تبليغاتX
سهم من اینست
 

میدونی٬ از وقتی نیستی دیگه نمیترسم

دیگه نمیترسم که دلم برات تنگ نشه

که مبادا دیگه دوستت نداشته باشم

 که یه روز بیام و بگم دیگه نمیتونم

که سرمو بذارم رو بالش و به تو فکر نکنم

که زندگیمون بوی خمیردندون و جارو و کیسه زباله بگیره

که دلخوشیامو باهات قسمت نکنم

که روزمرگی مثل سیاهچاله ای عشق مارو تو خودش ببلعه

.................................

ولی ترسهای دیگه ای بجای قدیمیا اومدن که هنوز باهاشون اخت نشدم

از "هجوم خالی اطراف"

از نرسیدن به اونچه بخاطرش اینجا هستم

از رابطه

از ابتذال

از مقایسه

از پیری

از مرض

از خون

از جنگ

......................

از مرگ؟

نه

"هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال٬ شکننده تر بود"

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/29 و ساعت |
۱

پشت چراغ قرمز٬ کلافه از ترافیک و گرما و دود و همه ی نابسامانیهای بیرون و درون٬ توی ماشین نشستی و میبینی از ماشین جلوئی٬ یک کودک به بیرون زل زده. در یک لحظه نگاه هاتون با هم تلاقی میکنه. تو لبخند میزنی و سر تکان میدی. اول متوجه نمیشه و تعجب میکنه. بعد انگار خجالت میکشه٬ نگاهشو میدزده و دوباره چند ثانیه بعد یواشکی نگاهت میکنه ببینه هنوزم اونجائی و بازی شروع میشه...

چراغ که سبز میشه و ماشینا که راه میفتن٬ گمش میکنی ولی مطمئن باش اگه پشت چراغ بعدی بازم بهش برخوردی٬ فوری میشناسدت...

...............................

۲

بخاطر نگاه معصومش یا شاید فقط به این خاطر که دلت خواسته٬ توی پمپ بنزین یه فال حافظ ازش میخری. قبل ازینکه باز کنی و بخونی٬ توی آینه میبینیش که داره دور از چشم ماشینا٬ یه فسقلی تر از خودشو با سبعیت وحشتناک یه آدم بزرگ عقده ای چنان کتکی میزنه که باورت نمیشه.(کتک زدن تنها کاریه که خوب بلده). شاید به این خاطر که مثلآ چرا توی خط ماشینای من اومدی یا... خلاصه خط کشی....میدونم...مجبوره...قواعد بازی رو خوب یاد گرفته...یه کمی ادامه بده حتی شاید از بقیه جلو بیفته...وضعش خوب بشه...آینده ای داشته باشه...همه ی اینا رو میدونم...ولی خوب...حالمو بد میکنه...دست خودم نیست...

.................................

۳

یک روز تعطیل٬ زیر یک تکه از آسمون٬ بادبادکی رو هوا کرده که خیلی بالا رفته٬ اونقدر محو اینکاره که انگار مهمترین کار دنیاس٬ گاهی نخ رو میده دست بچه اش که اون کنار محو هنر نمائی پدرش شده و تا میبینه داره افت میکنه زود میدوه از بچه میگیردش و راست و ریسش میکنه و... تا به آخر...دلم نمیدونم میخواست جای کدومشون باشم: پدره یا بچه هه یا بادبادکه یا...شایدم آسمون!

...............................

۴

زوج اروپائی خیلی پیری٬ کنار یکی از ستونهای مسجد ایاصوفیه روی زمین  نقشه ای رو پهن کرده ان که فکر کنم نقشه ی  خود مسجد باشه و با چنان دقتی اونو بررسی میکنن و در مورد جزئیاتش به بحث مشغولن که فکر میکنی باید حتمآ ۸۰ سالت باشه تا بتونی تصمیم بگیری بری خرابه های ماچو پیچو رو ببینی یا از بالای ایفل بانجی جامپینگ کنی!

...............................

۵

نگاه فروشنده ی میانسال بطرز وقیحانه ای فقط زوم شده روی قسمت باز یقه ی روپوش و سر و گردن دختر ۱۴ ساله ی نازک اندام که بی هوا محو تماشای اجناس مغازه اس...کودکی صرف با پیکری رو به بزرگسالی و اندیشه ای شکل نگرفته و آسیب پذیر...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/28 و ساعت |
 

سلوکم برین سرزمین

همچنانی است که مسافری کهن

عشق را نه بر جاده ای هموار

که بر سنگلاخی آتشگون

به توان خود می آزماید....

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/27 و ساعت |
 

چشمانت: زلال آهوان دشتهای گم شده

نگاهت:  سرود ماندن

پیکرت: موسیقی نازک هستی٬ سترگ

پیشانی ات: فراخ دره های سبز آشتی

اندیشه: قاصدکهایی رقصان در باد

تکاپوی تاریخی

در کوره راههای ابدی

و اکنون بر حضور بی ریای وجودت

دست افشان میکنند

مهر را...

خدای را نیز تاب برابری نیست 

..........................................

خوب چیه مگه؟ همه ی شعر قشنگا رو قبلآ گفته بودن!!!

----------------------------------

حالا میفهمم چرا بعضی وقتا اصلآ نمیتونم با بعضی شعرها ربط بگیرم.

 از میان نوشتارهای ادبی٬ شعر آنقدر پر از امکانات و قابلیتهای مختلف نهفته است که وقتی واردش میشی نمیتونی دقیقآ عمقشو بفهمی٬ ممکنه تا سر زانوت باشه یا یهو بری اون زیر زیرا پیش مرجانها!

آدم توی شعر خودشو کشف میکنه ٬ به محدودیت واژه هاش پی میبره٬ و کاربردهای جدیدی برای واژه های قدیمی هزار ساله پیدا میکنه.

توی شعره که آدم به یه بخش هایی از خودش برمیخوره که باید همزمان با کشف و شهود شعر٬ با اون هم سلام و احوالپرسی کنه و آشنایی بده که بابا من خودتم! تو کی هستی؟

........................................... 

آدم باید ذاتآ شاعر باشه. یعنی حساسیت یک شاعر٬ در ذات او نهفته است و از وجودش بصورت های مختلفی به بیرون نشت میکنه. یعنی اون نوره٬ اون عشقه٬ اون رنجه٬ هر چی که هست یهو اونقدر پر ات میکنه که مثلآ یهو میزنی زیر آواز یا شعر میگی یا...

 

       

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/27 و ساعت |
 

یه پسر بچه اینجاس با شلوارک و  برتل و یه بلوز میکی ماوسی!! زلفاش اینقدربلنده که شبیه دخترا شده!!! مدام با بند برتلش بازی میکنه و این پا اون پا میکنه و با نگاهش میگه کی منو مینویسی... 

