تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

جات خالی بود اونشب

 

موهامو دم اسبی کرده بودم

ته آرایشی هم داشتم

خیلی کم

دوست نداشتم توی اولین دیدار به نظرت جلف بیام

 

یه لباس راحت یه کم ژیگولی پوشیدم

یه بلوز خوشگل با طرحهای دایره ای شکل سیاه و سپید بلند یه کم گشاد با شلوار نخی مشکی

صندل صورتیامو پام کردم

میخواستم راحت باشم موقع پذیرائی

 

قلبم تند تند میزد

بهش امر کردم آروم باشه و بچه بازی در نیاره

 

زنگ که زدی

آخر از همه از اتاقم اومدم بیرون

نه اینکه بخوام کلاس بذارم

یهو احساس خستگی شدیدی کردم

پاهام یاری نمیکرد

 

اومدم بیرون

صداتو شنیدم که داری مودبانه سلام و احوالپرسی میکنی

یه لحظه هم چشمم افتاد به مامان که داشت دسته گل خوشگلی رو میبرد توی آشپزخونه تا توی گلدون بذاره

اومدم جلو و بهت سلام کردم

 

اما " تو" اونجا نبودی

بجای تو

یه غریبه غمگین ایستاده بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/29 و ساعت |

  

 

دوتا لاکپشت کوچولوی سبز رنگ

تازگیا با ما همخونه شدن

خارجین!

فروشنده به کوچولوئک گفته اونی که کمرنگتره دختره!

اونم اسمشونو بی معطلی انتخاب کرده:

پسره اسمش شده "برد" (برد پیت) و دختره هم طبعآ "آنجلینا"!

لاکپشتهای کوچولو بی خبر ازین اسمهای غریب واسه خودشون میپلکن...

نه روح بردپیت و آنجلینا جولی ازین دوتا خبری داره و نه اینا بنظر میاد اهل سینما و اینجور چیزاباشن!

 

 برعکس پسره که تمام مدت دست و پاهاش و گردنشو جمع کرده تو لاکش و بی حرکت یه گوشه میخ شده،دختره خیلی خیلی فرزه

هر دفعه نگاش میکنم گردن کوچولوشو سیخ گرفته رو هوا و داره بالا رو نگاه میکنه

چیز غریبیه

روزهای اول تمام مدت داشت دست و پا میزد و سعی داشت از لبه ظرف بلوری که توش کمی آب و چند تا صدف بزرگ گذاشته بودیم، بیاد بیرون

میدونست نمیتونه

امکانش نیست

ولی بازم دست و پا میزد

تا اینکه یه روز جلوی چشمای حیرتزده ما، یکی از صدفها رو هل داد و آورد کنار دیوار بلور

(عین واقعیته)

بعدشم از لبه دیوارکوتاه ظرف خودشو انداخت بیرون

وسط شادی و هلهله ما و اینور و اونور پریدن کوچولوئک و داداشش

ظرف یه چشم به هم زدن زیر کمد و تختخواب خودشو گم و گور کرد

عصرش کوچولوئک با اندوه گفت: دیگه برنمیگرده...حتمآ تا حالا از بی آبی مرده...میگن اگه نه ساعت به بدنش آب نخوره، خشک میشه و میمیره... و در جواب من که گفتم از کجا میدونی، گفت خود فروشنده هه بهش گفته و رفت که یه گوشه بغ کنه و غصه بخوره...

شب دیدم یه بشقاب آب گذاشته وسط اتاق خوابش که اگه آنجلینا برگشت بتونه فوری خودشو نجات بده!

بهش گفتم مطمئنم خودش برمیگرده...رفته دنیا رو کشف کنه! نگاهش یه کم روشنتر شد...

 

چند روزکه گذشت و ناامیدی غلبه کرد ، کوچولوئک با لحن سرزنش بار همیشگیش اومد سراغم:

- خاله مرجان! دیدین گفتم مرده!!! هی میگین برمیگرده...

