تبليغاتX
سهم من اینست

 

تار میزنم

تصنیفای قدیمی

 

یه پیرمرد هست که هر روز تا غروب

در تراس کوچک آپارتمان روبروئی،

درست در طبقه سوم

به انتظار چیزی مبهم

مینشینه

 

گاهی هم میبینمش که صبحها

با عصا و به سختی

میره پیاده روی

 

شاید این نغمه ها رو بشنوه

 

دوست دارم از پنجره آشپزخانه

(که روزی به منظره کوهستان بازمیشد

و حالا به این بنای بتنی بیروح بلند)

صداش کنم

و ازش بپرسم

چی دوست داره براش بزنم

"الهه ناز" یا "عاشقم من"

 

یادم باشه "بردی از یادم" رو آهسته ترتمرین کنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/29 و ساعت |

 

احساس میکنم

 بیننده فیلم سینمائی طولانی ای هستم

که تمام موجودات اطرافم در آن بازی میکنند

و من شاهدی خاموش

 

گاهی آرزو میکنم

کاش پشت صحنه را هم میدیدم

آنجا که آرزوها شکل میگیرند...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/28 و ساعت |

 

 

کنسرت دیشب را

به عشق سماع رفتیم

 

ممنوع کرده بودند سماع را

انگار که بابا کرم!

 

درویشان دعوت شده از قونیه

با لباده و کلاه

پشت نوازندگان

برچهارپایه ها

نشسته بودند

مهجور

 

گروه که نواخت

سماع درگرفت

در دلهایمان

چه پر شور...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/26 و ساعت |
 

شعور حیوان

داره کم کم ازم دور میشه

نمیدونم چی داره جاشو میگیره

فقط خیلی خیلی سبک و نرمه

و کودک وار

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/24 و ساعت |
 

نمیدونم به چه درد میخوره که

از لحن پر شور کوچولوئک

و چشمهای تکرار نشدنیش

حدس بزنم که داره پشت تلفن

با کی حرف میزنه

 

یا از چشمهای مادر

متوجه بشم

که توی دلش چه غوغائیه

از شناخت های جدید

وقتی این روزا

نوشته هامو میخونه

 

یا از برق عصبانیت

توی نگاه چشم آبی

بفهمم

در حال چه تلاشیه برای

رسوندن مفهومی

که نسلشون داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه

 

یا از مرز چشمهای خواهرم

عبور کنم و در عمق،

متوجه هزاران لایه نگرانی بشم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/22 و ساعت |
 

این نوشته برای گرامیداشت وجودیست

که جریان عشق را

در روحهای گره خورده و خسته بسیاری از شاگردانش

جاری کرد

 

از طریق یه دوست خبردار شدیم:

"استاد نقاشی به دیار نقشها شتافت"

بعد از گذراندن بهت و اندوه اولیه

مسئله اصلی این بود

که چطوری به خواهرم خبر بدیم

 

مسافرت بود

نمیخواستیم حالش گرفته بشه

میدونستیم خبردار شدن ازمرگ استاد عزیزش

سفرشو زهر مارمیکنه

واسه همین صبر کردیم تا برگرده

 

اما یه شیرپاک خورده

توی راه فرودگاه بی معطلی

خبرو داغ داغ گذاشت کف دستش

و او بدجوری سوخت

 

همون وسط پله ها کوله شو انداخت زمین و

با حالت برون ریزی شدید همیشگیش

(که من در مقابلش احساس سردرگمی و خشم میکنم

خشم ازینکه چرا اینقدر به احساساتش مجال بروز میده

و سردرگمی از جسارتش و "خود" بودنش)

های های گریه رو سر داد

با پنجه های ظریفش محکم نگهم داشت

چه زوری پیدا کرده بود!

به چشمام نگاه کرد: حقیقت داره؟

گفتم: آره...

 

و طوفان شدت گرفت

هیچکس در امان نبود

با گریه داد میزد پس چرا خدا به آدمای معمولی اینقدر عمر میده؟ چرا فلانی که تو عمرش اینقدر بقیه رو آزار داده داره راست راست راه میره هنوز؟ ولی یه هنرمند با ارزش رو اینقدر زود میبره؟ توی فریادها و گریه هاش میگفت حتمآ دق کرده بخاطر شرایط .

