تبليغاتX
سهم من اینست

 

دم ورودی پارک جمشیدیه

روی یه تخته سنگ نشسته بودن و

داشتن یه دونه بلال ذغالی رو

نصف به نصف میخوردن

دختره چشمای سبز بیروحی داشت

قیافه بینمک

و خیلی معصوم

پسر، تیپیکال با مرامها

بلالشون که تموم شد،

اومد جلو و به بلال فروش که بساط چای هم داشت گفت: دست درد نکنه...چقد شد؟

بعد با ذغالای منقل بلال فروش سیگارشو گیروند

دخترو بلال فروش تقریبآ با هم و با تعجب گفتن: بازم؟ همین الان اون یکی روخاموش کردی که...

سرشو انداخت پائین و رو به بلال فروش گفت: این یکی آخه ماجرا داره...دارم واسه خودش روشن میکنم...

برگشتم دیدم دختره، هم خیلی خوشگل جا خورد و هم خنده صورتشو روشن کرد...

بعد به دختر نگاهی عاشق کش کرد و گفت: چائی بگیرم؟ نری بگی بهم چائی نداد!؟

و غش غش خندید...

کیفش کوک بود...

از جیب شلوار پر زیپش یه هزاری کشید بیرون و پول بلال فروشو داد...

و سر پائینی که را ه افتادن با حالت نوازش وتنبیه، پشت گردن دخترو به نرمی نواخت

دختر، ذوق زده خندید

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/30 و ساعت |

 

بعضی چیزا رو نمینویسم

نگهشون میدارم تو دلم

باید مطمئن بشم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/30 و ساعت |

 

 

امشب توی کوچه مون ناغافلی عروس آوردن  

یهو کوچه پر شد از یه عالمه ماشین و آقا و خانمهای خوشحال که حسابی سر و صدا راه انداخته بودن و دست میزدن

همه همسایه ها اومده بودن پشت پنجره هاشون به تماشا

بوی اسفند کوچه رو پر کرده بود

 

جلوی پای عروس، یه گوسفند زمین زدن

سعی کردیم نگاه نکنیم

خواهرم با دلخوری گفت: رسمه دیگه...

 

محو تماشای عروس و نظر دادن در مورد لباس و ایناش و اینکه اصولآ داماد سرتره یا عروس و ازین اراجیف بودیم که چشم آبی گفت: پاهای گوسفنده رو...داره جون میکنه ها...ببین چه جوری جون میده...

نگاهم افتاد به پاهای گوسفنده که میپرید و لگدهای بی اختیار مینداخت وتو گوئی خروج هر واحد "جان" رو از بدنش به چشم میدیدی...

گفتم: ولمون کن بابا...داریم عروس دوماد تماشا میکنیم...تو هم نگا نکن...

خواهرم با طعنه مادرانه اش در اومد که: ایشون اونقدر فیلمای تارانتینو دیده که دیگه این چیزا واسش عادیه!

 

یاد بچگیاش افتادم

خیلی کوچولو بود

دو- سه ساله

یه بار بابام یه دونه بره براش خرید و بستیم تو حیاط

اون هم مدام با بره هه بازی میکرد و بهش کاهو میداد و سرش داد میکشید و نازش میکرد و...

ولی بره هه ظرف چند روز اونقدر اینور و اونور پشکل انداخت که یه صبح زود قبل از بیدار شدن مالک اصلیش، توسط یه قصاب محلی مورد سوء قصد واقع شد...

تا چند وقت چشم آبی دنبالش میگشت

چه دروغائی که واسش سرهم نکردیم: فرار کرده...رفته پیش مامانش...رفته خارج درس بخونه!!!

 

...............................

 

حالا؟

چه جوری باید راستشو بهش بگیم؟

با چه زبونی بگیم که خشونت اون چیزی نیست که تو فیلمها میبینی...

خشونت درد داره...

پیامد داره...

قربانی میده هر لحظه تو دنیا...

دیدنش ذهنو مسموم میکنه...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/25 و ساعت |

 

بابا روزنامه رو با قلم میذاره جلوم

به دو سه تا خونه خالی مونده جدول هرروزه اش خیره میشم

بهش میگم: بابا ما رو سر کار گذاشتی؟ خودت که همه شو مث فرفره حل کرده ای!

لبخندی میزنه

معلومه ازین تعریف خوشش اومده

ولی با بزرگواری میگه: حالا تو هم یه نگاه بنداز...فقط یکی دو تاش مونده.

نگاه میکنم...

به خط زیباش....