با لحن آدم بزرگا حرف میزنه...خیلی دوست داره جدیش بگیری... ولی ته نگاهش یه چیز لطیف با نمک مثل قلقلک هست که آدمو میخندونه...خودشم میخنده ...میدونه که همه ی این بازیها کشکه!

خیلی شیطون و بازیگوش نیست...فکر کنم حتی یه کمی هم تنها و غمگین باشه...ولی تا دلت بخواد حساسه و مهربون...و تماشا رو دوست داره...طنزش بدک نیست...توی موسیقی سلیقه ی خوبی داره...

بعضی وقتا باید با مقاش از دهنش حرف کشید و گاهی هم سر آدمو میبره و نمیدونه کی باید توقف کنه...

گاهی فکر میکنم بی دل و جراته...ضعیف عمل میکنه...شک داره...

یه بار بهش گفتم باید هنرمند میشدی...اعتراف کرد که پدر مادرش نذاشتن وگرنه خودش دیوونه ی نمیدونم فلان رشته ی هنریه!

هوای همه رو داره...همه دوستش دارن...

باهاش که حرف میزنی انگاروسط ایستگاه اتوبوسای میدون تجریش داری توی چادر اکسیژن نفس میکشی...

ولی ناقلا بازیهای خودشم داره..بعضی وقتا یه چشمه واست میاد که یعنی حواستون باشه زیادی سر به سرم نذارین!!

................................

هنوز بهش نگفتم منو یاد یکی از اون دانشمندای کتابای تن تن میندازه که عروسکشونو یه جادوگر ساخته بود و هی بهشون سوزن میزد!!!

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/25 و ساعت |
 

خوشبختانه کتابخونه ی چوبی پیش روم از قدیم الایام آرشیو تمام کتابایی رو که خوندم توی خودش جمع کرده. بعضی وقتا میرم سراغشون٬ یه دستی بهشون میکشم و روند تکاملیمو توی اونا میبینم!

.................

اولین کتابایی که یه دوست بهم معرفی کرد و کارتون کارتون میاورد برام ٬ یکسری کتابای خیلی کم قطر از کسایی مثل علی اشرف درویشیان بود و همه اش توی مایه های فقر و دهات و ظلمی که به دهاتیها و مردم محروم و ساده و عامی میشد.

بعدش رفتم سراغ رمانهای کمی قطورتر مثل غرش طوفان و قبل از طوفان و بعد از طوفان و خلاصه در بدر توی کتابفروشیهای اونموقع دنبال این چیزا بودم!

توی ۱۴-۱۵ سالگی یه روز فیلم The wallرو دیدم و دیگه زندگیمو آنارشیسم برداشت و همزمان بطور اتفاقی خوندن کتابای رومن گاری رو شروع کردم و حسابی بقول داداشم "دوالی" شده بودم!!!! لای در اتاقم که باز میشد آهنگای پینک فلوید گوش فلک رو کر میکرد و به عشق فهمیدن اینکه چی میگن رفتم انگلیسی یاد گرفتم و متنها رو در میاوردم (غلط غلوط) و ترجمه میکردم و سری تکان میدادم و کلی فکر میکردم که جنگ ویتنام عجب تاثیری گذوشته روی اون نسل و ...خلاصه رفتم توی این عوالم که برای یه دختر ۱۷-۱۸ ساله نمیدونم چی توش داشت! بد هم نبود. لا اقل تا حدی از ابتذال نرمال جامعه دورم کرد!

بعدش دوران تنهایی - دوستیهام شروع شد. با تنهایی خیلی حال میکردم٬ بهترین دوران عمرم بود٬ خیلی خودم بودم٬ ایمان بودم٬ نور بودم٬ اعتماد بودم...

بعد شروع کردم خط سوم و شمس و مولانا خونی رو تجربه کردن که البته از قبل هم باهاش آشنا شده بودم. یه روند عرفانی عظیمی توم اتفاق میفتاد که خودمم متحیر مونده بودم. همزمان گیاهخواری رو تجربه کردم و یوگا مثل شیره ای جانم رو پر ار آرامش و نشاط میکرد.

بعدش (ورود به دانشگاه و اجتماع بطور رسمی) کم کم مثل خرس شدم همه چیزخوار! همه چیز میخوندم٬ بیشتر ادبیات ایران و آمریکای جنوبی و شاملو و ....

خلاصه همینطور اومدم و اومدم تا رسیدم به یکسری فرقه ها٬ توشون گشتی زدم و اومدم بیرون. چون پایه ی عرفانی خودمو بیشتر دوست داشتم و هنوزم دارم. میدونم ازین عوالم چه توقعی باید داشته باشم و زیر و بمشو میشناسم از نظر حسی (یعنی مال خودمو). واسه همین هر چیزی جذبم نمیکنه یا اولین چیزی که جذبم کرده هنوز توم خیلی موندگاره (بیشترین دلیلشم اینه که نمیخوام خودمو درگیر یه چهارچوب کرده باشم و آدم آهنی عرفانی یا دینی باشم. دوست دارم جنبه های انسانی و فردی وجودمو هم داشته باشم)

بهرحال بعدش نوبت کتابای باب روز شد (از نظر محبوبیت نه اینکه بخوام دست کم بگیرم): دون خوان٬ کوییلو٬اشو٬ چوپرا...

اونموقعها یکنفر تو زندگیم بود که مدام بهم میگفت این عوالم واقعیت ندارن و صرفآ زاییده ی تخیل هستن و این کتابا و اندیشه ها هر از گاهی مد میشن و آدم نباید اینارو جدی بگیره و خلاصه حالمو میگرفت! منم اولش باهاش بحث میکردم که همین خیالها و رویاها بوده که جایگاه بشر امروز رو تعیین میکنه ولی بعدش یواشکی میخوندم. خوب میخواستم سر در بیارم. از هر کدومش یه چیزی میفهمیدم و میگرفتم و میذاشتم توی آرشیو روحم! چه اشکال داشت اگه فرهنگ بشر داره یه سیر تحولو طی میکنه٬(غلط یا درست) منم جزوی از اون باشم یا حداقل بدونم دارن چه خوراکی به مردم میدن؟!

...................

حالا دیگه هرچی میگردم تکراری میبینم. نه سیاست٬ نه ابتذال٬ نه روانشناسی٬ نه فرق مختلف٬ نه حرفای گنده گنده٬ هیچی جذبم نمیکنه...

