای تا دوباره برات درست کنم؟

تمام محبت و عشق و شور و امید و ترس و نگرانیهایش را در قالب ترشیجات متعدد لذیذ و قائوتهای مقوی و مرباهای عجیب و غریب از میوه هائیکه فکرش را هم نمیکردی بتواند مربا شود و یکسری خوراکیهامثل برنجک و آب زرشک خانگی و لواشک و قیسی و انواع خوردنیهای دیگر، همراه با شیره جانش مخلوط میکرد و به خورد ما میداد. با لذت تماشایمان میکرد. انگار پاداشش همان لحظه ای بود که دائی بزرگم از خانه بالای شهرش، برای بردن ترشی میامد و روی کوزه ای که درش را با تکه پارچه نوی کش دوزی شده ای پوشانده بود، خم میشد و بو میکشید ودرحالیکه سیبیلهاش تکان میخورد، میگفت:

- دستت درد نکنه عزیز. شورم انداختی؟

و عزیزجون، دستپاچه، گوئی گناه بزرگی مرتکب شده و فرصت جبران نیاز دارد، جواب میداد:

-والا این حسین آقا سبزی فروش هنوز گل کلم نیاورده ننه. همه چیزشو آماده کردم، منتظرم فردا گل کلمم برسه، رو چشمم. خبر میکنم بیاین ببرین. بخورین نوش جونتون.

و" نوش جون" را با غلظت آمیخته با عشق،واز ته دل میگفت.

زیر نگاه مهربانش، بقول خودش "حریصه کاری" میکردیم درخانه اش. بعد ازظهرها که همه خواب بودند،به اکتشاف میرفتیم و با یک جلد حافظ قدیمی خطی یا کبوترهای پشت بام یا جعبه سوزن نخ قدیمی که ظاهرآ متعلق به نوعی شکلات روسی بود و همه چیزدر آن پیدا میشد (روبانهای رنگی، مابقی دکمه های قدیمی، سنجاق قفلی و هزار تا چیز دیگر! دکمه جوجه ایه رو یادته؟ همیشه میگفتیم خوش بحال اون بچه ایکه این دکمه رو لباسش بوده!) خودمان را سرگرم میکردیم. گاهی هم شانس میاوردیم و درهزارتوی یخچال قدیمی سبز رنگش، یک بسته شکلات خارجی پیدا میکردیم که بخاطر دیابتی بودن عزیزجون، در گوشه ای از یخچال به رخوت دچار شده بود.

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/06/23 و ساعت |
ماه

به قاعده یک سکه پنجاه تومنی

بالای سرم تو آسمونه

گرد گرد

نقره ای نقره ای

شب زیبائیه

همه چیز آرومه

همه خوشبختن

همه بیرونن

همه مستن

همه روزه ان

همه...

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/06/21 و ساعت |
 

آنچه که

بنام زندگی

تجربه میکنیم

از عهده هیچ فرشته بالداری

بر نمیاید

 

سرشار از حسهای لطیف و ابهام آمیز

نسبت به تجربه های پتک مانند

 

باید بجهیم و فرار کنیم

ولی ایستاده ایم

نگاهش میکنیم

منتظریم انگار

 

آنچنان تا عمق درد

و تا عمق لذت...

نه، لذت از عمق برخوردار نیست

آنچه عمق دارد

حس "بودن" است

در لحظاتی که

به سوی "نبودن"

بدرقه ات میکنند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/06/11 و ساعت |
 

 

سلیقه چه اهمیتی داره

وقتی

 یک آهنگ کوچه بازاری

به همون نسبت

توی دل آدمهای نازنینی مثل او

ایجاد انبساط میکنه

که مثلآ

فلان سمفونی

توی دل یک نوازنده فیلارمونیک

 

با آوازه خوان دست دادم

همیشه شعراش برام

"دوزاری" محسوب میشد

خودمو،

غمهامو

اونقدر جدی میدیدم

و اونقدر خودخواهانه چسبیده بودم

به تمام اون چیزای تزئینی

که نمیتونستم بفهمم

حق ندارم اینطوری فکر کنم

 

