تبليغاتX
سهم من اینست

 

يه جور عجيبي شده حال و هواي خيابونا اين روزا

ولي من

مث اصحاب كهف

كه تازه از غار دراومدن

و توي جيباشون

پر از سكه هاي منسوخ شده است،

چشمامو از نور، نيمه بسته ام

و سر در نميارم

كه اين جووناي پرشور پرشتاب رقصان

منظورشون ازين كارا چيه

وخوشحاليشون،

التهاب و هيجاني كه با فرياد و خنده و راه رفتن در وسط خيابون

به هم منتقل ميكنن

و اين دستهاي پر از پوستر و چسب و روبان

اين دستهاي شريف

كه دوباره

ايمان آورده اند،

چه هدفي رو نشونه رفته

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/03/16 و ساعت |

 

چشمانم را ميبندم

بر فرجام محتوم بشري

برالزامهاي تعفن بار

و به مفاهيم زيبا مينديشم

وردگونه

تكرارميكنم

در پايان راه زندگي

مفهومي عظيم

به عظمت هستي چرخان در آسمانها

چشم براه خواهد بود

اينگونه

به جنگ غولهاي نيمه ي تاريك ميروم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/26 و ساعت |
 

 

دلم برات تنگ شده

انقد که ازت بدم اومده

نمیتونم نداشتنتو باور کنم

 

یه دلتنگی موذی احمقانه اس

که ربطی به من و تو و این دوستی کم عمق کوتاه مدت نداره

ریشه اش بیشتر میرسه به

یه بچه زود باور

و دروغی که سالها پیش

یه قصه گوی پیر کم حافظه

حکیمانه تو گوشش

زمزمه کرده

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/19 و ساعت |

 

بچه ها

گاهي مي ايستادن و

دنبال پروانه ها ميكردن

سرشون رو بالا ميكردن

و ابرا رو ديد ميزدن

خود خودشون بودن

بدون يه سر سوزن

كم و كسري

 

آدم بزرگا

نصفه نيمه

قطعه قطعه شده در طول ساليان

مثله شده از لحاظ احساسي

نصفي تو اين خاطره

نصفي پيش اون اميدي كه چند وقته بهش دل بستن

تند تند

با سر پائين

و هدفون به گوش

با سرعتهاي مختلف

راه ميرفتن

 

از نگاه كردن به بالا پرهيز داشتن

 انگار اومده باشن يه وظيفه رو انجام بدن و برن

اون چند تا نگاهي هم كه مينداختن

به بقيه بود و از سر كنجكاوي

نميديدي توجهي به شكوفه ها داشته باشن

 

بيشتر آدم بزرگا

 از باد ميترسيدن

و بارون

زحمت بيخودي بود

كه آسمون به خودش ميداد

 

من درخت بودم

ريشه ام محكم بود

قطرات لطيف بارونو

روي پوست تشنه ام

روي زبون سرخم

مزه مزه ميكردم

ميبلعيدم

با نگاهم

چشم انداز كوه و

پروانه ها و

عقابها رو

همهمه باد، غريب بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/09 و ساعت |

 

 

به شدت بي علاقه

به كاري كه انجام ميدهم

به شدت طالب فرار

از روزمرگي اين ديوارها

نمايشي را نظاره گرهستم

 

خانم ن.، دچار غمي آشكار است اين روزها

نگران عروسش، كه احتمال وجود حجمي بدخيم را در بدن دارد

گاه از زير لايه هاي ظاهرآ آرام سطح، از ميان كلمات، ويا در نگاه بردبارانه اش، صداي طوفان بگوش ميرسد، شكايه اي خاموش...

خانم س.، مدير كل،

روي اين لايه نازك يخ

بي خبر ازهمه چيز

مانور ميدهد

ميشكند؟ نميشكند؟

اگر بشكند

خانم ن. بي شك بيكار خواهد شد

ميروم داخل آشپزخانه

به بهانه چاي ريختن

سطح يخ را بررسي ميكنم

 

گپي كوتاه

صميميتي كه از ته وجود بر ميخيزد

و لاجرم بر دلش مينشيند

 

راحت ميشوم

اوضاع كمي بهتر شد

امروز هم "در غرب خبري نيست"!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/02 و ساعت |

 

تند تند

كي بورد را مينوازم

صداي بارون ميده

 

گاهي

حروف هم

باروني هستن

 