الان بیشتر دلخوشیم ادبیاته! یه چیزی میخرم که ترجمه اش خوب باشه و نویسنده اش از نظر سبک و سیاق ادبی آدم واردی باشه (مثلآ بورخس) تا با حیله هاش آشنا بشم و مثلآ بازی با زمانو توی نوشته هاش یاد بگیرم یا بازی با کاراکترها و دیدگاههای راوی و خلاصه هزار تا چیز دیگه که اسمای فنیشو تو دانشگاه بهمون یاد دادن و من یادم رفته ولی میفهمم و لذت میبرم. همین!

.........................

دیگه کمال گرایی رو کنار گذاشتم و به همین خوشم که یه کتاب خوب بخوانم ٬ یه کم پیاده روی کنم٬ با یه دوست گپ بزنم٬ کارمو انجام بدم و ساعتای آخرروز رو با خانواده ام روبروی تلویزیون اگه شد یه فیلم خوب ببینم و خدا رو هم شکر کنم برای همه ی اینا و البته دوستاییکه دارم...

.........................

نمیدونم اگه بخوایم برای این سیر ٬ یه نمودار داروینی (!) بکشیم٬ از میمون به آدم شروع میشه یا آدمه  استکه کم کم میمون شده؟!!!! 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/24 و ساعت |
 

مثل حجره داری که توی یه بازار قدیمی به انتظار اومدن مشتری٬ مگس ها رو از روی جنسای بنجلش میپرونه و هی با اون دستمال چرک٬ شیشه ی ویترینشو بجای تمیزتر کردن٬ کثیفتر میکنه و گاهی از رخوت خودش میاد بیرون و از ته مغازه یه سرک میکشه و اگه سروکله ی یه مشتری پیدا شد٬ آنقدر بهش زل میزنه که یارو از رو میره و یه چیزی میخره یا سرشو میندازه پایین و میره بیرون....

--------------------------

یا مثل یه بچه ی یکسال و نیمه که یهو یه سطل لگوی نوی رنگی رو پیش روش خالی کرده باشی روی زمین و با اون چشمای گردش همه چیزو برانداز میکنه و بعدش اولین کاری که میکنه یواشکی یه تکه لگو رو ور میداره میکنه تو دهنش...

-------------------------

من هم هرروز با یه اضطراب احمقانه ای که فقط مختص خودمه! میام توی کامنت دونیم و  یه چرخی میزنم و زیر و رو میکنم و هی جوابای پرت و پلا میدم وهی قیافه ی آدمائی که کامنت میذارن رو مجسم میکنم و داستان میبافم و خلاصه دارم واسه خودم صفا میکنم!

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/22 و ساعت |
 

کوچه ی قدیمی٬ پر از باغهای زیبای سابق و ساختمانهای بیقواره ی فعلی...

صبحها هنوزم از لابلای تک و توک درختای باقیمانده ٬صدای بلبل بگوش میاد...قدیما که بلبلا نزدیک سحر چه غوغائی میکردن! حتی بعضی شبای سرد زمستون روباهای کوچولوی گرسنه رو هم میدیدی...نور ماشین چشماشونو قرمز میکرد...

دیگه منظره ی کوهستانش و آبی اسمونش سحرت نمیکنه...دیگه حتی از مرغای دریائی که دیدنشون همیشه منو به حیرت مینداخت خبری نیست...فقط گربه های پشمالوی براق با اون چشمای محضشون که بهت میگن به چی زل زدی؟ زودتر برو میخوایم بریم سر اون یکی کیسه ی آشغال که یه بوهای خوبی داره از توش میاد! یادمه هر کسی که برای بار اول میخواست بیاد خونمون وقتی میرسید صداش دراومده بود که بابا این چه آدرسیه آخه؟!

باید یه روز دوربین فسقلی اتوماتیک غیر حرفه ایمو بردارم٬ یه حلقه فیلم براش بگیرم و راه بیفتم توی کوچه های محل و تق و تق عکس بگیرم...از خونه های کوچولوی قدیمی ٬ خونه های ییلاقی بزرگ٬ درهای قدیمی با دق الباب٬ شیبهای زیبا٬ کوچه های تنگ و باریک٬ مخصوصا خونه ی اون خانوم پیر چشم آبی قدبلندی که بین دو تا کوچه قرار داره و همیشه گلدانهای شمعدانی بالکن کوچولوش از شادابی میدرخشه و روح زیبای این خونه همیشه منو مبهوت میکنه٬ از اون درخت نارون سر کوچه که توی پائیز به یه زردی خاصی میرسه که چشمتو میزنه و مستت میکنه...

یاد من باشد که این صحنه ها جزو تاریخ زندگیمه...

یاد من باشد که این محله که داره اینطور بسرعت عوض میشه یه روزی چه شکلی بوده...

یاد من باشد که هستم و کجا هستم و چگونه هستم...

یاد من باشد...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/21 و ساعت |
هر زنی اگه خیلی خوش شانس باشه٬ فکر کنم فقط یکبار توی عمرش یه عاشق واقعی داشته باشه...

-----------------------

میدونم که از دستش داده ام ولی هنوز مرور خاطرات برام جالبه...

توجه ها ی ظریفی که به من میکرد٬

ابراز عشقی که در قالب یک داستان بهم داد تا بخونم و مثلآ نقدش کنم! 

 چیزای مزخرف من درآوردی که میپختم و او مودبانه طرز تهیه شو ازم میپرسید و بدقت یادداشت میکرد! 

چندین بار توی خونه اش برام تولد گرفت و هر دفعه با کارای عجیبش و ذوق هنری خاصش یه حال و هوای دوست داشتنی به مجلس داد. مثلآ  یه ساقه سبز کرفس با روبان قرمز بجای کادو (!) یا کیک خیلی حرفه ای و خوشمزه ای که خودش پخته بود یا یه سخنرانی خیلی خنده دار!

کلآ طنز قویش به عشقش میچربید چون روح لطیف و پرشوری داشت و من را که بدلیل قوی بودن بخش زنانه ی وجودم از مردهای پررنگ و مردانه خوشم میومد٬ میرماند.

همه کار کرده: از گریموری و فیلمنامه نویسی و طراحی داخلی و بیشتر از همه خواندن...

همه چیز میخوند٬ بیشتر کتابای درست و حسابی رو که خوندم به او مدیونم...و البته به خواهرم

با اون هوش سنجیده ای که داشت میدونست من به چه چیزایی حساسم و دقیقن همونارو توی قالبی زیبا و خاص مطرح میکرد طوری که خود من هرگز نمیتونستم.