اما امشب

ازش تشکر کردم

چون فهمیدم که چقدر اهمیت داره

وقتی توی اون اتاق دلگیر

که با وسواس غم انگیزی

بشدت پاکیزه نگه داشته میشه

از یه پخش صوت فوق قوی

 پخش بشه

وتوی این دل جوون 24 ساله

برای یه لحظه هم که شده

ایجاد انبساط کنه

 

امشب دلم میخواد

 با همین آهنگ دوزاری

اشک بریزم

برای تمام نداشتنهای دنیا

و تمام جویبارهای

پرشور جوشانی

که توی کابوس من

بهت زده و ناباور

از صحرائی بی آب و علف

سر در میارن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/06/09 و ساعت |
 

امشب

همه آهنگها رو

هزار بار گوش میدم

و همه شون برام

طنین غم مشابهی رو بهمراه دارن

غمی که احاطه ام میکنه

و منو به بن بستی میکشونه

که فقط پریدن از خواب

میتونه نجاتم بده

 

.........................

 

بهش خواهم گفت

منم به اندازه تو خسته ام

سلاحی توی دستم نیست

مشتهام؟ یه عادت دیرینه اس

واسه دلگرمی خودم

که مثلآ یه وسیله دفاعی هم دارم

ولی بیشتر وقتا

فقط بهشون خیره میشم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/05/25 و ساعت |
 

 تعداد نداهایی که

تو زندگیم میشناسم

به تعداد انگشتای یه دست هم نمیرسه

 

یکیشون خیلی شر و شیطون بود

با وجود اون بابای پر هیبت غیرتیش

یواشکی ماشینشونو

از تو پارکینگ کش میرفت و

با سرعت 200 تا

توی شهرک غرب ویراژ میداد و

من چشامو میبستم و

فقط دعا میکردم جون سالم در ببریم

 

یکیشون خواهر کوچولوی همکلاسیم بود

که یه بار

با داداش کوچیکم

بردیمشون فیلم شهر موشها

 

عجیبه که امشب

یاد یکی از همکلاسیای سوم راهنمائیمم افتادم

که چشمای زیبائی داشت

و عاشق این بود که توی زنگ تفریحها

برامون آهنگای فیلم شعله رو

با سوز و گداز بخونه

.........

ندای دیگه ای هم هست

که یاد بقیه نداها

درمقابلش

به یه شوخی لوس بدل میشه

ندائی که باهاش هیچوقت دوست نبودم

هیچوقت نشناختمش

که سرنوشتش

برام حیرت انگیزه

.............

به من بگو

خورشید به تو چه هدیه داد

آن لحظه که

چشمان ناباورت

به خلوت امن کاسه های خود چرخید

و خون سرخرنگت

چون جویباری کوچک

برچهره ات

طرحی ناممکن کشید؟

............

 

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد

که دیگرانش میپرستیدند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/05/06 و ساعت |

 

يه جور عجيبي شده حال و هواي خيابونا اين روزا

ولي من

مث اصحاب كهف

كه تازه از غار دراومدن

و توي جيباشون

پر از سكه هاي منسوخ شده است،

چشمامو از نور، نيمه بسته ام

و سر در نميارم

كه اين جووناي پرشور پرشتاب رقصان

منظورشون ازين كارا چيه

وخوشحاليشون،

التهاب و هيجاني كه با فرياد و خنده و راه رفتن در وسط خيابون

به هم منتقل ميكنن

و اين دستهاي پر از پوستر و چسب و روبان

اين دستهاي شريف

كه دوباره

ايمان آورده اند،

چه هدفي رو نشونه رفته

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/03/16 و ساعت |

 

چشمانم را ميبندم

بر فرجام محتوم بشري

برالزامهاي تعفن بار

و به مفاهيم زيبا مينديشم

وردگونه

تكرارميكنم

در پايان راه زندگي

مفهومي عظيم

به عظمت هستي چرخان در آسمانها

چشم براه خواهد بود

اينگونه

به جنگ غولهاي نيمه ي تاريك ميروم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/26 و ساعت |
 

 

دلم برات تنگ شده

انقد که ازت بدم اومده

نمیتونم نداشتنتو باور کنم

 

