توی پیاده رو داشتم میرفتم بطرف بانک
یه پیرمرد خمیده خیلی مرتب و منظم جلوم داشت راه میرفت
ازش جلو زدم
به بانک که رسیدم با صف طولانی ای مواجه شدم
از بین اون همه کارمند بانک، فقط یکیشون داشت به مردم جوابگوئی میکرد و بقیه به کارهای زیر مشغول بودن:
یکی از صندوقدارها داشت یک دسته چک پولو مهر میزد(کاری که بنظرم باید خارج از وقت اداری انجام بشه، مخصوصآ توی دومین روز ماه)
یکی دیگه داشت توی یه دفتر اندیکاتور بزرگ چیزائی مینوشت
دو نفرشون خیلی ریلکس با هم کله شونو کرده بودن توی مانیتور و میخندیدن
یه خانوم اون ته نشسته بود و چای میخورد
رئیس شعبه هم پشت میزش بادی به غبغب انداخته بود و به تماشای کوچه و خیابان مشغول بود
همه آروم و سربه زیر ایستاده بودن تا اون یه دونه کارمند به کارشون رسیدگی کنه
برگشتم دیدم پیرمرده پشت سرم توی صف ایستاده
صف هم هی داشت طولانیتر میشد
و این رفتار غیرمسئولانه یه جور توهین مستقیم به نظرم میومد
یکدفعه پیرمرد انگار ذهن منو خونده باشه با عصبانیت بلند بلند گفت:"این چه وضعشه؟ واسه چی بقیه باجه ها کار نمیکنن؟ مردم کلافه شدن..."
و وقتی نگاه سایرین رو دید گفت: "چرا اعتراض نمیکنین؟ مگه نمیبینین دارن چه جوری شماها رو نادیده میگیرن؟"
یکی ازون آدما که همیشه هستن و من اسمشونو میذارم هوچی (واسه اینکه نه جسارت بحث منطقی رو دارن و نه طرز تفکر مشخصی، فقط یه چیزی میگن تا شلوغ پلوغ بشه.درست مثل شعبون خان و دارو دسته اش!) با تمسخر ازون ته یه چیزی پروند و به دور و برش نگاه کرد تا تاثیرحرفشو ببینه
همه یا سکوت کرده بودن
یا روشونو کرده بودن به یه طرف دیگه
یا سر خودشونو با دسته چک و دفترچه پس اندازشون گرم کرده بودن
همون موقع کارمندی که داشت مهر میزد کارشو گذاشت کنار و اومد و اشاره کرد یه عده مون بریم پیشش تا کارامونو انجام بده
با خودم فکر کردم اعتراض پیرمرد نتیجه داد
بالاخره برنده شد
من و پیرمرد نزدیکتر بودیم و نفرات اول صف شدیم
یهو دیدم یه دستی از پشت سردرست از وسط من و پیرمرد، چند تا قبض برق و آبو با چند تا اسکناس هزار تومنی انداخت روی پیشخوان مابین ما و کارمند بانک
برگشتم نگاهش کردم
یه آقا با ریش سفید و لپهای گلگون
اونم منو نگاه کرد
فکرشم نمیکرد که اصولآ این کارش میتونه ایرادی هم داشته باشه!
من به تنها همدلی که اونجا حضور داشت نگاه کردم
پیرمرد سری تکون داد و پوزخند زد
فکر کردم حالا حتمآ با دقت پولاشو میشمره (حتی بعد از شمارش اونا توسط کارمند بانک با پول شمار)
بعد هم نرم نرمک راه میفته بطرف خونه
تا بره ویه استراحت حسابی کنه
امروز چالشش بیش از اندازه بوده:
قدمی به سوی "باورها" ش برداشت
و جلوی "احتمالات" ایستاد