وقتی باهاش حرف میزدم خودمو پیدا میکردم٬ زیر اون نگاه مهربون میشکفتم و میبالیدم و پروبال میگرفتم و پر میزدم و میرفتم و او همانجا میموند تا من برگردم و من برنگشتم...

حرصشو در میاوردم٬ بیشتر دوستاش بخاطر تعریفای بی رویه ای  که خودش ازم میکرد کم کم یه جورایی داشتن عاشقم میشدن. آخه میخواست همه بدونن که عاشق آدم کمی نشده! 

بازیگر بی بدیلی بود و بهترین نقشش عاشقی بود...

 از بچگی میشناختمش و از همون موقع کاراش توی محل زبانزد بود: یه روز پسرای کوچه رو به شکل دزد دریائی گریم میکرد یا سینما را ه مینداخت یا جلسه احضار ارواح...مطمئنم همه این برنامه ها که محتوای طنز هم داشتن٬ در خاطر همه ی بچه ها مونده....

بزرگتر که شدیم یهو میدیدیم ازش هیچ خبری نیست٬ سه ماه٬ چهار ماه٬  بعدش میفهمیدیم رفته کویر یا ابیانه یا نمیدونم کدوم دهات کردستان...

توی دوران جنگ یه جای خیلی خطرناک خدمت کرد و سالم سالم برگشت...با کله تراشیده و همون عینک مطالعه ٬ هنوز هم سمبل بود٬ سمبل یه آدم روشنفکر٬یه هنرمند٬ یه عاشق که افه های عاشقی رو خوب میشناسه٬ عاشقی که میترسه٬ و ترس پایان عشقه...

-------------------------

آخرین باری که دیدمت روی دیوار خونه ات با گچ رنگی نوشتی "حدیث دل مگو با نقش دیوار"...

نه٬ من نقش دیوار نیستم...هیچوقت نبودم...فقط میخواستم رها باشم...چیزی که الان ازش میترسم...دیگه اونی که دوستش داشتی نیستم...زندگی خیلی تغییرم داده...نمیدونم الان اگه منو ببینی چی میگی؟ بازم ازون تفسیرای دقیق دلنشینت داری  که توش زیر و بم وجودمو در نیم ساعت بریزی بیرون یا اینکه مثل وقتایی که نمیخواستی نظری بدی ٬ طفره میری و از آسمون و ریسمون میگی و میگذاری بگذره...

شنیدم هنوز ازدواج نکردی...هنوز با طبیعت حال میکنی٬ کار چوب و فرفوژه میکنی٬ مینویسی٬ فیلمنامه میفروشی...

مرسی ازینکه من رو بعنوان سوژه ی عشق پرشورت انتخاب کرده بودی...

من هم امشب تو رو بعنوان موضوعم انتخاب کردم که بی حساب شیم!

ولی حتی امروز هم اگه ازم بپرسی  بازم جوابم منفیه!  میدونی که٬ من کلآ جفتک انداز نابی هستم (با کمی افه های روشنفکری البته!!)

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/21 و ساعت |
 

فکرشو بکن خیلی صاف و پوست کنده بیان بهت بگن خانوم٬ خیلی  به  این بچه دل نبند. این بچه دیگه بچه بشو نیست برای تو...

...و تو هرروز صبح با این کابوس بیدار میشی که این موجود شیرین قل قلی رو که توی سه سال گذشته عزیزترین چیزی بوده که داشتی٬ ممکنه  هر آن از دست بدی...مادرای دیگه رو میبینی که چقدر خوشبختن...چقدر دارا...

سرگرم زندگی روزمره میشی و یه لحظه از یاد میبری این نفرین رو...ولی برمیگرده...با قدرت بیشتری میاد و تو با اون چهره به چهره و ثانیه به ثانیه میجنگی...

پیروزی: بدست آوردن تنها یک لحظه ی بیشتر...

.........................

 روی سینه ی کوچولوی ناز سه ساله ی شیرین زبون٬ شیار عمیقی به چشم میخورد که نفستو بند می آورد. این ساقه ی طرد و شکننده ٬چرا باید برای هر لحظه این زندگی کوتاهش اینطور بجنگه؟سه بار عمل جراحی قلب باز برای این پیکر کوچک چه تعریفی داره؟

........................

خیلی اتفاقی با مادرش آشنا شدم:  ترکیبی از رنج و عشق و ایثار و خشم و سردرگمی و توکل و گردن نهادن...و صد البته ظرفیت روحی بسیار بالا

.......................

سر شیشه ی شیرش که به دندون میکشید کلی با هم کلنجار رفتیم و خندیدیم:

-مامانم یادش رفته شیشه مو بیاره...یه قلپ میدی؟

-نچ...برو از خونتون بیار...اصلن توی لیوان بخور...

-آخه من هنوز کوچولو ام! میپره گلوم خفه میشما!!

خنده های ریز و قلقلی و بعدش: نه...تو بزرگی...من کوچولوام...

.............................

سهم من این بود؟دیدن؟ کافیه؟

هنوز گیجم...

یه چوب خط دیگه روی روحم شاید...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/20 و ساعت |
آنها ۲۵ نفر بودن...

از حرف عین تا فکر کنم گاف...

پشت میزونیمکتهای چوبی که بچه های سالهای قبل با نمیدونم چی همه رو شخم زده بودن٬ روبروی اون تخته ی سبز بزرگ که سراسر دیوار روبرو رو میپوشاند و یه سکو جلوش بود که میز معلم هم اون بالا کنار همون سکو قرار داشت...

هنوز قیافه بعضیا رو بخوبی بیاد دارم اگرچه اسمها از خاطرم رفتن... چقدر محو تماشا بودیم٬ چه سرشار بودیم٬ حتی زشت ترینهامون و اونهائی که توی مدرسه پیچیده بود "دخترهای خوبی" نیستن٬ و اون دختری که موهاشو پسرونه زده بود و عاشق دبیر زیستمون شده بود٬ حتی اون دختر قشریه که همه اش به همه ی ما گیر میداد و بچه ها ازش دلخور بودن٬ همه مون چقدر  زیبا وپاک و ساده بودیم...

نمیدونم به سر بچه ها چی اومده...

مه آسا رو که شاگرد اول کلاس بود همون موقعها شوهر دادن. فکرکنم الآن حداقل دو تا بچه ی دسته گل دبیرستانی یا دانشگاهی داشته باشه...

دو سه تارو میدونم رفتن خارج. الآن کجای دنیان خبر ندارم. ولی از خانواده های سرشناس و متمول بودن و همیشه عکسای عروسی خواهراشون یا فامیلشون تو فرنگ یا فلان سفری که رفته بودن توی مدرسه دست بدست میگشت...

سکینه خاتون دختر یه آدم زحمتکش که همیشه تنها و بی دوست بود...