گاهي رعد و برق ميشه

كه اصابت ميكنه

بي هوا

به يه موجود بخت برگشته كه

اون موقع تو ذهنم بوده

 

بارون كه مياد

دلم سبزميشه

دل سبزمو دوست دارم

 

ولي

اين كويرسوزان

كه هر چند گاهي

منو تو خودم ذوب ميكنه

و ازم

يه موجود جديد بي شكل بي قواره غير قابل توضيح ميسازه هم

برام شكوه واهميت تموم دونه هاي باروني رو داره

كه تا حالا شناختم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/25 و ساعت |

 

خونه مون

جائيه كه

بچه هاي نوپا

ميتونن توش به راحتي جولان بدن

و اگرم دست به چيزي بزنن

يا شيئي رو بشكونن،

مامانم با يه "فداي سرش، خودش كه چيزيش نشد؟"

و بابام با يه"قضا بلا بود!"

قضيه رو فيصله بدن

 

خونه مون جائيه كه

با وجود ساختموناي نوساز بدقواره در پيش زمينه

ميشه از پنجره اش

عظمت كوهستان رو

حس كرد

هنوز

 

خونه مون جائيه كه

با وجود خستگي مادر

و فرتوتي پدر

هنوز توش

مهمان

بمعناي واقعي

"حبيب" خداست

 

خونه مون جائيه كه

هنوز

عطرغذاهاي قديمي

از آشپزخونه اش

آدمو مست ميكنه

 

خونه مون جائيه كه

ميتونم

توي بعد از ظهرهاي گرم وطولاني تابستون

يا غروباي دلگير زمستون

ساعتها

پشت ميز آشپزخونه اش

بشينم و

هي چاي بخورم

و حرف بزنم

و همينطور كه مامان داره آشپزي ميكنه

تماشاش كنم

وتو انرژيش

غوطه ور بشم

 

خونه مون

بي اغراق

مكان اقتدار همه ما بچه هاست

كه هر چند وقت يه بار

انگار طبق يه معاهده سري نانوشته

همه مون بهش برميگرديم، انرژي ميگيريم، و دوباره به جنگ زندگي ميريم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/18 و ساعت |

 

تهران در تعطيلات

زيباتر شده انگار

 

فرار كرده از يكعالمه

ماشين و دود و آدم

 

اومده يه جاي دنج

واسه خودش پيدا كرده

 

آروم گرفته

و داره زندگيشو مرور ميكنه

 

سرشو گذاشته روي پاي من

نوازشش مي كنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/01/06 و ساعت |

 

هيچكدام ازاين زنها

در اوج بودنشان

نميتوانستند تصور من را

به آن چيزي كه چند سال ديگرميشدم

نزديك كنند

 

نه دلم ميخواست شبيه آن خانم موفرفري لاغر اندامي باشم

كه دو بچه دسته گلش را

بعد ازمرگ شوهرش

غيورانه

بزرگ كرده بود

نه آن پاتولوژيست خوش قيافه سكسي

نه نقاش فسونگر فتان

نه معمار ذغال اخته اي شلوغ و پر تحرك

نه ميزبان متمول غمگينمان

 

هيچ بحثي مال من نبود

حتي شراب هم

مزه مستي من را نميداد

چشم انداز كوهها

بيگانگي ميكرد

و من

در زير باروحشتناك اين غربت

سر تكان دادم

وخنديدم

از ته دل...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/27 و ساعت |

 

 توي توالي روزها

فقط اين باد بهاري

كه از پنجره هاي شركت

مياد تو و

ميچرخه و

كاغذا رو ميفرسته هوا

و جان هاي داغ و ملتهب ما رو

خنك ميكنه

ميتونه ادعا كنه

كه زندگي

هنوزم

ارزش زيستن داره...

عيدتون مبارك

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/26 و ساعت |

 

پيرمرد

برق پيروزي

توي چشماش بود

وقتي

بالاي سربالائي

برگشت

و پشت سرشو نگاه كرد

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/22 و ساعت |

 

 هنوزم

بعد از اينهمه سال

كه حكمآ بايد عادت كرده باشم

آي بهم برميخوره

كه ميام يه لينكي، چيزي را باز كنم

و ميبينم

"اين سايت بر اساس قوانين...."

 فيلتر شده

 

انگار يكي محكم ميزنه پشت دستم

و با لحن عاقل اندر سفيهي ميگه

نه نه نه، اينا جيزززه!