یه دلتنگی موذی احمقانه اس

که ربطی به من و تو و این دوستی کم عمق کوتاه مدت نداره

ریشه اش بیشتر میرسه به

یه بچه زود باور

و دروغی که سالها پیش

یه قصه گوی پیر کم حافظه

حکیمانه تو گوشش

زمزمه کرده

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/19 و ساعت |

 

بچه ها

گاهي مي ايستادن و

دنبال پروانه ها ميكردن

سرشون رو بالا ميكردن

و ابرا رو ديد ميزدن

خود خودشون بودن

بدون يه سر سوزن

كم و كسري

 

آدم بزرگا

نصفه نيمه

قطعه قطعه شده در طول ساليان

مثله شده از لحاظ احساسي

نصفي تو اين خاطره

نصفي پيش اون اميدي كه چند وقته بهش دل بستن

تند تند

با سر پائين

و هدفون به گوش

با سرعتهاي مختلف

راه ميرفتن

 

از نگاه كردن به بالا پرهيز داشتن

 انگار اومده باشن يه وظيفه رو انجام بدن و برن

اون چند تا نگاهي هم كه مينداختن

به بقيه بود و از سر كنجكاوي

نميديدي توجهي به شكوفه ها داشته باشن

 

بيشتر آدم بزرگا

 از باد ميترسيدن

و بارون

زحمت بيخودي بود

كه آسمون به خودش ميداد

 

من درخت بودم

ريشه ام محكم بود

قطرات لطيف بارونو

روي پوست تشنه ام

روي زبون سرخم

مزه مزه ميكردم

ميبلعيدم

با نگاهم

چشم انداز كوه و

پروانه ها و

عقابها رو

همهمه باد، غريب بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/09 و ساعت |

 

 

به شدت بي علاقه

به كاري كه انجام ميدهم

به شدت طالب فرار

از روزمرگي اين ديوارها

نمايشي را نظاره گرهستم

 

خانم ن.، دچار غمي آشكار است اين روزها

نگران عروسش، كه احتمال وجود حجمي بدخيم را در بدن دارد

گاه از زير لايه هاي ظاهرآ آرام سطح، از ميان كلمات، ويا در نگاه بردبارانه اش، صداي طوفان بگوش ميرسد، شكايه اي خاموش...

خانم س.، مدير كل،

روي اين لايه نازك يخ

بي خبر ازهمه چيز

مانور ميدهد

ميشكند؟ نميشكند؟

اگر بشكند

خانم ن. بي شك بيكار خواهد شد

ميروم داخل آشپزخانه

به بهانه چاي ريختن

سطح يخ را بررسي ميكنم

 

گپي كوتاه

صميميتي كه از ته وجود بر ميخيزد

و لاجرم بر دلش مينشيند

 

راحت ميشوم

اوضاع كمي بهتر شد

امروز هم "در غرب خبري نيست"!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/02 و ساعت |

 

تند تند

كي بورد را مينوازم

صداي بارون ميده

 

گاهي

حروف هم

باروني هستن

 

گاهي رعد و برق ميشه

كه اصابت ميكنه

بي هوا

به يه موجود بخت برگشته كه

اون موقع تو ذهنم بوده

 

بارون كه مياد

دلم سبزميشه

دل سبزمو دوست دارم

 

ولي

اين كويرسوزان

كه هر چند گاهي

منو تو خودم ذوب ميكنه

و ازم

يه موجود جديد بي شكل بي قواره غير قابل توضيح ميسازه هم

برام شكوه واهميت تموم دونه هاي باروني رو داره

كه تا حالا شناختم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/25 و ساعت |

 

خونه مون

جائيه كه

بچه هاي نوپا

ميتونن توش به راحتي جولان بدن

و اگرم دست به چيزي بزنن

يا شيئي رو بشكونن،

مامانم با يه "فداي سرش، خودش كه چيزيش نشد؟"

و بابام با يه"قضا بلا بود!"