رویا و کاملیا که پزشکی قبول شدن ومن همیشه دنبال پیدا کردن اسمشون روی تابلوی پزشکا هستم...

مریم که باهاش یه پارتی رفتیم و ادای آدم بزرگا رو در آوردیم...راستی مریم چی شد؟

کتی فیلمسازی خونده تو سوئیس٬ چقدر دلم براش تنگ شده...

معصومه رو دست در دست شوهر چاق قدبلندش و پسربچه ی کوچولوش چند سال پیش توی یه پارک دیدم و آنقدر تشنه ی این رابطه ی قدیمی بود که با محبتهاش خیلی شرمنده ام کرد...

ای بقیه ی گلهای باغ زندگی!!! بقیه ی دوستهائیکه یادم نمیاین! من هر جا هستین (خیلی جوگیر شدم!) عاشقانه شما رو دوست دارم. شمای اون زمان رو و خود اون زمان رو...اون زمان که هنوز دو دوتا چهارتا رو یادمون نداده بودن و روشن مثل خود آفتاب ٬ روزهایمان رو صرف خوندن اون درسای بدرد نخور توی اون سیستم بیمار میکردیم که فقط کمکمون کرد راحتتر قالب نتراشیده ی اجتماعو گردن بنهیم...و ما رو از خودمون دزدید...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/18 و ساعت |
(با اداواطوار بخوانید ! خودتون میدونین دیگه!)

روزای اول هیچ کامنتی نداشتم جناب سروان!

عکسم رو که گذوشتم یهو دیدم وااای چه خبر شد!! خیلیا بودن٬ از نویسنده و شاعرودکتر و اینا گرفته تا علاف و مشنگ و....

ولی یکیشون از همه گیرتر بود! ولم نمیکرد٬ هی کامنت میذاشت که ای ول و اینا....

خلاصه اینور و اونور دیگه گفتم یه قراری بذارم٬

 آخه میدونین٬ پرنسس مرده بود (خدا رفتگان شمارم بیامرزه سرکار ولی گربه امو میگم!!) دلم خیلی گرفته بود٬ با مهین و شهین هم که دیگه اصلآ حال نمیکردم٬ مجیدم که خاک بر سر بی معرفتش کنن!

خلاصه چی داشتم میگفتم؟

 آره٬ بهش گفتم ببین من ازاوناش نیستما٬ یهو خیالات برت نداره!!

ولی یارو (یعنی کامی-خودش که میگفت رفیقاش  بهش میگن کامی الویس٬ آخه عین الویسه!) دست بردار نبود. دیگه نفهمیدم چی شد سرکار٬ یهو چش واکردم دیدم توی چت رومم! فرداش آف گذوشته بود که تا چند وقت میره مسافرت٬ از سه ماه پیش تا حالا اگه شما یه پی ام ازش دیدین٬منم دیدم!!!

الهی آی دیشو گل بگیرن!

وا! چرا اینجوری نیگام میکنین سرکار؟

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/18 و ساعت |
 

با اون دماغ عقابی و چشمهای ریزوصورت دراز٬ اصلن دختر خوشگلی محسوب نمیشد.

توی مدرسه فقط شهرتش به شیطنتهای پسرانه ای بود که من رو بعنوان یک دختر همیشه ظریف و بسیار دخترانه (و کمی هم لوس!)٬ توی اون سنهائی که آدم کم کم داره خودشو میشناسه٬ خیلی جذب میکرد.

چه بدوبدوهائی که توی راهروهای  دبیرستان با اون پاچه های گشاد و روپوشهای بیریخت و مقنعه های دراز نمیکردیم٬

چه غش غشهائی که نمیزدیم٬

زنگ تفریحها چه اصراری داشتیم حتمن توی کلاسها یه جا قایم بشیم و نریم توی حیاط٬

یکبار هم یه سوسک مرده نمیدونم از کجا پیدا کرده بود و مینداختیم به جون بچه ها (البته خودمونم ازش میترسیدیم ولی وانمود میکردیم آخر رام کننده سوسکیم!)

........................

سالهای بعد٬ توی مطب یه دکتر بود فکر کنم که الهامو دوباره دیدم و عجیب اینکه همدیگه رو شناختیم. نمیدونم من به نظر او ن چقدر عوض شده بودم ولی دیدن او با یه دماغ عمل کرده ی سربالا و کلی کرم پودر و لنزومخلفات و رفتار بشدت کنترل شده و خانومانه و پر تکلف ٬ یه حسرت و دلتنگی توی دلم ایجاد کرد. دلم میخواست باهاش از سوسکا حرف بزنم ولی دیگه دیر شده بود....

.......................

اگه عوض نمیشد شاید مورد تأیید جامعه نبود٬ شاید شوهر پیدا نمیکرد (اینجا هیچکس از یه رام کننده ی سوسک خوشش نمیاد)٬ اونوقت شاید همه بهش میگفتن ترشیده!

شاید هم فقط دوست داشته زیباتر باشه٬ این که جرم نیست٬ مگه عیبی داره؟

اصلن به تو چه؟؟؟

.......................

شاید اونم با خودش گفته فلانی رو باش! توی مدرسه چقدر معصومتر بود٬ حالا همچین منو برانداز میکنه انگار سوسک دیده!!!!!

اصلن به اون چه؟؟؟؟؟؟

.......................

هنوز با هم رفیقیم؟   

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/15 و ساعت |
بابای خوبم...

بابای پیرم...

بابای مهربونم...

خسته نشدی از بس نشستی به این جعبه جادو نگاه کردی و حرص خوردی و سیگار کشیدی؟

اخبار٬ وحشت٬ جنون٬ دروغ٬ جنایت٬ سیل٬ تجاوز٬ قحطی٬ چهره های متبسم رجال سیاسی٬ جنگ و خونریزی٬ نظرهای احمقانه یا خودخواهانه٬ طمع نسل بشر٬ حقارت٬ زشتهای زیبا نما٬ زیباهای زشترو٬ قاتلین حرفه ای٬ بدنهای پاره پاره٬ چشمهای وغ زده٬ نیاز بشر به شنیدن دروغ٬ به ابتذال٬ به نچ نچ کردن و دلسوزیهای از راه دور و  ته دل٬شکر اینکه آب باریکه ای هست و ... 

........................

این فصل زندگیتو با این چیزا پر میکنی؟ حیف نیست؟ شاید آخرین فصل باشه ها!

.......................