به حروفی که جدا جدا با خودنویس آبی

بطرز قشنگ و منظمی توی خونه ها جا داده

معمولآ شانس میارم و میتونم کلمات باقیمونده رو حدس بزنم

یا با یکی دو تغییرتوی جوابهای قبلی، کلمات  درست رو در بیارم

و بذارم جلوش

تا شادی کودکانه اش

بره یه جائی اون ته ته های دلم

و جا خوش کنه

واسه روزمبادا

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/24 و ساعت |

 

مورچه هه مث یه پیرمرد اخمو

سرشو انداخته پائین و تو فکر خودشه و

اصلآ حواسشم نیست که داره لب بشقاب من راه میره

میگیرمش

آروم، طوری که نمیره

میگم اوهوی...یادت ندادن توی شام مردم وول نزنی؟

سرشو بلند میکنه و نگاهم میکنه...

ولی بدون اینکه منو واقعآ ببینه، یهو چشماش برق میزنه ومیگه: یافتم! یافتم!

و بسرعت از کف دستم میپره پائین و میره...

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/22 و ساعت |

 

اینروزها

چشم اندازی ازآدمهای دور و برم

با محتوای دلهاشون رومیبینم

همه جا پر از آرزوئه

مث یه دشت پر از شقایق

 

ولی کاش فقط آرزو رو میشد دید

 

غصه ام میشه وقتی توی دلهاشون

بغض فروخورده سالیان

یا ترسهاشونو میبینم

کم شدن از حجم قدرت و سلامت و جوانیشونو میبینم

رجعت به کودکیشونو میبینم

غرور زخم خورده شونو میبینم

نرسیدنهاشونو

ناکامیهاشونو

فرصت نداشتنهاشونو

 

و همه اینا انگار یه رودخونه اس که

داره از پیش چشمم

تند و کف آلود

رد میشه

 

اینروزها

زمان من

آینده در گذشته اس

با مصدر "وزیدن"

درست مثل اون باد بی سامانی

که درتمام شعرهای جهان

میوزد

 

اینروزها

تکرار لحظات و روزمرگی

برام وزن خودشونو از دست دادن

"خواستن" را متوقف کرده ام

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/21 و ساعت |

 

چشمهای سبز جذابی داره

معلومه جوونیاش خیلی تو دل برو بوده

مامانم میگه شبیه شرلی مکلین بوده اونوقتا

 

توی شبای سرد زمستونی این ییلاق سبز

خودش و شوهرش

گاهی مونس تنهائی مامان و بابام میشن

به همدیگه زنگ میزنن و میرن پیش هم

زنها گپ میزنن و مردها اخبار میبینن

 

حدودای هشتاد سن داره

ولی با تصورات آدم از یه زن هشتاد ساله مطابقت نمیکنه

یه جورائی در میره

آهنگ نازک صداش مخصوصآ به این فرار کمک میکنه

همینطور پوزخندهای شیطنت آمیزش

و خنده های دخترونه ای که موقع تعریف کردن یه خاطره ولش نمیکنه

واز شوهرش که دو بار سکته مغزی کرده و یکبار عمل جراحی قلب باز، طوری حرف میزنه که انگار پسربچه شروریه که عاصیش کرده

چشماشو تنگ میکنه و با لحن اسرار آمیزی میگه: "آخه نمیدونی چقد فضوله"!

عاشق رنگ قرمزه

.....................................

هیچکس رو نداره

جز چند فرزند ناتنی از زن اول شوهرش

و خواهرزاده ای که توی دیداریکساعته مون ، سه بار ازش اسم برد

......................................

در اوج تنهائی، پیری و مریضی، در لحظاتیکه نومیدی باید خیلی پررنگ باشه

چه جوری خودشو اینقدر سریع بالا میکشه؟

.....................................

چطوری تونست اونقدر با متانت، بدون ریختن یه قطره اشک، تعریف کنه اون نصفه شبی رو که شوهرش سکته کرده و تلفن خونه دورافتاده شون قطع بوده وهمسایه هاشونم نبودن و او با یک تا پیرهن، دیگه میخواسته بیاد تو خیابون و دست به دامن غریبه ها بشه، ولی بعدش پامیشه میاد تو خونه و زار میزنه و میگه خدایا، من هیچکسو ندارم، خودت باید به دادم برسی؟

.........................................

میدیدم مامانم و خاله ام و زن دائیم که پا به سن گذاشته ان و حتمآ ته دلشون دلشوره چنین تجربه هائی رو دارن، چطوری با دلهره به حرفها و عکس العملهاش توجه میکردن

.......................................