میگفت مث پدربود واسم

از بابام هم عزیزتر ...

(و بابا دلخورنگاهش کرد)

همه سرمونو انداخته بودیم پائین و منتظر گذراین شوک بودیم

 

مثل هر طوفانی که فرو میشینه

کم کم انرژیش تموم شد

چشمه اشکش خشکید

ول شد روی مبل

و به هق هق های کوچک اکتفا کرد

 

یاد جلسات نقاشیش افتاد

که در آتلیه استاد بصورت گروهی برگزار میشد

و توجه و مهری که استاد به تک تک شاگردها میتاباند

 

یاد تی تایم های وسط کلاس افتاد

که بخاطرتوجه، درک بالا و راهنمائیهای ارزشمند استاد

کم کم به جلسات مشاوره و خودشناسی تبدیل شده بود

 

یاد شوخ طبعیهای استاد افتاد

که از هر چیز ظریف

موضوعی جالب برای بهتر کردن فضای کلاس میافرید

 

یکبار تو خونه خواهرم اینا

جشنی به پا بود

و استاد همراه با خانواده اش به این جشن آمده بودن

یادمه به کوچولوئک که آن موقع پنج سال بیشتر نداشت نگاه کرد

و با بهت و احترام به او گفت: چه شکننده ای تو...

درست مثل کسی که از بنفشه ای نورس حرف بزنه

و کوچولوئک که درین کلمات توجه و مهر عمیقی حس کرده بود

خندید و دندون موشیهاشو نشون داد

 

آدم خاصی بود

در لحظه به تک تک اجزای اطرافش

دقت میکرد

و مهر میداد

و حضورش همه چیز را به مفهوم بالاتری سوق میداد

گوئی فقط بودن در کنارش

میتونست حال آدمو بهتر کنه

 

حیف شد

حیف از ما

که این چنین نیستیم

.................................

یکی رفت و یکی موند

یکی به حسرت سری جنبوند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/19 و ساعت |
 

 

لطیف ترین پاره وجودم را

به لطیف ترین ها دادم

 

جسارتم را

به جسورترین ها

 

با زشتها زشتی کردم

و با زیبایان، زیبا شدم

 

آری

من خود را

این چنین مکارانه

پیشکش کرده ام

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/19 و ساعت |
 

از خودم میام بیرون

نگاهی به اطرافم میندازم

همه چیز مثل همیشه است

باد میوزه

درختها تکان میخورن

قوانین فیزیکی

مو به مو رعایت میشن

همه چیز ادامه داره

بجز من

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/18 و ساعت |

 

 

تا دلت بخواد ستاره تو آسمون بود

غربتی در اومد که: خوشه پروین پس کو؟

کوچولوئک با چشمای جوانش آسمونو رصد کرد و پیداش کرد و به ما نشونش داد...

گفت: ببینین، دم داره!

 

بعد گفت بیاین هرکدوم یه ستاره انتخاب کنیم

من با پر روئی و نادونی گفتم: اون که خیلی پرنورتر از همه اس!

و با دست "زهره" رو نشون دادم...

غربتی با بیحوصلگی گفت: زهره سیاره اس...ستاره نیست!

خجالت زده و با لجبازی گفتم: واسه من که ستاره اس!

 

کوچولوئک عاقلانه گفت: بهتره یه ستاره کوچیک انتخاب کنی که تا حالا کسی برش نداشته باشه

 

منطقی بود

 

سرمو بالا کردم

درست نوک نخل بلند بالا (که مادر و پدرم بخاطر قامت خیلی بلندش و احتمال افتادنش توی روزهای طوفانی، تا حالا چند بار قصد کرده بودن قطعش کنن و با مخالفت سرسختانه خواهرم مواجه شده بودن که تهدید کرده بود خودشو به درخت میبنده و نمیذاره اینکارو بکنن!)