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/15 و ساعت |
 

یه دفترچه کوچولو دارم که قدیما هر وقت دلم میگرفت بازش میکردم و با خودکاری که همیشه بین صفحاتش میذاشتم٬ دق دلیمو سرکاغذهای سفید بیگناهش خالی میکردم. حالا دفترچه ی کوچولوم شده جولانگاه یکسری افکار عنان گسیخته ی جدید که انگار از اون زیر زیرا مثل چاه آرتیزین یهو قل قلش بلند شده و خودشو به سطح رسونده و میخواد راهشو پیدا کنه...نمیدونم دفترچه ام ناراحته یا خوشحال...هی خط میزنم و هی دوباره مینویسم...گریه میکنم...میخندم...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/15 و ساعت |
 

احساس می کنم از توی یه تونل تاریک دارم عبور میکنم و قراره به زودی به روشنائی برسم...

 می دونم روشنائی وجود داره...

مطمئنم...

 ولی هنوز خبری ازش نیست...

زمان کم دارم...

همه چیز داره توی این تاریکی و دلهره با سرعت نور میگذره...

طوری که فکر میکنم ساکنم...

فقط از جرقه هائی که گاهی میبینم ٬ به سرعتم پی میبرم...

جرقه هائی که فرصت نمیکنم بیشتر از یه لحظه بهشون توجه کنم چون  خیلی زود گذرن... 

و بعدش باز تاریکیه و تاریکی...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/15 و ساعت |
 

بعضیها محدود میشن به یه اسم و یکسری عقیده و درگیر بگومگو میشن و حیف میشن...

 بهضیها دیده شدن و خونده شدن رو دوست دارن و احساس  بودن بیشتر و تنهائی کمتری میکنن...

بعضیها از محدودیتها ی تحمیلی دور میشن و زلال میشن و بهتر از همیشه ادامه میدن...

 بعضیها هم ممکنه از اون ارتباطی که ایجاد میشه (بین اندیشه هاشون با اندیشه های دیگران)٬ از اون چالش ها و بازخوردها ٬ و حتی از اندیشه های بازگو شده ی خودشون ٬ ظرفیتها و توانائیهاشون رو بهتر بشناسن٬ رشد کنن٬ گره هاشونو باز کنن و به پختگی و درک و بلوغ برسن...

بستگی به آدمش داره و اینکه دنبال چی میگرده... 

------------------------

من؟ من فقط داشتم از یه جائی رد میشدم که باغ٬ خودبخود اطرافم رو پر کرد!!!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/15 و ساعت |
 

با اون بدن ظریف برگ گلش تا ماه آخر پشت فرمان ماشین مینشسته و میرفته سرکار. میگه شکمم به فرمان گیر میکردو همکارهام و رئیسم اعتراض میکردن که خانوم٬ این چه وضعیه٬ چرا به خودت رحم نمیکنی...

وقتی دردش میگیره توی کوچه های کرمانشاه یک متر برف نشسته بوده و همه داشتن "خونه ی قمر خانوم" میدیدن (پس نتیجه میگیریم همیشه سریالهائی بوده که مردم رو سر کار بذاره!) خواهر و برادر کوچولومو میسپرن به همسایه که خودش دو تا بچه تقس داشته و میرن بیمارستان. (بعدش میفهمن که بچه های همسایه یک  کتک مفصل هم به اونا زده بودن!)

مامانم همیشه میگه بابات هر چهار چرخ جیپ ارتش رو زنجیر بست تا تونستیم از خیابونا رد شیم. فکر کن توی سرما یه لنگه پا وایساده باشی تا شوهرت زنجیر چرخ ببنده و شکم گند ه ات و درد نفسگیری که امانت رو میبره و نگرانی برای بچه هات وهمه این ماجراها و آرزوی اینکه ای کاش مادرت اونجا بود (مادر بزرگم اینا تهران بودن و ما بدلیل مأموریتهای متعدد پدرم تقریبن هر ۲-۳ سال یکبار یه جا پرت میشدیم. هنوز هم اثر این مهاجرتها توی شخصیت من و برادرها و خواهرم مونده. البته مادربزرگ پدری ام با ما زندگی میکرده و مثل پروانه دور ما میگشته و به مادرم خیلی کمک میکرده.)

---------------------

اسمش از مهر میاد...

مثل بیشتر مادرهای ایرانی کدبانو و وفادارو سرشار از عشقه. یه جوری نگاهم میکنه که انگاراز فرشته های آسمون هم بهترم...(آی مهران جونم٬ اونجورام که بنظر میام نیستم ها!)

-------------------

به خودم قول داده بودم یه چیزی درخور او بنویسم ولی حالا میبینم نمیتونم. خیلی سخته. فقط باید چنین کسی رو تو زندگیت تجربه کرده باشی تا بفهمی. تمام کلمات بنظر تقلبی و دست دوم میان. 

------------------

فقط یک کلمه شاید: اقیانوس... 

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/14 و ساعت |
 

آقا بشر عجب جاه طلبه آقا!

آقا از وقتی وبلاگی شدیم دیگه دقه ای یه بار می شینیم قلم میزنیم آقا!

آقا شبا از زور خواب داریم می میریم ول باز هم یهو میدویم سر قلم و کاغذ و  یه نفس مینویسیم آقا!

آقا از عاشق شدنم بدتره آقا!

آقا ما چه مرگمون شده آقا؟!؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/14 و ساعت |
 

سلاحهای جدید٬ سلاحهای اعلا٬ سلاحهای بی نظیر٬ حرف ندارن٬ این یکی که واقعن معرکه اس! فقط کافیه یه دکمه رو فشار بدین تا بره رو هوا! کجا؟ فرق نمیکنه...هرجا که بخواین! فقط کافیه اسمشو وارد کامپیوتر دستگاه کنین...نه! اصلن به نقشه احتیاج نداره...از یکجور جی.پی.اس. استفاده میکنه...فقط با تایپ اسم...فقط مراقب باشین غلط املايی نداشته باشین...میدونین که...این کشورای ریزودرشت جهان سومی اسمای عجیب غریب٬ زیاد دارن! یهو دیدین بجای یه کشور٬ زدین یه جای دیگرو ناکار کردین! هه هه هه! البته خیلی فرقی هم نداره! داره جناب پرزیدنت؟! 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/13 و ساعت |

 

وقتی میری توش انگار در یه دنیای قدیمی بروت باز میشه...

همه چیز...

انگشتر نقره عزیز جون...

عصای کنده کاری شده ی آقاجون (فکرکنم مال مهمونیش بوده ٬ چون یه عصای معمولی براق قهوه ای هم داشت)...

یه دونه از اون جعبه ها که وقتی کوکش میکنی آهنگ میزنه و مامان گردنبنداشو توش میگذاشت...

