تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

مشتی شن ازساحل برمیدارم

نگاه میکنم

بی شک هرکدام صخره ای بوده اند روزی

محکم و ستبر و دست نیافتنی

 

باد و باران

نرم نرم

آهسته آهسته

آنها را فرسوده

 

رنج کشیده اند؟

نمیدانم

 

گوش میدهم

خموشند...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/26 و ساعت |

 

یه شکارچی

اینجاس

که نشونه گیریش حرف نداره

 

همه بوها رو تشخیص میده

رد پاها رو میشناسه

با طبیعت میونه خوبی داره

 

این شکارچی غمگین

کمی از خودش دور شده این روزا

مال زندگی بیرون از طبیعته شاید

 

دلم برای چشمهاش میتپه

دلم برای دلش که مث کبوتر سپیده،

و برای دستهای مرددش

و کلمات منقطعش

و بغضش...

 

من برای شکارچی

که دل کشتن یه مورچه را هم نداره

از بس که مهربونه،

از خدا خیلی چیزا خواسته ام همیشه

 

ولی خدا

به طریق خودش عمل میکنه

و من فقط

نگاه میکنم

به طریق خودم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/23 و ساعت |
 

ته مانده هایم را

به آتش سپرده ام

از خود برخاسته ام

خورشیدم طلوع کرده است باز

اما

خاکسترهایم

چه داغ هستند هنوز

 

 

کی تمام میشوی ای عشق؟

به چه چیز اشاره میکنی؟

مرا تا کجا دنبال خواهی کرد؟

با من حرف بزن...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/16 و ساعت |

 

 دختر کوچولوی دوستم

ماه گرفتگی کنار ناف شو نشونم میده و میگه:

این نقشه ی منه! هروقت گم بشم، از روی این نقشه راهمو پیدا میکنم!

با دقت ماه گرفتگی رو نگاه میکنم. راست میگه! کناره هاش مثل نقشه کشورها، کنگره کنگره اس!

بهش میگم این چه فکر خوشگلیه! میشه بنویسمش؟

با تردید نگاهم میکنه و با اون چشمای ترکمنیش سبک سنگینم میکنه و آخر سر میگه: خب!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/13 و ساعت |

 

 

هشت زن

هرهفته

به بهانه خواندن فصلی از کتابی

دورهم جمع میشوند

 

کتاب

هشت فصل دارد

 

هر فصل برای یک زن

تا بازگویدش

به زبان خود

 

ازین هشت زن

یکی در پیج و خم یک زناشوئی سرد

فراز و فرودهای تلخی را می آزماید

 

دومی، در ابتدائی ترین شناختهایش

از خود و دیگری

ترس و لذت را کشف میکند

 

نفر سوم

از مردها

وحشت دارد

پدرش

بخاطرزنی دیگر

همه چیز را رها کرده

و او، سنگ صبور مادر

 

چهارمی

یک سال است که ازدواج مجدد کرده

و مردش، او را "همانگونه که هست" دوست دارد

 

پنجمی

از "همه چیز" با شوهرش حرف میزند

ومرد ، همچون رفیقی صمیمی

فقط گوش میکند

 

ششمی

دردل اتاقی خلوت

خارج از خط قرمزها

از جام عشقی ممنوع مینوشد

و چشمهایش

مانند دو ستاره

در صورت تکیده اش

میدرخشند

 

هفتمی شاد است

چون به زودی

در معامله ای پرسود،

تاجی پرقیمت

بر سرش گذاشته خواهد شد

 

هشتمین نفر

تمایلی به مرورداستانش ندارد

ساکت مینشیند

و در تک تک آنها، فصل گمشده خود را

بازمیابد

 

.................................... 

 

همه عاشق

همه بیمناک

همه سرشار

همه زیبا

همه "زن" هستیم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/09 و ساعت |

 

لم دادم روی مبل و به چرخشهاش توی هوا نگاه کردم

گذاشتم که روی هر چیزی که میخواد بشینه

واسه خودش پرسه بزنه

برای اولین بارنگاهم بهش "برابر" بود

 

اومد دورسرم چرخید

نگاهم کرد

مطمئنم میتونست بفهمه توی کله ام چی میگذره

 

یکی اومد تو اتاق

- ای وای! مگس!!!

دوستیمون کوتاه شد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/07/01 و ساعت |