 درست اون نوک ،

یه ستاره کوچیک بود که داشت سو سو میزد

نورش بدک نبود

حداقل بنظر نمیرسید سر به هوا باشه

 

ساده دلانه گفتم: اوناها...اون یکی مال من...

 

با اینکه چند دقیقه به چند دقیقه نگاهش میکردم

هی جاشو عوض کرد

بعدشم گم و گور شد

 

دوباره با حسرت به "زهره" نگاه کردم

با صدای بلند رو به آسمون،

مخصوصآ طوری که ستاره کوچیکه هم بشنوه گفتم:

درسته که "زهره" ستاره نیست،

ولی لا اقل آدمو قال نمیذاره...

بعدش اومدم تو و درو بستم!

..........

اما حالا که فکر میکنم

باید صبوری بیشتری بخرج میدادم

مگه آدم از یه ستاره چه توقعی میتونه داشته باشه؟

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/14 و ساعت |
 

در مورد ستاره ها

خیلی حرفا دارم که بزنم

ولی فکر نکنم

هیچ ستاره شناسی

باورشون کنه!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/13 و ساعت |

 

...

وقتی نگاه منو میدید

میخندید

اشکاشو با گوشه چادرش پاک میکرد

میگفت تو بچه ای ، دلت پاکه

دعامون کن، همه مونو دعا کن

و من زیر لب میگفتم: دعا!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/12 و ساعت |

 

 

همه رفته بودن روی مبلها لم داده بودن

منتظر چای بعد از شام

یکی از بچه ها

اصرار داشت ظرفها روبشوره

به زور از پای ظرفشوئی آوردمش کنار: میخوایم یه کم گپ بزنیم...

نشستیم

حرفهای جورواجور زده میشد

هرکسی نظری میداد

ولی اون،انگار پوکر بازی باشه که مدام بگه "پاس"

نظر فرد قبلی رو تائید میکرد: منم همینطور...

 

بهتره بجای اینکه هی بگه "پاس "

زودتربفهمه "دل"ش چی میخواد

و همونو زندگی کنه

...

منم همینطور!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/07 و ساعت |

 

 

خاطره هایم رامیبویم

بوهای مختلفی دارن

 

بعضیهاشون بوی نون پنجره ای های خانوم فاطمی

توی تابستونهای گرم قرارگاه رو میدن

 

بعضیهاشون

بوی صحن حرم رو میدن

وقتی با دستهای کوچکم

به چادر مادربزرگم چنگ میزدم

و با حیرت

به اشکهائیکه از چهره ها روان بود

خیره میشدم

 

خاطره هائی دارم که بوی شرابی رو میدن

که دیگه مستم نمیکنه

 

بوی اقاقیا مخصوص امتحانهای ثلث سومه

و اون التهاب

 

محبوبه شب

بوی عشقه

و پاکترین بوسه

 

از کنار دیوار کاهگلی بارون خورده که رد میشم

بی اختیار یاد دستهای گرم میفتم

و خنده های مدفون شده

 در کوچه باغهای درکه

 

یک خاطره هست اما

که بوشو نمیشناسم هنوز

یه بوی گس

بوی تازه

بوی یه جورمیوه استوائی

که میدونم باید خیلی خوشمزه باشه

یه بوی مهربونه

که میاد و مشاممو پر میکنه و منو از خودم جدا

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/06 و ساعت |
 

هر کاری که میخوای باهام بکن

فقط از زمین دورم نکن

من این خاکو، هر چی هم آلوده

من این چنگه های محکم به دامن زندگیو، هر چقدر هم بیهدف و طماع

من این خورشید و ماه و نور رو

حتی این ظلمت رو

میخوام

تا همیشه

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/04 و ساعت |

 

فقط چند روزفرصت داری

که بزرگ بشی

که بترسی

ولی نشون ندی که میترسی

که گریه ات بگیره

ولی نذاری بچکه توچشمات

که ندونی

ولی مث آدمائیکه میدونن رفتار کنی

 

مواظب باش

بزرگ شدن

درد داره

پوستت کش میاد

نمیگنجی تو خودت

و بعد

اون انفجار...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/05/02 و ساعت |