تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

بازم میتونم زیر چادرت قایم شم؟

همون چادر نماز گلداری که همیشه بوی خوبی میداد؟  

 

بازم چشمهاتو میذاری روی هم و برام میخونی: "یه دختر بیاد بوس بده"؟  تا من هم با همون قدمای کوچولو نوک پا نوک پا بیام طرفت و تو یکهو چشمهاتو باز کنی و من رو محکم بغل کنی و گونه های استخونیتو بچسبونی به صورت نرم بچه گیهام و من زیر اون چادر جادوئی، تو بغلت آروم بگیرم؟

 

هنوزهم فکر میکنی بتونی گولم بزنی و بجای سرشیر، نون رو توی یه کم شیر خیس کنی و توی یه نعلبکی کوچولو بذاری جلوم وبعدشم پیچ رادیو رو بپیچونی تا برنامه کودک ساعت ده صبح رو با صدای خانوم عاطفی گوش بدم؟

(خوب بچه ها! حالا بگین چی مال چیه؟ ابر، آرد،درخت، باران، نان، جنگل...خانوم، ما بگیم؟)

 

ازون چادرنمازعروسکیها که واسم میدوختی...ازون ساعتهای اسباب بازی که از کنار حرم تو مشهد برام میخریدی  و بند کشی اش روی مچم جا مینداخت وبا پیچش اینقدر عقربه شو عقب و جلو میبردم که همون روز خراب میشد...ازون تافی کوچولو خوشمزه ها که زرورق قرمز داشت... بازهم برام میخری اگه دختر خوبی باشم؟

 

از چه کسی رو میگرفتی وقتی همه مردها و زنهای همسایه و فامیل و دوست و آشنا از دم مث یه مادر میپرستیدنت و با بذله گوئیهات ساعتها میخندیدن و همه درد دلهاشون پیش تو بود؟

 

من دیگه دختر خوبی شدم

بزرگ شدم

خانوم شدم

دیگه گریه نمیکنم

حتی اگه از سرشیر خبری نباشه

حتی اگه شیشه شربت پرتقالی سانستول رو ریخته باشم رو فرش اتاق مهمونخونه

حتی اگه برف اومده باشه و من سرما خورده باشم و نتونم برف و شیره بخورم

 

فقط بغضم میگیره گاهی این روزها

کاشکی بودی و بازهم به بقیه تشر میزدی که: بچه گلو درد میگیره، چرا کاری میکنین که بغض کنه؟

و منو مث یه فرشته نجات از زمین میکندی و میبردی به اون دنیای پر مهری که زیر چادر نمازت مخفی کرده بودی...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/30 و ساعت |

 

این دقیقه ها

تازگیا

(از وقتی گرفتار عادت شده ام)

بدجوری به دست و پام میچسبن

 

 

انگار مث شکلات کشی، کش میان

نوچیشون تمومی نداره

کاشکی شیرین هم بودن

 

نمیدونم چطوری ازشون فرار کنم

 

گاهی میرم تو یه حوضچه آب سرد

فقط دماغمو میذارم بیرون

ولی فایده نداره

از راه نفس بهم هجوم میارن

 

آلوده شده ام

 

نه! تقصیر تو نیست...

 

باید زودتر ازینا یاد میگرفتم چطوری فرار کنم

نذارم دست و پاگیرم بشن

 

حالا هم تنها راهش اینه که

نفسمو حبس کنم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/29 و ساعت |

 

کف رودخانه

دراز کشیده ام

 آرام

جریان سیال آب

نرم و روان  

جمجمه ام را پر میکنه

به گردنم میریزه

به رگهام

شانه هام

قفسه سینه ام

 

کم کم

از تک تک اندام ها وسلولهام

عبور میکنه و از انگشتهای پام 

خارج میشه

 

و با خودش تیرگیها را میبره

 

خنک میشم

التهابمو میگیره

بجاش حس خوشی میاد

حالتی بین خواب و بیداری

ترکیبی از هوشیاری  و آرامش کامل

مثل برکه لحظه به لحظه ساکن تر میشم

هر چه میگذره عمیق تر میشه این سکون و آرامش

تا جائیکه

فقط یک "آن"

نیستم

حضور ندارم

نمیدونم کجام

................................