قضيه رو فيصله بدن

 

خونه مون جائيه كه

با وجود ساختموناي نوساز بدقواره در پيش زمينه

ميشه از پنجره اش

عظمت كوهستان رو

حس كرد

هنوز

 

خونه مون جائيه كه

با وجود خستگي مادر

و فرتوتي پدر

هنوز توش

مهمان

بمعناي واقعي

"حبيب" خداست

 

خونه مون جائيه كه

هنوز

عطرغذاهاي قديمي

از آشپزخونه اش

آدمو مست ميكنه

 

خونه مون جائيه كه

ميتونم

توي بعد از ظهرهاي گرم وطولاني تابستون

يا غروباي دلگير زمستون

ساعتها

پشت ميز آشپزخونه اش

بشينم و

هي چاي بخورم

و حرف بزنم

و همينطور كه مامان داره آشپزي ميكنه

تماشاش كنم

وتو انرژيش

غوطه ور بشم

 

خونه مون

بي اغراق

مكان اقتدار همه ما بچه هاست

كه هر چند وقت يه بار

انگار طبق يه معاهده سري نانوشته

همه مون بهش برميگرديم، انرژي ميگيريم، و دوباره به جنگ زندگي ميريم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/18 و ساعت |

 

تهران در تعطيلات

زيباتر شده انگار

 

فرار كرده از يكعالمه

ماشين و دود و آدم

 

اومده يه جاي دنج

واسه خودش پيدا كرده

 

آروم گرفته

و داره زندگيشو مرور ميكنه

 

سرشو گذاشته روي پاي من

نوازشش مي كنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/06 و ساعت |

 

هيچكدام ازاين زنها

در اوج بودنشان

نميتوانستند تصور من را

به آن چيزي كه چند سال ديگرميشدم

نزديك كنند

 

نه دلم ميخواست شبيه آن خانم موفرفري لاغر اندامي باشم

كه دو بچه دسته گلش را

بعد ازمرگ شوهرش

غيورانه

بزرگ كرده بود

نه آن پاتولوژيست خوش قيافه سكسي

نه نقاش فسونگر فتان

نه معمار ذغال اخته اي شلوغ و پر تحرك

نه ميزبان متمول غمگينمان

 

هيچ بحثي مال من نبود

حتي شراب هم

مزه مستي من را نميداد

چشم انداز كوهها

بيگانگي ميكرد

و من

در زير باروحشتناك اين غربت

سر تكان دادم

وخنديدم

از ته دل...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/27 و ساعت |

 

 توي توالي روزها

فقط اين باد بهاري

كه از پنجره هاي شركت

مياد تو و

ميچرخه و

كاغذا رو ميفرسته هوا

و جان هاي داغ و ملتهب ما رو

خنك ميكنه

ميتونه ادعا كنه

كه زندگي

هنوزم

ارزش زيستن داره...

عيدتون مبارك

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/26 و ساعت |

 

پيرمرد

برق پيروزي

توي چشماش بود

وقتي

بالاي سربالائي

برگشت

و پشت سرشو نگاه كرد

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/22 و ساعت |

 

 هنوزم

بعد از اينهمه سال

كه حكمآ بايد عادت كرده باشم

آي بهم برميخوره

كه ميام يه لينكي، چيزي را باز كنم

و ميبينم

"اين سايت بر اساس قوانين...."

 فيلتر شده

 

انگار يكي محكم ميزنه پشت دستم

و با لحن عاقل اندر سفيهي ميگه

نه نه نه، اينا جيزززه!

 

اگرچه كه هيچكس

به اين حرفا هيچ اهميتي نميده

وهمه از هر سوراخ سنبه اي كه شده

كار خودشونو ميكنن-

ولي بازم آدم حرصش ميگيره

ازين فحش قانوني

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/19 و ساعت |

 

هر دفعه كه

از چراهاي زندگي

خيلي كلافه اس

يا هيجان چيزي گذرا

روحشو به چالش كشيده

ميره توي اتاقش و

روبروي بوم نقاشي بزرگي

كه چندين ماهه داره روش كار ميكنه

مي ايسته و پرهاي طاووس رو،

با لايه هاي قطوری از

رنگ روغن لاجوردي و طلائي و مشكي

هي پر رنگ ميكنه

و هاله نوراني دورتا دور رقصنده سماع رو

چرخان تر

 

فكر ميكنم كه

ته دلش

نميخواد اين تابلو

حالا حالاها تموم بشه

 