ادامه دادن

با وجود همه ترسها و دردهای جسمانی و کمبودها

و مثل کودکی خوش اخلاق و سرزنده بودن

و به آخرین ذره های سلامتی چسبیدن

گوهری گرانقدر

که روزگاری حتی بهش فکرهم نمیکردی

 
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/20 و ساعت |

 

چندتائی تسبیح دارم، سوقاتین: یه دونه چوبی از تخت سلیمان، یه عقیق از مکه، یه سفید ازکربلا، یه زرد از مشهد، یه دونه قرمز ازمقبره شیخ خرقانی که داستانشو خواهرم با آب و تاب وقتی از سفر دو روزه اش به شاهرود برگشت، واسم تعریف کرد.*

ولی اون تسبیح سبزه که دو سال پیش از قونیه رسید، یه چیز دیگه اس. عادت کرده ام گاهی میندازمش گردنم. سرمو که از توش رد میکنم انگار از یه دنیای جدید سر بیرون میارم. مث یه وزغ که کله شو یه لحظه از زیر آب میاره بیرون و غریبانه و مشکوک به اطراف خیره میشه...

 

* مریدای شیخ خرقانی، از شهر دیگه ای راه میفتن و پرسون پرسون بعد از چند روز میرسن دم خونه شیخ. زن شیخ درو براشون باز که نمیکنه هیچی، از همون پشت در شروع میکنه به داد و بیداد و میگه شیخ کدومه و شماها به چه حقی پاشدین اومدین اینجا و خلاصه حسابی مریدا رو مورد عنایت قرار میده! مریدای شیخ میگن خب حالا اصلآ شیخ کجاس؟ میگه رفته بیابون خار بکنه. مریدا راه میفتن میرن شیخو تو بیابون پیدا میکنن. میبینن یه دونه مار زنگی رو انداخته دور گردنش و یه شیر وحشی هم داره آروم کنارش راه میره. میگن یا شیخ، تو که از پس این وحوش بر اومدی و رامشون کردی، چطور نتونستی زنتو درست کنی؟ چجوری با همچین زنی زندگی میکنی؟ اصلآ شایسته شما نیست و....شیخ خرقانی هم جواب میده که من هر چی دارم و به هر مدارجی که دست پیدا کرده ام بخاطر همین زنه و...

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/20 و ساعت |

 

توی جمعه بازار

اشیا نو نبودن

نه اینکه نو یا کهنه بودنشون مهم باشه

یه جوری بودن

نگاههای زیادی روشون چرخیده بود

دیگه انرژی چندانی نداشتن

البته بودن توشون چندتائی

که چشمو خیره میکردن

مث اون کهربای شگفت انگیز اکتشافی خواهرم

یا اون پارچه سوزن دوزی قرمز رنگ با بته جقه های ارغوانی

ولی بقیه...

چرا، یه نوای تنبورم بود

که یکی از دستفروشها بطور زنده

ساز کرده بود

و چه گوشنواز بود

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/10 و ساعت |

 

 

همانطور که سرشو انداخته پائین و مژه هاش روی گونه های لطیفش سایه انداختن، غمگینانه میگه: وقتی اون تو شهر خودشه و من اینجام و با sms از هم خبر داریم، خیلی خوبه. ولی وقتی با هم روبرو میشیم، یه جوریه ...انگارحرفی نداریم به هم بزنیم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/06 و ساعت |

 

 

عنکبوته توی جنگل بالای کوه زندگی میکرد

خیلی اتفاقی دیدیم همدیگه رو

راهمو کشیده بودم و رفته بودم یه گوشه دنج در شرقیترین قسمت جنگل توی یه سراشیبی و نشسته بودم روی یه کنده درخت و چشمچرانی میکردم که دیدم زیر یه برگ، خونه شو برپا کرده

با چنان اقتداری وسط اون تارهای نازک منتظر روزیش نشسته بود که ایمانش تکانم داد
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/05 و ساعت |

 

 

بابا دور درختها میچرخه

از زمستان سختی میگه که تمام درختها رو خشکونده بوده

دونه دونه بازرسیشون میکنه

مث دوره نظامیگریش که از سربازا سان میدید

وقتی میبینه یه شاخه کوچولو، برگ سبز داده

با خوشحالی میاد تو و به همه اعلام میکنه

درختچه کوچولوی گل مرواریدو نشونم میده و با غرور میگه: ببین چیکار کرده امسال!

میرم جلو و به گلهای سفید خوشه ایش نگاه میکنم

بو میکنمشون

بابا که تو بالکن نشسته و داره سیگار میکشه، میگه بو نداره مروارید که...