 

هر بار

امیدوار میشم

به کیفیت ومعنائی که

هر "آن"

میتونه داشته باشه

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/27 و ساعت |

 

 

پیرمرد

بین دو گارد ریل وسط  اتوبان

بی اعتنا به ماشینا

با غرور

دستاشو از پشت به هم گرفته بود و

میون درختچه های دود گرفته قدم میزد

گاهی خم میشد یه برگ رو نوازش میکرد و

 سرشو تکون میداد

.................

ما با پرروئی تموم از وسط ملکش رد میشدیم

و اون با بردباری تحملمون میکرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/26 و ساعت |

 

 

میگن خیلی کتک میزده

میگن از وقتی فرستادنش امین آباد حالش بدتر شده

میگن حس ششم داره

میگن یه بار یکی براش یه کتاب هری پاتر کادو برده بوده و اون هنوز کادو رو بازنکرده در اومده که: واسم هری پاتر آوردی؟

میگن یهو به یه چیزائی میخنده که اصلآ خنده دار نیست

میگن نگاهش نمیتونه رو یه نقطه متمرکز بشه

 

..............................

 

جانهای متفاوتی

که انگار

آروم و قرارشون

یه جای خیلی دوری

گم شده

 

جانهائی

 با قدرت ادراک و حساسیت بسیار زیاد

که انگار

یه روز عجیب

بدون اینکه بخوان

گوشه ای از راز بزرگ و زیبا و غیر قابل درک هستی

یه جوری

خیلی غافلگیر کننده

به حوزه آگاهی اونا نشت کرده

گوئی

قطره ای از انرژی هستی در پیمانه شون چکیده

و برای همیشه

ارتعاشاتشون  رو به هم ریخته

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/25 و ساعت |

 

 میام خونه

میبینم چند تکه ظرف کثیف تو ظرفشوئیه و روی میز خرده های نون ریخته و زیرسیگاریتو خالی نکرده ای.

صدای موزیک مورد علاقه ات که معمولآ سنتیه از اطاقت بلنده.

حوصله هیچ صدائی رو ندارم چون هنوز اثر ترافیک و بوق و آلودگی از مغزم خارج نشده.

دولا میشم کفشامو بردارم ببرم تو جاکفشی اتاقم.

میبینم کفشات تو راهرو افتاده ان. یه گوشه جفتشون میکنم.

میای بیرون و بلند بالا سلام گرمی میدی.

جوابتو زیر لب میدم. به خودم حق میدم اخم کنم.

شروع میکنی یه چیزی تعریف کردن.

یه اتفاق خیلی ساده.

مثلآ اینکه "فلانی زنگ زد و من بهش گفتم اگه شد این هفته یه قراری میذاریم" یا "میای بریم پیاده روی؟" یا "دلم عشق میخواد" یا "فلان کتابو حتمآ بخون. در مورد زندگی حافظه"

...و پالسهای عصبی شدن با هر کلمه ات شدیدتر میرن تو اون حجم خاکستری ناشناخته.

ازینکه داری میبینی نیومده شروع به تمیزکاری کرده ام وعین خیالت نیست بد حالی میشم.

ولی تو اصلآ حواست نیست.

خرده نون های روی میز، برات ایجاد بینظمی نمیکنن.

به همین سادگی.

تو در درون خودت شناوری و من مث یه آدم آهنی همه چیز  رو "درست" میخوام .

خط کشیهام نمیذارن بپذیرم که آدمها "متفاوت" هستن.

بارها دلتو شکسته ام که چرا خودت هستی و تو دست و پا میزدی و من با تفرعن فکر میکردم اون آدم بهتره "من" هستم نه "تو".

 

منو ببخش

اول از همه بخاطر درک نکردن

بعد هم بخاطر نیاز به کنترل

بخاطر کمال گرائی

بخاطر زودرنجی

بخاطر خودخواهی

بخاطر بد اخلاقی

و...