مدالها و درجه های بابا که مادربزرگم هردفعه جدیدها رو  با دقت به اونیفورم میدوخت و قبلی ها رو نگه میداشت...

اون شلوار کوتاهی که داداش کوچیکم روز عروسی خواهر بزرگمون پوشیده بود و حالا دستشم توش نمیره!

اون اطلس قدیمیه که بابا از روش پرچم کشورها رو بهمون نشون میداد و من همیشه عاشق پرچمی بودم که روش یه برگ خوشگل قرمز داشت...

پراژکتورای رنگی اتاق داداش بزرگم و پوستر پینک فلوید...

روروئک بچه خواهرم...

یه قوطی نقره ای کوچولو که فکر کنم یکی از مادربزرگام توش سیگار همای بی فیلتر و چوب سیگارشو میگذاشت ...

شعرائی که پدربزرگم روی قوطی همای بیضی مینوشت و هر وقت سرحال بود با آب و تاب برای مهموناش میخوند و از بالای عینکش نگاهشون میکرد...

گل های شقایق کرمانشاه (که محلیها بهش میگفتن گل کاسه شکن)...

خرگوشای بالای تپه پادگان مراغه که ژیگوشون رو با بیمیلی میخوردیم و  سر نگه داشتن دمهای نرمشون دعوا میکردیم ...

سیب زمینی توی آتیش تو جنگلهای شمال...

ماهیگیرای سحرگاهی روی دریای بی نهایت آرام... 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/13 و ساعت |
 

لهجه کرمانی اش و خوش صحبتی اش چیزیه که جلب نظر میکنه...

همینطور آروم آروم برات حرف میزنه و میزنه تا به جائی میرسی که فکر میکنی دیگه با این آدم زندگی کردی...

چشماش با وجود کهولت٬ برق جوانی و تیزبینی داره...

انگار میره تا ته وجودت و برمیگرده...از اون تو چی با خودش آورده بیرون؟ اصلن و ابدن نمیفهمی...

آدم جالبیه این دوست جدید پدر...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/13 و ساعت |
 

از افتخارات زندگیم همین بس که دختر دوستم اسم من رو گذوشته روی یکی از عروسکهاش...

خیلیه ها...

حتمن فسقلی باهام حال کرده وگرنه چه دلیلی داشت؟

تو اگه بودی و از ریخت کسی خوشت نمیومدو یارو باهات بالا و پایین نمیپریدو پابه پات کارتون نمیدید و نمیرقصیدو تو پارک باهات تاب بازی نمیکردو اهل خمیر بازی هم نبودو خلاصه کلی کارای دیگه (به طوری که مامانت شاکی میشد که دوست تو‌ئه یا من؟)٬ اصلن رغبت میکردی اسمشو رو عروسکت بذاری؟ حیف عروسکت نبود؟

-------------------------------

چشماشو تنگ میکنه و با کلی ناز میگه یه بار فقط بیا با هم بشینیم کارتون ببینیم و با مامانم اصلن حرف نزن!!!

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/12 و ساعت |
بازی کردن خوبست...

کار را به بازی گرفتن و بعنوان یک بازی به همه چیز نگاه کردن... 

 مانند یک بچه٬ بازی را جدی گرفتن٬ آنقدر جدی که حتی صدایت را نمیشنودوتمرکزش کاملن روی بازیست...

تا کی؟ نمیدانم...

فعلن فرصت یادگیری این بازی برایم بوجود آمده٬ پس حتمن میبایست یاد بگیرم!

باید چشمانم را باز کنم٬ کاملن باز تا قوانین مگوی آن را درک کنم و از میان خطوط٬ نانوشته ها را تشخیص بدهم...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/11 و ساعت |
در سی و هشت سالگی در بعد زمان حرکت میکنی و نظاره گر صحنه های تاریخی هستی: پیرمرد کفاش خیابان ۱۲ فروردین٬ نفتی ای که هنوزچرخ قدیمی اش را درست مثل ۵۰ سال پیش هل میدهد٬ چرخی پر از ظروف و دبه های فلزی نفت٬ چراغانی نیمه شعبان٬عابرهای شتابزده٬ ...

تهران به پاییزی زیبا وارد میشود٬ و من احساس اجبار میکنم...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/11 و ساعت |
 

دختر! چند بار بهت بگم وقتی یه چیزی رو داری میندازی تو سطل آشغال به اون بچه فقیری که  یه جایی خارج شهر توی کوه زباله ها در لابلای کامیونهای حمل زباله داره میگرده٬ فکر نکن! احتمال اینکه اون به این شیء برخورد کنه تقریبن زیر صفره! و تازه چه اهمیتی داره؟ چی رو میخوای ثابت کنی؟

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/11 و ساعت |
بعضی وقتا دستمو دراز میکنم و اون ستون نوری را که از بدنم به بدنش وصله لمس میکنم و گرم میشم و چشمامو میبندم و میگم ایمان باید همین باشه...

بعضی وقتا دلم براش غنج میزنه و مهربونترین آدم میشم و همه چیز برام شگفت آور میشه و لحظه میشم و آب میشم و جاری میشم. بعدش به خودم میگم خل شدی!

تا میاد دلم تیره بشه ٬ بهش نگاه میکنم. میگم تو که روشنی ٬ منم که از جنس خودتم٬ پس گور بابای تیرگیها.

بعضی وقتا میخوام بپرم برم اونطرف ٬ ولی نمیاد٬ نمیشه٬ هنوز نمیشه.

دلم آب میخواد٬ آب برای دل خیلی خوبه٬ شفا میده...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/11 و ساعت |
...اون بالا یک لبخند هست

عجیب پر تمسخر

یه پوزخند و هیچکس هم پشتش نیست...

--------------------------------------------

یه زمانی که بنظرم خیلی دور میاد هر کتابی که میخوندم بعد و وزن عجیبی برام داشت.

حالا میرم توی کتابفروشی و با وسواس همه قفسه هارو زیرورومیکنم و کتابی که میخوامو پیدا نمیکنم...

با خودم میگم حتمن این تو هستی که سخت شدی...

نمیدونم سخت شدن خوبه یا بد...

نمیدونم اگر فقط خواندن مولوی و بورخس و مارکز و رومن گاری (تا حدی)و چند تا معدود  نویسنده دیگه هنوز طعم قدیمشو حفظ کرده باشه چه تعریفی داره...

------------------------------------

و صد البته شازده کوچولو و شاملوی نازنین....

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/10 و ساعت |
 

-عزیزخانوم٬ کجا میری؟ بیا بالا برسونمت!

-نه٬ قربانت. میرم تا همین سرکوچه سبزیهای خانوم توکل اینا رو بدم. (با سر به کیسه ها یی که توی دستشه اشاره میکنه)

-باشه. پس فعلن...

