وارد مغازه کوچولو شون که میشی حال و هوای با نشاطی حس میکنی
میتونی بفهمی اینجا یه جور انرژی جریان داره که از آدماش میاد
انگار خودشونن و ازخودشون بودن خشنودن
این مسئله رو در درجه اول میتونی از تابلوی بالای مغازه شون بفهمی که روش بزرگ نوشته شده "بقالی" و عجیب به دلت میشینه توی این زمونه که سایربقالیها، به کمتراز "سوپر مارکت" رضایت نمیدن
از همون نگاه اول میشه فهمید که زن و شوهرن
حدودآ چهل و پنج-شیش ساله
زن، ریز نقش و سبزه اس
مدام در حال حرف زدنه یا خندیدن
توی نگاهش یه جور فراغت موج میزنه
منتظره تا اتفاقی بیفته و یه چیز بامزه بگه
با تازه واردها بلافاصله ارتباط دوستانه ای ایجاد میکنه که کاسبکارانه و حساب شده نیست. بیشتر وقتا میبینم یکی از مشتریها رو که اغلب خانم یا آقای مسنیه، نشونده روی چهارپایه کنار دخل و داره باهاشون گپ میزنه
انگار همه اینجا آشنان و هیچ رازی در میون نیست
مرد، چهار شونه است با قامت متوسط
صاف و ساده اس
پیداس چند تا تار سپید مو و سیبیلشو پنهانی رنگ میکنه
ادبش هم با نوعی بی قیدی همراهه
انگاردوست نداره مشتریها فکر کنن بخاطر بازارگرمی ادب به خرج میده
چشمهاشو خمار میکنه
دوست داره خوش قیافه و مردونه بنظر بیاد
جاه طلبی کوچک و کم آزاری که شاید تازگیا به سراغش اومده
با حرفهای زن گاهی خنده اش میگیره و یه جوابی میده و بعد هردوشون ریسه میرن...
با اینکه به مسیرم نمیخوره، بیشتر خریدامو از اونا میکنم
آدمویاد مرغ عشق میندازن...