 

دوستت دارم تند وتیز غمگین کرم کتاب بدجنس پر انرژی من...

 

 
+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/22 و ساعت |

 

بچه بودم

یه پیرمرد مهربون رو یادم میاد که خیلی کم از اتاقش میومد بیرون مگه بخواد به کبوتراش دون بده

همیشه نشسته بود چهارزانو روبروی بساط چای و باقلوا و قطاب و قائوتیکه پیرزن صبح به صبح براش ردیف میکرد

پاکت سیگار هما بیضی  کناردستش با یه چوب سیگار چوبی که خودش یه دنیا بود

قوز کرده روی یکسری نقشه های کاشیکاری یا مقرنس یا گچبریهای هزار رنگ و هزار طرح اعجاب انگیز معماری ایرانی...

 

معمار صداش میکردن

ولی شعرهم میگفت

شعراش آمیزه ای بود از انتقاد از وضعیت اجتماعی و سیاسی و... و طنزی پر نشاط

گاهی که ما بچه ها با پدر و مادرهایمان مجذوب فضای احترام انگیز اتاقش، روی مخده های اطراف اتاق تکیه زده بودیم و اوسرحال بود، شروع به خواندن آخرین شعرهایش میکرد که بیشتر در قالب رباعی یا غزل بود

لحن تو دماغی صداش هنوز تو گوشمه

مصرع اول رباعی قشنگی رو که بمناسبت تولد خواهرم مژگان ، نخستین نوه اش سروده بود رو هنوز حفظم : "مژگان منی و چشم من جایگه توست"

یادمه برای عیدی به ما اسکناس نوی دو تومنی میداد که تازه اومده بود و باهاش میشد کلی خوراکی از بقالی سر کوچه خرید

 

ابهتی داشت

با وجود خمیدگی پشتش و ته ریش تیزی که هر موقع میبوسیدیمش به پوست نازک و رنگ پریده ما بچه ها فرو میرفت

 

گاهی هم شیطنتش گل میکرد و تو جمع موقع شعر خوانی برای دوست و آشنا، رو به مادر بزرگم میکرد و از بالای عینک با چشمای درخشان نگاهش میکرد و میخواند:

 

"زن ار چه بلاست، لیک ای کاش                      یک خانه ی بی بلا نباشد"

 

و همه میزدن زیر خنده و مادر بزرگم تابی به ابروهاش مینداخت و چادر نماز سفید خوشبوی گلدارشو که همیشه خیلی ریلکس روی سرش مینداخت و موهای نقره ای لختش از زیرش بیرون بود، مرتب میکرد و میگفت: باشه! هرچه میخواهد دل تنگت بگو معمار! ما که دیگه آب از سرمون گذشت...

 

آره...این آدما و بوها و مزه ها و تیزی ها و غمها و زیبائیها و عشقها وجود داشته ان یه روزی

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/21 و ساعت |

 

امروز وسط روز از اداره زدم بیرون و رفتم بانک

کنار دستگاه عابر بانک مخصوصآ نوبتمو دادم به دو نفر دیگه

البته اولش فکر کردم دلیلش انسانیت بوده  

ولی بعد شک کردم و دیدم زل زدم به اینطرف و اونطرف و هوا میخورم و خوشم

میخواستم زود برنگردم

وقت گذرونی بکنم

آسمون و باد و مردما و اتوبوس و ماشینا و دست فروشا و اینا رو که فقط عصرها میبینم، زیر نور ساعت ده-یازده صبح ببینم

خیلی با عصر فرق دارن آدما این وقت روز

بیشترشون عجله دارن

قیافه ها سرحالتره اما

خیلیها در حال قدم زدنن

معلومه ازشون

انگار تو خونه زیر چائی رو خاموش کرده ان و به خودشون نهیب زده ان که تو این هوای بهاری پاشو برو یه گشتی بزن...و راه افتاده ان

مادرا فقط صبحها رو دارن واسه انجام کاراشون و خریداشون

وقتیه که بچه ها مدرسه و دانشگاه یا سر کارن و میشه یه نفسی کشید شاید!