 

حوالی غروب بود که پدرم وسط اتاق پذیرائی با لاکپشته چشم تو چشم شدن...اونجور که بعدآ تعریف کرد، آنجلینا داشته میرفته بطرف اتاق کوچولوئک و خیلی هم خسته بوده و فقط یه لحظه سرشو بلند کرده تا این حجم غول پیکر دوپا رو سرسری نگاهی بکنه!

 

.........................

 

هنوزم بلا انقطاع توی آب دست و پا میزنه وتوی گوش پسره داستانهای سرزمینهای دور و ناشناخته ای رو میگه که تونسته ببینه

 

امروز صبح پسره رو دیدم که داشت با صدف بزرگه ور میرفت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/29 و ساعت |

 

 

شنیدم یه جای دنیا

یه دکمه وجود داره

 

ظاهرش عین بقیه دکمه هاس:

بی آزار، کم رو، یه کمم عصا قورت داده!

 

شایدم قرمز باشه

درست مث فیلمهای جیمز باند

توی یه تجیر بلوری

اسرار آمیز و پر هیبت

 

نمیدونم چه جوری

ولی

اگه فشارش بدن

نابود میشه

همه چیز

 

مهمترین دستاورد بشر

از تکنولوژی...

 

........................

 

توکه اینقدر

عاشق پیشرفتهای تکنولوژیک هستی

 

کاشکی دکمه ای بود

که دم آخر

فشارش میدادی

و میرفتی

 

بجای اینکه

با اون لحن دستوری مسخره

بگی:

 

"فراموشم کنین"

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/28 و ساعت |

 

 

این روزها

دو حاشیه

به دو متن

دارن غلبه میکنن

و من

نمیدونم

چطوری

از عهده این تصمیم گیریها و پاش وایسادنها

بر بیام

 

   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/28 و ساعت |

 

 

میبینمش

که توی تنهائی سرد اتاقش

توی اون بالاخونه کوهستانی

و داره یه تیکه چوبو سوهان میزنه

 

 

صورتگر نقاشم

هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بتها را

در پیش تو بگدازم

 

و ازش شکلهائی در میاره

که مثل این نوشته های من

تازه آخراش معلوم میشه چیه

صد نقش برانگیزم

با روح در آمیزم

چون نقش تو را بینم

در آتشش اندازم

 

میبینمش که

روزهای پنجشنبه

چشم به راه اون دختر باریک موخرمائیه

که یه روز

اومد و

به تنهائیش

معنی داد

تو ساقی خماری

یا دشمن هشیاری

یا آنک کنی ویران

هرخانه که میسازم

 

میبینمش

که همینطور که نفس نفس زنان از کوه میاد بالا

از خودش میگه

از خانواده اش

از تغییر فضای خود خواسته اش

ازفرار غم انگیزش

جان بیخته شد با تو

آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان

جان را هله بنوازم

 

میبینمش

که با هجوم بهمن

همراه برفهای سفید وسنگین و بیرحم

غوطه میخوره و از پرتگاه پرت میشه

 

هرخون که زمن جوید

با خاک تو میگوید

با مهر تو همراهم

با عشق تو دمسازم

 

میبینمش

که هنوز

چشم انتظار اون کاستیه

که بهم امانت داد:

"برام بیاریشا! کاریکی از دوستامه...چند تا از اشعار مولانا رو خونده و پیانوشم خودش زده... چند وقت بعدشم خودکشی کرد..."

 

در خانه آب و گل

بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا

یا خانه بپردازم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/24 و ساعت |

 

 

امروز

یه دونه "رسید" از ته صندوق پیدا کردیم

مربوط به بلیط دو سره ای

که فقط از یک سرش استفاده شد

 

مال یه نوجوان بود

که هفده-هجده سال پیش

رفت

 

و ما

همون روزا

بلیط برگشتشو بردیم پس دادیم و بجاش این رسید رو گرفتیم

 

حالا برگشته

برای خودش مردی شده

آره

درس هم خونده

شهید هم نشده

اسیرهم نه

 

هنوزم

اگه خوب حواسمو جمع کنم

میتونم توی خنده هاش بشناسمش

 