 

اگرچه كه هيچكس

به اين حرفا هيچ اهميتي نميده

وهمه از هر سوراخ سنبه اي كه شده

كار خودشونو ميكنن-

ولي بازم آدم حرصش ميگيره

ازين فحش قانوني

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/19 و ساعت |

 

هر دفعه كه

از چراهاي زندگي

خيلي كلافه اس

يا هيجان چيزي گذرا

روحشو به چالش كشيده

ميره توي اتاقش و

روبروي بوم نقاشي بزرگي

كه چندين ماهه داره روش كار ميكنه

مي ايسته و پرهاي طاووس رو،

با لايه هاي قطوری از

رنگ روغن لاجوردي و طلائي و مشكي

هي پر رنگ ميكنه

و هاله نوراني دورتا دور رقصنده سماع رو

چرخان تر

 

فكر ميكنم كه

ته دلش

نميخواد اين تابلو

حالا حالاها تموم بشه

 

فكر ميكنم

به همديگه نياز دارن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/18 و ساعت |

 

توي اين فكر بودم كه

خيلي چيزا داره

كم كم

توي توالي اين روزهاي ظاهرآ يك شكل

 اتفاق ميفته

كه چند سال بعد

ممكنه از خودم بپرسم

كي و از كجا شروع شد

 

مثل اين واقعيت كه

بابا ديگه نميتونه رانندگي كنه

كوچولوئك، ناگهان تبديل به يك آدم بزرگ تمام عيارشده

چشم آبي، با اينكه هنوز همون حالت كودكي شو

توي چشماش ميبيني،

ولي ديگه براي تو و حرفات،

تره هم خرد نميكنه

مادر، اقتدارش وحضورش،

مثل پرتوهاي سرخ رنگ غروب

مايل شده

 

خانه

كهنسالتر

 

خطوط چهره ها

عميقتر

 

دلها

پذيراتر

 

همه اينها گوئي

يكشبه اتفاق افتاده

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/07 و ساعت |

 

 چشمهاي غريبه

آن دو روزن عميق روشن

مانند درياچه تخت سليمان

به اعماق زمين راه ميبرد

 

قلبش

حقيقتي ازلي را ميطپد

 

و قدمهايش

در لجنزار

اثبات وجود پاكي است و خلوص

 

قدرتش مهر بي پايان به هرآنچه هست

و تماميتش سرود ناتمامي زندگي

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/27 و ساعت |

 

ديروز

يك موجود بدون سن

بدون جنسيت

و بدون ويژگيهاي مرسوم شخصيتي

كاملآ مستقل از مني كه ميشناسم

يك لحظه

از توي آينه

سر در آورد

وفقط چند صدم ثانيه

با حيرت

بهم نگاه كرد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/21 و ساعت |

 

بهت گفتم

نه به زور زدنه

نه به نصيحت پذيري

نه به خوندن مفاهيم

 

درسته كه آگاهي عين عمله

(اينو اون عارف هنديه ميگه كه تو كتاباشودوست داري ولي منو فراري ميده از خودم)

اما آدما از يه سايزي بيشتر نميتونن وسيع بشن

مگه فيض الهي

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/19 و ساعت |

 

ماه

شبيه لبخند بود

بزرگ و بخشنده

 

آروم نگاهم كرد

 به فكر و خيالها و آرزوهام

به موزيكي كه داشتم توي ماشين گوش ميدادم

به عطري كه زده بودم

به چشمهام

به دلم

 

آروم گفت:

همه اش بازيه

ستاره كوچيكه سرتكان داد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/12 و ساعت |

 

چشم اندازي از دشتي مه زده

دشتي ناشناس

كه بر هيچ نقشه اي نشانش نيست

ودلیل خوشبختي:

ابرهاي باران زا ي دور دست

و چند سپيدار

كه خط افق را

به قامت عمودي خود

آشفته اند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/07 و ساعت |

 

همون بهتر كه غصه فيلها رو بخوري

و شادي احمقانه ات روازاعلان آتش بس، مخفي كني

كار ديگه اي هم ميشه كرد؟

 

اگه هم احساس بلاهت بهت ميدن اين نگاههاي سراپا شمارنده

همون بهتر كه چشماتوهم بذاري و

از اون نقطه كوچيكه توي كالبد ستاره ايت بيرون نياي

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/11/03 و ساعت |

 