کیسه های گوجه فرنگی و خیار و سیب زمینی و پیاز در دست، دارن از بازار روز برمیگردن

یه زن و مرد مسن هم دارن آروم آروم کنار هم راه میرن و معلومه اون وقتا دعوا مرافعه هاشون تمومی نداشته!

این وقت روز زندگی بیشتر در جریانه انگار!

ولی عصرا آدما با چشمای قرمز از بس به کامپیوتر زل زده ان یا با ذهنی خسته از بحثهای بی پایان، از شرکت میان بیرون و آروم تو پیاده رومیرن طرف ماشینشون و خمیازه شونو یواشکی قورت میدن و مطرب مهتابرو گوش میدن شاید این غباره کمی سبک بشه و بتونن بقیه روزشونو خوش بگذرونن!

عصرا موقعیه که آدما از خودشون میپرسن چرا؟ و جوابی پیدا نمیکنن

عصرا آدما کم کم فراموش میکنن و فراموش میشن توی این دالونهای تو در توی ترس و

شرطی شدگی

عصرا به شب پیوند میخوره

شب هم به رویا

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/19 و ساعت |

 

خیلی زود یاد گرفت به خیالات و حتی اوهامش اعتماد کنه و اجازه بده وجود داشته باشن و خطوطشون رو حتی در بیداری و در زندگی روزمره دنبال کرد

تهمت دیوونگی رو به جون خرید تا تونست رویاهاشو زنده نگهداره

همون ملغمه رنگارنگ اشکال و اصوات و امیال پنهان ونشانه ها ی مبهم و یادها و الهامات و...که در گردبادی ابدی در درونی ترین درون ما میچرخن و به ما انگیزه زندگی میدن و انتخابها و آرزوهامون رو رقم میزنن

و یه بخشی ازضمیر ناخودآگاه جمعی آدمها (اگه اصلآ چنین چیزی وجود داشته باشه) مجذوب رویاهای او شد

این اتفاقیه که اگه با رویاهات دوست باشی و انکارشون نکنی، میفته

 

.....................................

 

گابو خیالپردازترین آدم روی زمین نیست

یکی ازشجاعترین هاست

 

 

 

  
+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/18 و ساعت |

 

دوست قدیمی من!

من و تو امشب به هم رسیدیم. بعد از سالها. یادمه اون موقعها هنوز ازدواج نکرده بودی و دوستیمون یکی از صمیمیترین رابطه های زندگی هردومون بود. بعد انگار یه موج بزرگ از هم جدامون کرد تا دیروز که زیر بازارچه امامزاده صالح بین اون همه آدم و اون همه سرنوشت و اون همه لحظه، همون موقع که برای عوض کردن باطری ساعتم کنار دکه ساعت سازی همیشگی ایستاده بودم، یه لحظه بی هیچ دلیل خاصی برگشتم و خواهرتو دیدم که داره با عجله از جلوم رد میشه. با اشتیاق صداش کردم و ازش سراغ تو رو گرفتم . تو چشماش یه جورآزردگی غریب دیدم. با اصرار تلفنتو گرفتم و بمحض رسیدن به خونه زنگ زدم و صداتو شنیدم.

اون آرامش غریبی که تو صدات حس کردم، اون پذیرش ، با شخصیتی که ازت سراغ داشتم زمین تا آسمون فرق میکرد.

یادمه سخت بودی. جاه طلب بودی. عادت داشتی درمورد همه چیز بحث کنی و همیشه حرفاتو با کلمه "نه" شروع میکردی.

و بعد صاعقه زده شد. وقتی از وضعیت فرزند دوازده ساله ات با خبرم کردی، شوکه شدم. از معلولیتش گفتی. ازینکه برای کارای اولیه اش نیازمند مراقبت دائمیه. از تلاشهات گفتی و از آخرین تحقیقات پزشکی و اینکه هیچ امیدی به بهبود نیست. همه این حرفا رو چه آروم و متین میزدی. بعد هم اون جمله تاریخی از دهنت دراومد . گفتی دوازده ساله که عاشقی...دوازده ساله که زندگیت نوربارون شده...