ولی غربت توش ماسیده

 

مث یخی

که حالا حالا ها وقت میخواد

تا ذوب بشه

 

یه غربتی عاشق

که میره توی شلوغترین بازارهای شهر

و خودشو گم میکنه

تا شاید

خودشو

پیدا کنه

 

سرم پائین بود

وقتی به مامان گفتم

این "رسید"

خیلی حرف توش داره

 

سکوتش که طول کشید

نگاهش کردم

 

داشتن اشک میریختن

دوتائی

با غربتی

 

فکر کردم

چقدر دیگه اشک لازمه

تا جاپای این غربت

شسته بشه

واسه همیشه؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/22 و ساعت |

 

 

از خیابون رد میشه

خمیده

انگار دولا شده باشه چیزی رو از روی  زمین برداره

و هیچوقت پیداش نکرده باشه

 

 به دوستم گفتم: اینجارو...

گفت: خدا عاقبت همه رو به خیر کنه!!

گفتم: خب لابد یعنی همین دیگه! صد و بیست ساله بشی الهی!

 

خواند:

 

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/21 و ساعت |

 

 

 

گفتم: مادرش فهمیده؟

بی اعتنا سرتکان داد که: نه!

گفتم: کاشکی بهش خبر میدادین...

گفت: اگه خبرشم میکردیم واسش فرقی نمیکرد!

گفتم: مگه ممکنه؟ این چه حرفیه میزنین؟ بهرحال مادرشه...

گفت: حیف اسم مادر!

 

با خودم فکر کردم

خود خدا

 میلیونها بار

 آبروی همه مارو خریده

بهمون فرصت داده

دوباره و دوباره

که فراموش کنیم

فراموش بشیم

رشد کنیم

زندگی کنیم

 

اونوقت یکی میخواد

یه نفر دیگه رو

از حق "مادر" بودنش

برکنار کنه!

 

سوار ماشین شدم

توی ترافیک راندم

و سعی کردم

فرصتی باشم

هرچند کوچک

 

برای ماشینهائی که میخوان لاینشونو عوض کنن

برای اون عابر پیاده ای که میخواد از خیابون رد بشه

برای گلفروش پشت چراغ قرمز

و برای نبضم

که میطپه

یه جائی

توی سینه ام

بی وقفه

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/17 و ساعت |

 

  

سعی میکنم خوشرو باشم

با دقت به حرفاشون گوش میدم

گاهی مزه میپرونم

 

سعی میکنم تو مایه های نصیحت نرم زیاد

سعی میکنم اگه پیامی دارم توی "رفتارم" پیداش کنن

 

سعی میکنم به موزیکهاشون علاقه مند بشم: آراند بی های ایرونی، قیامت، مارشال، آشر، ریهانا، پوسیکت دالز...

 

سعی میکنم از اصطلاحات خودشون استفاده کنم:

گرخیدندی؟!

 

گاهی هم سوتی میدم

دختره سرتق تره

به داداشش نگاه میکنه و پوزخند میزنن

ولی به روی مبارک نمیارن

 

چرت و پرت میگیم

سر پوستر آلپاچینو و جانی دپ،

 از سر و کول هم میریم بالا!

 

به بهونه های مختلف میزنیم بیرون

درکه.گردو.شاتوت.چای.

فست فود. اسپایسی.

لادن. معجون!

کافه ترکا.قلیون دوسیب-نعنا (مورد علاقه پسر).

کتابفروشی ولنجک. رمانهای روز برای دختر.