 يه زن ميانساله

شبيه قمر خانوم

كه وقتاي خوشيم با تو

يهو از چشماي دختره ميپره بيرون و

منو به هوسباز بودن

و تو رو به "حتمآ يه نقشه هائي تو سرشه"

محكوم ميكنه

حالا راست و دروغشو زمان معلوم ميكنه

ولي حيرون موندم كه

من اين قمر خانوم چاق و چله خشمگينو

كجا قايم كرده بودم اينهمه سال؟!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/25 و ساعت |

 

رهاش ميكنم

به دست جريان طبيعي ميسپارمش

بدست باد يا آب

 

به آن حكمت بيكراني كه

همه چيز را هدايت ميكنه و شكل ميده

 

نه دعا

نه بددلي

 

حتمآ درسي هست

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/16 و ساعت |

 

 رياضياتش كه جور در نمياد

نميتوني توضيح بدي

كه چرا الآن بايد اينجا باشيم؟

كه اين گردبادي

كه داره چرخان و بدون ملاحظه

ماروبا خودش ميكشونه

توي اين ورطه ناگزير دلچسب

از چه منطقي استفاده كرده

كه اينقدر به خودش مطمئنه؟

 

اگرچه، خوب كه نگاه ميكنم

ميبينم همه اش رياضي محضه!

منتها من فرمولاشو بلد نيستم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/07 و ساعت |

 

خوشحالم

از خيلي چيزا

 

بيشتر از همه

ازين كه

بين اين بي عدالتيها

بدبینیها

و سیاهدلیها

دلم

مثل خورشيد

ميدرخشد

آفرين بهش

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/04 و ساعت |

 

براي در مركز موندن

كار زيادي نيست كه انجام بدم

به سختي قديما هم نيست

 

بايد فقط چشمامو كمي تنگ كنم

و از لاي مژه هام

واقعيت  لرزان و محو شدني رو

به روياهام

پيوند بزنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/03 و ساعت |

 

كلمات ميگريزند

دنبالشان نميدوم

از اين بالا به جست و خيزشان نگاه ميكنم

خوشم

 

دچار تعابير و سو تفاهم ها

بين خشم و پوزخند در گذرم

 

اشكالي نداره

به خودم ميگم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/01 و ساعت |
 

تنها در باد

میرقصم

به امید فصلی نو

 

خود را بدست باد میسپارم

مانند دانه ای

از ناکجا به هستی

تا تجربه کنم

درد و شگفتی را

تا بشکفم

میوه دهم

و به خاک بازگردم

خاک مهربان...

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/09/08 و ساعت |

 

 

با چشمهای جنون زده و غمگینش میگه:

چندین ساله که منتظرم! پس چرا "فردا" نمیشه؟

نگاهش میکنم

میخوام بهش بگم فردا گذشته

دلم نمیاد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/08/26 و ساعت |

 

 

توی محیط کارجدیدم

دو تا فنچ هستن

که مدام دارن از بالای دیوارهای کوتاه چوبی

که میزها رو از هم جدا کرده

یواشکی با هم حرف میزنن و میخندن

و انرژی در بند شده رو

با اینور و اونور پریدن تخلیه میکنن

 

نمیدونن چقدر

حالتهاشون

و جوانیشون

و شورو نشاطشون

برام جالبه

 

در حضور من

سعی میکنن جدی جلوه کنن

با تردید نگاهم میکنن

منم ادای آدمای با تجربه رو در میارم و ابروهامو بالا میبرم

ولی تو دلم میخندم به جدی بودن خودم و رفتار ظاهرآ پر احترام اونا که معلومه دل خوشی ازین حضور اداری صرف ندارن!

میخوان باهام زود صمیمی بشن

بلند بلند چیزای بامزه تعریف میکنن و زیر چشم منو میپان

یاد حرف مدیر عامل میفتم که ازم میخواد بعنوان یه ارشد ،همیشه  فاصله ای رو باهاشون حفظ کنم

سایه لبخندم رو پنهون میکنم

ولی خیلی تیزن

میبینن

و انگار خیالشون یه کم راحت میشه:

طرف از خودمونه!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/08/18 و ساعت |

 

این روزها

زیاد راه میروم

 

به این امید

که کمی

از خودم فاصله بگیرم

و از دور نگاه کنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/08/11 و ساعت |