فكر ميكنم

به همديگه نياز دارن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/18 و ساعت |

 

توي اين فكر بودم كه

خيلي چيزا داره

كم كم

توي توالي اين روزهاي ظاهرآ يك شكل

 اتفاق ميفته

كه چند سال بعد

ممكنه از خودم بپرسم

كي و از كجا شروع شد

 

مثل اين واقعيت كه

بابا ديگه نميتونه رانندگي كنه

كوچولوئك، ناگهان تبديل به يك آدم بزرگ تمام عيارشده

چشم آبي، با اينكه هنوز همون حالت كودكي شو

توي چشماش ميبيني،

ولي ديگه براي تو و حرفات،

تره هم خرد نميكنه

مادر، اقتدارش وحضورش،

مثل پرتوهاي سرخ رنگ غروب

مايل شده

 

خانه

كهنسالتر

 

خطوط چهره ها

عميقتر

 

دلها

پذيراتر

 

همه اينها گوئي

يكشبه اتفاق افتاده

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/07 و ساعت |

 

 چشمهاي غريبه

آن دو روزن عميق روشن

مانند درياچه تخت سليمان

به اعماق زمين راه ميبرد

 

قلبش

حقيقتي ازلي را ميطپد

 

و قدمهايش

در لجنزار

اثبات وجود پاكي است و خلوص

 

قدرتش مهر بي پايان به هرآنچه هست

و تماميتش سرود ناتمامي زندگي

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/27 و ساعت |

 

ديروز

يك موجود بدون سن

بدون جنسيت

و بدون ويژگيهاي مرسوم شخصيتي

كاملآ مستقل از مني كه ميشناسم

يك لحظه

از توي آينه

سر در آورد

وفقط چند صدم ثانيه

با حيرت

بهم نگاه كرد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/21 و ساعت |

 

بهت گفتم

نه به زور زدنه

نه به نصيحت پذيري

نه به خوندن مفاهيم

 

درسته كه آگاهي عين عمله

(اينو اون عارف هنديه ميگه كه تو كتاباشودوست داري ولي منو فراري ميده از خودم)

اما آدما از يه سايزي بيشتر نميتونن وسيع بشن

مگه فيض الهي

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/19 و ساعت |

 

ماه

شبيه لبخند بود

بزرگ و بخشنده

 

آروم نگاهم كرد

 به فكر و خيالها و آرزوهام

به موزيكي كه داشتم توي ماشين گوش ميدادم

به عطري كه زده بودم

به چشمهام

به دلم

 

آروم گفت:

همه اش بازيه

ستاره كوچيكه سرتكان داد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/12 و ساعت |

 

چشم اندازي از دشتي مه زده

دشتي ناشناس

كه بر هيچ نقشه اي نشانش نيست

ودلیل خوشبختي:

ابرهاي باران زا ي دور دست

و چند سپيدار

كه خط افق را

به قامت عمودي خود

آشفته اند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/07 و ساعت |

 

همون بهتر كه غصه فيلها رو بخوري

و شادي احمقانه ات روازاعلان آتش بس، مخفي كني

كار ديگه اي هم ميشه كرد؟

 

اگه هم احساس بلاهت بهت ميدن اين نگاههاي سراپا شمارنده

همون بهتر كه چشماتوهم بذاري و

از اون نقطه كوچيكه توي كالبد ستاره ايت بيرون نياي

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/03 و ساعت |

 

 يه زن ميانساله

شبيه قمر خانوم

كه وقتاي خوشيم با تو

يهو از چشماي دختره ميپره بيرون و

منو به هوسباز بودن

و تو رو به "حتمآ يه نقشه هائي تو سرشه"

محكوم ميكنه

حالا راست و دروغشو زمان معلوم ميكنه

ولي حيرون موندم كه

من اين قمر خانوم چاق و چله خشمگينو

كجا قايم كرده بودم اينهمه سال؟!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/25 و ساعت |

 

رهاش ميكنم

به دست جريان طبيعي ميسپارمش

بدست باد يا آب

 

به آن حكمت بيكراني كه

همه چيز را هدايت ميكنه و شكل ميده

 

نه دعا

نه بددلي

 

حتمآ درسي هست

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/16 و ساعت |