و من لبه تختخوابم نشستم...

تمام فکرام و مشکلاتم، تمام این حماقتای خود ساخته و غمهای جاهلانه در مقابل عظمت این واژه ها گوئی فرو ریخت...

امشب رفتار آروم و پر مهرت با فرزند و همسرت و انرژی زیبائی که در اون خونه پاکیزه بین شما سه نفر جاری بود مبهوتم کرد...به حدی که طاقت نیاوردم و وسط گپها و یادآوری خاطرات گذشته ، بی مقدمه ازت پرسیدم چطور پذیرفتی و منشآ این انرژی در کجاست...و جواب بشدت صادقانه ات به حرفای یه عارف بیشتر شباهت داشت:

- دیگه به فردا فکر نمیکنم...

با افتخار دختر دوازده ساله بسیار زیباتو به من نشونش دادی که بر اثر بیماری ژنتیکی کمیابی از یکسال و نیمگی دچار معلولیت مغزی و در نتیجه جسمی شده بود و...

عکسهای کودکیشو با چه لذتی به من نشون دادی و من گوئی در سرزمین عجایب گام برمیداشتم...

و تو زندگی میکنی...شاید شایسته تراز کسانی که کمترین تصوری از ابعاد این رنج  ندارن...

و تو لحظه به لحظه فرزند ت را مانند جواهری ارزشمند مراقبت میکنی...

و بیشتر از همه مادرای عالم به اوافتخار میکنی...

 

شاید مزد این رنج بی پایان را در تبسم مبهمش یافته ای...

 

   

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/17 و ساعت |

 

 

بعد از شکست

بعد ازرویای پیروزی

بعد ازخود پیروزی

آماده باش

که دوباره بلند بشی

جا پا تو روی خاک خونین سفت کنی

نه! فرصتی نیست که غبار نبرد قبلی رو از تنت بتکونی

باید بازی رواز نو شروع کنی

حتی اگه مرده باشی

 

..................................

 

تو حق نداشتی بمیری جنگجوی کوچک ترسوی کله شق منگ عاشق

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/14 و ساعت |

 

 

 

من می اندیشم

پس هستم

 

من رگبار بهاری را

به رویای قوس و قزح می آرایم

پس هستم

 

من در عطر محبوبه شب

کودکیم را باز میابم

پس هستم

 

من در بیهودگی روزها

به لبخند کودکی ناشناس می آویزم

پس هستم

 

من درین شبهای تیره

رعد و برق را به انتظار مینشینم

پس هستم

 

من درسرزمین کهن

غربت را بر دوش میکشم

پس هستم

 

من به آزادگی باد

و به لطف گیاه

دل میبندم

پس هستم

 

من درنوای عود

روح خود را باز میشناسم

پس هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/13 و ساعت |

 

یک حادثه

یک اتفاق کوچک

یک اشارت

مرا واداشت

تا بیش از پیش

حضور داس مرگ را

در بالای سرم حس کنم

و بار دیگر

مانند کودکی ترسان

در گوشه ای بایستم

بیچاره

و نفس نیستی را بر چهره آدمی حس کنم

و این حقیقت کهن

که روزی نخواهیم بود

 

و آن وجود لطیف و مهربان

آن کالبد پر انرژی و جوان و سرشار

آن نگاه شاداب

و صدا

صدائی که همیشه تآثیر شگرفی بر ضمیر من داشته و دیگر هرگزتکرار نخواهد شد،

 

روزی

برای همیشه

محو خواهد شد

 

نداشتن درک شفافی از علت ها

و تنها در گذار تند لحظه های پرشتاب

تکه تکه زیستن

و تمامیت خود را در مرگ یافتن

ادراک من از تجربه بود

 

و این که

تنها "آرزو" است که میماند

 
+ نوشته شده توسط M.A. در 86/01/11 و ساعت |