( که یه صبح تا شب تمومش کنه و با چشمای قرمز بیاد تو آشپزخونه و همونطور که واسه خودش یه چیزی ورمیداره بخوره، در جواب من که میپرسم چطور بود بگه: بدک نبود...ومن که همیشه میخوام در بیام که این کتابا ارزش ادبی ندارن و بجاش بیا فلان کتابو بخون، یه لحظه به خودم بیام و فکر کنم که این کوچولوئک داره توی این کتابا روابط و احتمالات و خطوط قرمز رو یاد میگیره...داره اطلاعاتشو تکمیل میکنه...قوانین پنهانودرک میکنه... میخواد خودشو آماده کنه ...واسه اون چیزی که فکر میکنه منتظرشه...و کوتاه بیام...بااینکه خودم به این قوانین و مناسبات اعتقادی ندارم)

 

خوشحالم که فرصت قرابت

 با این نسل  باهوش

                          کم اعتماد بنفس

                                              عصبانی

                                                        مغرور             

 

که اینقدر همه چیزو خوب درک میکنن

برام پیش اومده

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/16 و ساعت |

 

 

روز تعطیل

اصرار دوستان

منطقه ای پردرخت در شمال تهران

استخر رو باز عمومی

 

ورودی کلان

پرسنل عنق و طلبکار

فروش بلیط بیش از ظرفیت ونتیجتآ ازدحام جمعیت

آب استخر پر از وایتکس (بجای کلر)

هیچ سرویس قابل ذکری ارائه نمیشه

دوشها سرد و شیرها خراب

 

موزیک گوش خراش قرکمری

 

فضای اطراف استخر پر از درختای بید مجنون زیبا

که عملآ برای آفتاب جائی نذاشتن

 

حوله به دست

حیران

بلاتکلیف

کلافه

عصبانی

 

دراز میکشم

روی حوله

هی وول میخورم

تلخی میکنم

از در و دیوار ایراد میگیرم

 

بی هوا

شاخه بید بالای سرم

نوازشم میکنه

دستشو میگیرم

آسمون آبی تر میشه

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/15 و ساعت |

 

یه تقویم جیبی بود

 مال سال 77

که توی اون قسمت کوچولو و محدود هر روزش،

 ریز ریز و هول هولکی،

 با روان نویس و خودکار،

 تکه هائی از زندگیم

 و حسهائی که در لحظه

 نسبت به اتفاقات و آدمها داشتم رو

 نوشته بودم

 

 دیشب پیداش کردم

مث یه گنج

 

با هم اشک ریختیم

و نفس حبس شده این چند ساله را

یکجا دادیم بیرون

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/13 و ساعت |

 

 

 

 

اومد جلو

با همون چشمهای مهربون آشنا پرسید:

چه خبر؟ خوبین؟

و من احمقانه جواب دادم: ممنون! سلامتی!همه چیزامن و امان...

و بلافاصله یاد کتاب"در غرب خبری نیست"* افتادم!

که داستان چند سرباز و درجه دار جوان آلمانیه

که توی جنگ جهانی دوم

در جبهه غرب خدمت میکنن...

تمام داستان پره از جنگ و خونریزی و گرسنگی و جراحت و مرگ

ولی آخر داستان

گزارشی که ستاد فرماندهی

در مورد اون جبهه

برای مرکز میفرسته

فقط همین یه جمله اس:

"در (جبهه) غرب خبری نیست"!

 

 

*(نویسنده : هاینریش بل)

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/10 و ساعت |

 

 

"خود" را

نه درهمان جائی که

متوقف شده بودم

 

بلکه در جهانی دور

وناشناخته

باز شناخته ام

 

به یاد ندارم

هیچ

پیمودن را

رسیدن را

 

با اینجا و اکنون

بیگانه

 

گوئی

مسافری از کهکشان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/10 و ساعت |

 

  

بهت نیاز دارم

که با خوشدلی

لبخند بزنی

وقتی که

دستات تو جیبته و

طول اتاقو

بالا و پائین میری

و چشمات نگرانه

 

بهت نیاز دارم

که وسط شتاب دقایق

با مهربانی

مفهومی مشترک رو

برام توضیح بدی

 

بهت نیاز دارم

که ازت فرار کنم

وقتی که

نگاهت

تنها یه لحظه

فرو میره

تو چشمام

مث سوزن

 

بهت نیاز دارم

که فکر کنی و فکر کنی

و من نگاهت کنم

و باورت کنم

 

.....................