هوا ابریه و صدای غرش میاد

منتظر بارونیم

به وجد گیاهان نگاه میکنم

به تازگی و معصومیت شمعدانیها

یه کرم سیاه کوچولو روی برگ شمعدونی نشسته

بهش میگم تو اینجا چیکار میکنی؟

چپ چپ نگاهم میکنه و با دهن کجی میگه: به تو چه؟ من و این شمعدونی سرخابی با هم ماجراهای عاشقانه زیادی داشتیم. تو از چی خبر داری پس؟

میشینم لب پله های گرد شکسته

و باد میوزه

بوی بارون میاد

ولی از خودش خبری نیست

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/04 و ساعت |

 

 

امامزاده قشنگی بود

اهل محل، خوب بهش رسیده بودن

 

گیج و مبهوت

ازینکه منو اینطور ناغافلی طلبیده

ضریحشو لمس کردم

 

یکی توی صحن، سفره انداخته بود

صدای دعا بلند بود:

...یا وجیه عندا...اشفع لنا عندا...

 

نشستم یه گوشه رو سنگای سرد

تا دوستم نمازشو بخونه

 

توی اون چادر عاریه ای سفید

احساس میکردم در آغوش مهربونترین وجود عالم هستم

 

دوستم پرسید: اولین بارته؟ و بعد با لحن اسرار آمیز و هشدار دهنده ای دراومد که: بار اول، "هرچی بخوای" بهت میده...

 

منگ نگاهش کردم

میخواستم بهش بگم همیشه سر آرزو کردن مشکل دارم

که دیدم نمازشو شروع کرده

 

بهرحال بار اولم بود

ونباید این فرصتو هدر میدادم

همه ایمانم رو جمع کردم تو دلم

کلماتمو بدقت انتخاب کردم

مبادا سو تفاهمی پیش بیاد

 

میدونستم این منطقی که داره بهم میگه یه احمق خرافاتی بیشتر نیستم

هیچ ربطی به این اتفاق باشکوه و این انرژی زیبا نداره

 

زنهای محلی با کنجکاوی نگاهم میکردن

انگار شاهد این جدال خاموش بودن

 

لاکهای صورتی که همون روز صبح از سر دلتنگی زده بودم

در حالیکه نمیدونستم قراره برم زیارت

بدجوری معذبم کرده بود

 

خواسته های منم مث اونا بود

ساده و سرراست و...

زمینی

 

پرسیدم اسم این امامزاده چیه؟

دوستم با تمسخرگفت: میتونی بری روی سنگ قبرشو بخونی

مث بچه های حرف گوش کن، درحالیکه چادرم هی از سرم لیز میخورد رفتم جلو

روی سنگ وسط ضریح چند ردیف طولانی اسم نوشته شده بود که با کلمه "ابن" به هم وصل شده بودن

در حال خوندن اونها بودم که دوستم دم گوشم زمزمه کرد: "عبدالوافی"

 

اومدیم بیرون

گفت میخواد بره سر مزار پدر و مادرش

رفتیم

شمع روشن کردیم

گلاب پاشیدیم

 

دو تا قبر قدیمی هم اونجا بود که نه سنگ داشتن و نه نوشته ای

یک تل خاک فقط

با کمی سیمان

 

گفت هروقت میاد اینجا از متولی امامزاده یه فرقون میگیره و آشغالایی رو که مردم یا باد بین قبرها پخش کردن میریزه توش و تحویل متولی میده تا بسوزونه

 

بین قبرها چرخیدیم و هی دایره رو تنگتر کردیم

ازون دور با هم بلند بلند گپ میزدیم

فرقونمون زود پر شد از جعبه شمع و شیشه گلاب و دبه خالی وکاغذ شکلات و....

متولی با دیدن فرقون پر، رو کرد به دوستم و با خنده گفت: خانوم سادات، فقط همین؟ امروز تنبل شدیا...

دوستم به من اشاره کرد یعنی بخاطر اینه که باید زودتر برم و به فرقون دوم نمیرسم...

 

توی راه برگشت، بهش گفتم نه

تجربه بهم ثابت کرده که اینجور وقتا رودرواسی نتیجه ای نمیده

گفت که نباید اینقدر زود تصمیم بگیرم

اما

شاید رفتن پیش امامزاده بهم این نیرو رو داد

کسی چه میدونه؟

بهش گفتم دلم قرصه...

 

.................................

 

شمعها رو همون اول، باد خاموش کرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/03 و ساعت |