-به امان خدا...

                                               ------------------------

با  شادی از ممتاز شدن دختراش توی مدرسه میگه و از اینکه پسرش درسشو ول کرده ناراحته. تا تو سبد سبزیهاشو خالی کنی و بهش پس بدی ٬ از هر دری حرف میزنه. دستاش از سبزی به سیاهی میزنه ولی میدونی مثل گل تمیزه. چادر شو مدام مرتب میکنه و توی نگاه مهربونش از حسدو بدخواهی خبری نیست. فقط خیلی خسته است. خیلی...

میگه بچه هام میگن توی خونه پیاز داغ نکنم. شرمنده ام خانم سرهنگ. ولی سرخ کردنش دیگه کار خودتونه. مامانم میخنده و میگه باشه. آره دیگه. بچهات هم حق دارن طفلکا.  

                                           ----------------------------

میدونم این صلیب رو باید تنها ئی تا اون بالای تپه ببری....تا انتهای راه...مثل بقیه

                                          -----------------------------

فقط میخواستم این آدم دیده بشه. همین...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/10 و ساعت |
 

-درست کردن جوانه ی ماش (با عشق)

-باغبانی یا رسیدگی به گلدانها (با عشق)

-یوگا و مراقبه

-برف بازی (واضح استکه در زمستان!)

-خندیدن و سر به سر بقیه گذاشتن

-گوش دادن به موزیک خوب

-تخته بازی کردن

- شازده کوچولو خواندن

-پیاده روی و اگر شد درطبیعت بودن: حتی یک تکه چمن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
سال ۷۶ یا ۷۷:

- نه آقای ایکس! من زندگی نمیکنم که کار کنم! بلکه کار میکنم که زندگی کنم!

سال ۸۴:

- آقای ایگرگ! برای من کار حکم زندگیمو داره!

                                ............................................

فکر میکردی اینقدر عوض بشی؟ عقیده هاییکه سفت و سخت بهشون میچسبی٬ چقدر با گذر زمان و تجربه اندوزی٬ تعدیل٬ تعویض و یا حتی برعکس میشن! همه چیز در حال تغییره: تو٬ جسمت٬ روحت٬ شرایطت٬ باورهات...

پس نماز مادر رانشکنیم...  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب میکنم بر پشت سمندی گویی نوزین

و فاصله تجربه ای بیهوده است

بوی پیراهنت اینجا و اکنون

کوهها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را میجوید

و به راه اندیشیدن٬ یأس را رج میزند

بی نجوای انگشتانت فقط

و جهان از هر سلامی خالیست...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

این چند روز خیلی اتفاقا افتاد...

یکنفر اومد٬ 

یکنفر حرف زد و من هر کلمه اش را مثل شراب نوشیدم٬ 

یکی مایل شد٬

یکی را درست دیدم٬

چند نفر رو رنجوندم٬

دلم نازک بود٬

ضعیف بودم٬

بزرگ بودم٬

عاشق بودم٬

پنهان کردم٬

درد داشتم٬

حقیر بودم و طماع

بزرگ بودم و فداکار

گذشت کردم

سکوت کردم

فحش دادم

بدوبیراه گفتم

ریختم بیرون

آدم بودم

آزاد بودم

زیبا بودم

زندگی کردم... 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه

گوجه سبز شاید!!

 ازون عشقای بچگی...

اسکی ٬اونم فقط تو شمشک(مث قدیما)!!

گپهایی که اونوقتا با دخترخاله ام سوگل میزدیم...

یه عالمه بادکنک رنگی...

یه گوشواره کولی...

رمان سیذارتا...

آهنگ کیف انگلیسی...

دوست...سفر...زندگی ...باور...به سادگی یک کودک لذت بردن...کودکی کردن...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

توی بگیر بگیر سالهای دور ٬توی اوج بحبوحه ی سلمان رشدی و حکم مفسد فی الارض و...٬ یه کتاب به نام بچه های نیمه شب یا یکچنین چیزی توی کیفت از همون نویسنده داشته باشی و توی تاکسی از وسط تضاهرکنندگان به سوی میعادگاهی بری...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

هر چند روز یکبار اون ایمیل باکسم رو که فعال نیست هم چک میکنم.

مثل شازده کوچولو که آتشفشان خاموشش را هم گردگیری میکرد:

 "آدم کف دستشو که بو نکرده!"

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

روز ۱۵ آذر ۸۴، نودوهفت نفر شایدم بیشتر،جزغاله شدن.

 شاید تا چند لحظه قبل از حادثه اونام مث من فکر میکردن چقدر خوب میشه اگه بتونن امسال یه سفر برن به جاییکه دوست دارن، یا مثلن به معشوقشون چی کادو بدن یا چقدر هوس عدس پلو با گوشت کرده ان یا اینکه توی بارون نم نم بهار دوچرخه سواری کنن یا دریای طوفانی رو تماشا کنن یا کنار شومینه بشینن و به شعله ها خیره بشن یا تابستون کنار یه ساحل ولو شن یا برقصن یا بگرین یا بخندن یا باشن....

"تشخیص هویت به روشهای ویژه پزشکی" چیزی بود که مجری برنامه خبر ساعت ده و نیم کانال دو برای شناسایی اجساد پیشنهاد میکرد....

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
 

فکر کن داری توی جنگل راه میری.....

فقط  آوای جنگل را میشنوی و خش خش برگهای زیرپات....

بعدش کم کم صدای یه آبشار  از اون دور دورا میاد....

سعی میکنی جهتشو تشخیص بدی و به طرفش بری....

صدا ی غرش آبشار هر لحظه قویتر میشه....

هوای تازه ی جنگل حسابی سر حالت آورده....

هوشیاری رو با تمام سلولهات حس میکنی....

همه چیز وضوح زیبایی برات پیدا کرده....

.......................

حس اون لحظه(هوشیاری ، وضوح ، حضور) احتمالن همونیه که توی مراقبه خواهی داشت

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/08 و ساعت |
هرروز که میگذره حس میکنم دارم واقعیتر میشم.

این به معنای شادتر بودن نیست.

 ولی میدونم دارم حجابها رو دور میریزم...

 

.....................

زیپ کیفش باز بود.

یه دونه از اون دفترچه های یادداشت از توی کیفش پیدا بود که روش عکس فروغ فرخزاد داره.

نگاه غمگین فروغ او را یاد خودش می انداخت.

....................

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/07 و ساعت |
- توی یه سیاره یه گلی هست، فکر کنم اهلیم کرده....

- بعید نیست...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/06/07 و ساعت |