 

برای خوب بودن

برای خوب دیدن

بهت نیاز دارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/07 و ساعت |

 

 

انگار

تازه دارم میبینمش

عطر محبتشو

لبخند مهربونشو

 

طرز حرف زدنشو

وقتی برامون

ازاولین باری میگه

که با پدرش

 به تماشای "چراغ گاز" رفته بودن

 

(درست مثل اولین فصل رمان "صد سال تنهائی"

که سرهنگ بوئندیا

پای چوبه دار

 بیاد میاره اون بعد از ظهرگرمی رو

که با پدرش رفتن توی یه چادر سیرک و برای اولین بار

به یه قالب یخ دست زد)

 

سرگشته به ویترین مغازه ها چشم میدوزم

 

چه چیزی رو از همه بیشتر دوست داره؟

مسلمآ خاطراتی که براش مونده رو ترجیح میده

یا هر چیزی که متعلق به اون فضا باشه

 

انگشتری عقیقی رو که هیچوقت از خودش دور نمیکنه و یادگار مادرشه

دفترچه شعراش که خیلی وقته دیگه برامون نمیخونه

مثنوی زرد ورقه ورقه شده

 

شایدم

کتابچه بزرگی که عکس تمام همدوره ایهای دانشکده افسریش توشه

و تا همین چند سال پیش

کنارعکس اونائی که فوت شدن مینوشت:

سکته

خودکشی

اعدام

 

(اولین باری که اون کتابچه رو دیدم

یپرسیدم: بابا پس خودت کوشی؟

و با حیرت به اون جوان زیبا خیره شدم

و شماره صفحه رو حفظ کردم)

 

باید بشینم کنارش و بهش بگم

بابا... واسم ازیخ بلوری با سرکه شیره توی دل تابستونای گرم بگو...از"نون بلوکی" ...ازپله های پر شیب و خطرناک آب انبار...از خندقای اطراف تهران...ازپشت بومای کاهگلی و پشه بندای خنک...ازکوچه های تاریک...

 

باید ازش بخوام که برام از خودش بگه

حتی خاطره های تکراریشو

دوباره و دوباره

 

باید بهش بپیوندم

یه جائی توی اون خاطره ها

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/06 و ساعت |

 

 

یادمه زمانهای مدیدی رو

 که از رفتار "دیگران"

احساس شرمندگی میکردم

و به نوعی خودمو

مسئول اعمال اونا میدونستم

 

نمیفهمیدم

که باید رهاشون کرد

تا طبق نیازهای وجودیشون

رفتار کن

 

با خودمم

دارم تازگیا

همین کارو میکنم

 

زیر چشمی اما

گاهی یه نگاه سریع میندازم

تا مطمئن بشم

به خودش

آسیبی

نمیزنه

این پیچک نازکی

که این سالها

خودشو

توی قالب خیزران

جاداده بود

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/03 و ساعت |

 

 

توی پیاده رو داشتم میرفتم بطرف بانک

یه پیرمرد خمیده خیلی مرتب و منظم جلوم داشت راه میرفت

ازش جلو زدم

 

به بانک که رسیدم با صف طولانی ای مواجه شدم

از بین اون همه کارمند بانک، فقط یکیشون داشت به مردم جوابگوئی میکرد و بقیه به کارهای زیر مشغول بودن:

یکی از صندوقدارها داشت یک دسته چک پولو مهر میزد(کاری که بنظرم باید خارج از وقت اداری انجام بشه، مخصوصآ توی دومین روز ماه)

یکی دیگه داشت توی یه دفتر اندیکاتور بزرگ چیزائی مینوشت

دو نفرشون خیلی ریلکس با هم کله شونو کرده بودن توی مانیتور و میخندیدن

یه خانوم اون ته نشسته بود و چای میخورد

رئیس شعبه هم پشت میزش بادی به غبغب انداخته بود و به تماشای کوچه و خیابان مشغول بود

 

همه آروم و سربه زیر ایستاده بودن تا اون یه دونه کارمند به کارشون رسیدگی کنه

برگشتم دیدم پیرمرده پشت سرم توی صف ایستاده

صف هم هی داشت طولانیتر میشد

و این رفتار غیرمسئولانه یه جور توهین مستقیم به نظرم میومد

یکدفعه پیرمرد انگار ذهن منو خونده باشه با عصبانیت بلند بلند گفت:"این چه وضعشه؟ واسه چی بقیه باجه ها کار نمیکنن؟ مردم کلافه شدن..."

