تبليغاتX
سهم من اینست

 

همانطورکه داشت برام ازجهان هولوگرافیک حرف میزد

کاسه بلور روی میز

قاچ هندونه

گل برگهای مریم

و صدف بزرگه

بطرز رمز آلودی ازم دور شدن

یاد آلیس افتادم

دویدم جلوی آینه...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/25 و ساعت |

 

زدم روی ترمز

بچه گربه کوچولو

بدون توجه به ماشینها

دنبال یه پروانه زرد رنگ

عرض خیابونو

با جهشهای بازیگوشانه

طی کرد

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/23 و ساعت |
 

مجید کله خربزه:

 

- دروغگو دشمن خداس...چقد دشمن داری خدا...دوستاتم که مائیم...یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی...

 - انار میوه ی بهشتیه. خونو صاف میکنه. الا خون ناپاکو!

 - مجید کدوم سگ پدریه؟ من جیمی جنگلیم. دختره رو طایفه ی اعجوج معجوج از دستم در آوردن.

 - یه نا مسلمون نیس دست من علیلو بگیره بگه شزمممم! ببره امامزاده داوود حالمو خوش کنه.

 - التماس دعا. خوش به سعادتتون که میرین روضه. جاتون وسط بهشته. ما که دنیامون شده آخرت یزید! کیه مارو ببره روضه؟ مجید آقا، تو رو چه به روضه؟ روضه خودتی! گریه کن نداری والا خودت مصیبتی! دلت کربلاس...

 -داش حبیبم که اهل روضه نیست. فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش میزد تو پیشونیش... بعد آقام نشست پای روضه من و غم منو خورد. من بدبخت سرسخت! خب، چشمی تر کردیم! ثوابش بره به حساب داش حبیبم که اهل روضه نیست.

 - هیشکی خونه نیست الا من و اون و خدا. خدام که نرو نیس با عاشقیت!

 - من با خیلیا عاشقیت داشتم! با دختر قاب عکسی که عکسش پشت جعبه آینه عکاسی چهره نما بود. بعد با بلیط فروش سینما روشن. خواستم بدونی. اما دیگه تا وقتی پیش آقام خاکم کنن، خود خودتی.

- داداشی! منو شبونه برسون امامزاده داوود.

- بلا روزگاریه عاشقی...

 

 "سوته دلان" رو میدیدم امروز

جادوی سینمای حاتمی بازم مسحورم کرد...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/15 و ساعت |
 

یه زمانی حرف زدن با تو برام

مثل قدم زدن کنار دریا بود

اما امروز شوره زاره

 

دنبال مقصر نمیگردم

چه فرقی میکنه؟

آدما گاهی از هم دور میشن

 

اینکه چی ما رو اینجوری از هم دور کرده رو خیلی مرور کردم

با اندوه

 

ولی

دلم این نوع رابطه رو نمیخواد

بهش دروغ بگم؟

حرمت سالیان رو نگه دارم؟

دروغ بزرگتر؟

نه!

با دروغ آلوده نمیکنم اون چیزی رو که توی کوله بارم ازت دارم

میگذارم بگذره

بی اندوه

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/13 و ساعت |

 

بعد از رفتن مهمونا

ظرف تقریبآ پرماست و خیارو میریزم دور

مادرمیگه: اون که تمیزوتازه بود. چرا ریختیش دور؟

میگم: نمیدونم، به دلم نمیچسبه. بهتره تو یخچال نگهش نداریم.

میپرسه: مومن شدی؟

نمیدونم چی بگم. چطوری بگم. از لوس بازی خوشم نمیاد ولی قضیه بنظرم هم خیلی ساده اس و هم خیلی  مهم. میگم: نقل این حرفا نیست. ولی مثلآ سمنوئی که دیروز درست کردی رو ببین. یه پارچه عشقه. میذارم دهنم حظ میکنم. نیتش عشقه. مزه عشق میده. ولی بعضی چیزا نه. ازش بوی حیوون میاد. خیلی مهمه که آدم چی میخوره مامان. خودت که میدونی. حتی مواد غذائی ای که تهیه میکنیم...مثلآ میوه و سبزیجاتیکه گاهی ازون پیرمرده اول  بازارمیخریم، دیدی چه خوشگلن؟ انگار توی نور شسته باشنشون...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/12 و ساعت |

 

 بچه کوچیکه

لب دریا

بادبزن مامانشوگرفته دستش و

ادای باد زدن در میاره

ولی بجای تکان دادن مچ دستش

بازوشو حرکت میده

و طبعآ تنها چیزی که ایجاد نمیشه باده!

 به خودم میگم: بچه بودن چه سخته!

.........................

 ُگروه موسیقی

وسط قطعه

یک لحظه سکوت میکنه

ولی دختر کوچولوی کناردستی

روی پای باباش

با صدای با مزه ای

هنوز داره ادای چهچهه خواننده رو در میاره

وحجمی که صداش

توی سکوت ایجاد میکنه

باعث قهقهه جمعیت میشه!

 به خودم میگم: بچه بودن چه با حاله!

.........................

 دختر کوچولوئی لب دریا با لحن خیلی با شخصیت و صدای نازش:

- مامان، اجازه دایم دمپائیامو دی بیایم بیام روحصی؟

(ترجمه: مامان! اجازه دارم دمپائیهامو دربیارم و بیام روی حصیر؟)

مامان جان با لحنی که مو به تنت سیخ میکنه: نخیر! پاهات ماسه ایه! همونجا وایسا!

(من توی دلم: آخه تا کی وایسه؟)

 فکرمیکنم: همون، سخته!

.........................

 دختر کوچولوی دیگه ای لب دریا قسمت بالا تنه مایوی دو تیکه اشو پر از ماسه کرده! و خوشحال از داشتن این اندام زنانه ناگهانی، کرشمه میاد!

مامانش با خنده ای که سعی میکنه بچه نبینه: بریز بیرون اونا رو! مایوت گشاد میشه!

 به این نتیجه میرسم که بچه بودن

هم سخته هم باحال

منتها هردوشو آدم بعدآ میفهمه!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/06 و ساعت |
 

برگ کاجو بو کردم

بو نمیداد

با ناخن فشار دادمش و زخمیش کردم

عطرش ریخت بیرون

 

خیال میکنم زخمهای زندگی هم

برای همین باشه

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/06/06 و ساعت |