و وقتی نگاه سایرین رو دید گفت: "چرا اعتراض نمیکنین؟ مگه نمیبینین دارن چه جوری شماها رو نادیده میگیرن؟"

یکی ازون آدما که همیشه هستن و من اسمشونو میذارم هوچی (واسه اینکه نه جسارت بحث منطقی رو دارن و نه طرز تفکر مشخصی، فقط یه چیزی میگن تا شلوغ پلوغ بشه.درست مثل شعبون خان و دارو دسته اش!) با تمسخر ازون ته یه چیزی پروند و به دور و برش نگاه کرد تا تاثیرحرفشو ببینه

همه یا سکوت کرده بودن

یا روشونو کرده بودن به یه طرف دیگه

یا سر خودشونو با دسته چک و دفترچه پس اندازشون گرم کرده بودن

 

همون موقع کارمندی که داشت مهر میزد کارشو گذاشت کنار و اومد و اشاره کرد یه عده مون بریم پیشش تا کارامونو انجام بده

با خودم فکر کردم اعتراض پیرمرد نتیجه داد

بالاخره برنده شد

من و پیرمرد نزدیکتر بودیم و نفرات اول صف شدیم

یهو دیدم یه دستی از پشت سردرست از وسط من و پیرمرد،  چند تا قبض برق و آبو با چند تا اسکناس هزار تومنی انداخت روی پیشخوان مابین ما و کارمند بانک

 

برگشتم نگاهش کردم

یه آقا با ریش سفید و لپهای گلگون

اونم منو نگاه کرد

فکرشم نمیکرد که اصولآ این کارش میتونه ایرادی هم داشته باشه!

من به تنها همدلی که اونجا حضور داشت نگاه کردم

پیرمرد سری تکون داد و پوزخند زد

 

فکر کردم حالا حتمآ با دقت پولاشو میشمره (حتی بعد از شمارش اونا توسط کارمند بانک با پول شمار)

بعد هم نرم نرمک راه میفته بطرف خونه

تا بره ویه استراحت حسابی کنه

 

امروز چالشش بیش از اندازه بوده:

 

قدمی به سوی "باورها" ش برداشت

و جلوی "احتمالات" ایستاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/02 و ساعت |

 

خیلی وقت پیش

توی جمعه بازار

یهو چشمم افتاد بهش

 

به دیوار آویزونش کرده بودن

بین دامنهای زیبا و رنگارنگ محلی

 و لباسهای آینه کاری سنگین قدیمی

که آدمو یاد زنهای سوارکار و شجاع ایلاتی مینداخت

 

از اون پارچه های نازک و خنک

 با یه تکه سوزن دوزی قشقائی جلوی سینه

 

با اینکه  قیمتش خیلی مناسب بود

با پیرمرده کلی چونه زدم

 

میخواستم حرف بزنه برام

میخواستم یادم بمونه قیافه اشو

هر موقع این مانتوی غریب رو تنم میکنم

 

امروز صبح

با وسواس بیشتری رفتم سر کمدم

 

با دقت بیشتری توی مانتوهام کند و کاو کردم

عصبانی

با خودم حرف زدم:

 

این نارنجیه رو که اصلآ حرفشو نزن

خیلی کوتاس

دوتا قهوه ای ها هم که هم تنگن و هم کوتاه

قرمزه با اینکه تنگ و کوتاه نیست ولی خب، قرمزه!

آبیه که خیلی بهت میاد هم که...

میمونه اون صنایع دستیه که از جمعه بازارخریدی

 

یه آجری بلند گشاد هم هست

به اندازه آبیه دوستش نداری؟

اشکالی نداره

ولی با جین و کفش ورزشی بدک نیستا!

 

آسمون اگه آبی نباشه

 ازآسمون بودنش کم میشه؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/05/01 و ساعت |