با چشمهای جنون زده و غمگینش میگه:
چندین ساله که منتظرم! پس چرا "فردا" نمیشه؟
نگاهش میکنم
میخوام بهش بگم فردا گذشته
دلم نمیاد
با چشمهای جنون زده و غمگینش میگه:
چندین ساله که منتظرم! پس چرا "فردا" نمیشه؟
نگاهش میکنم
میخوام بهش بگم فردا گذشته
دلم نمیاد
توی محیط کارجدیدم
دو تا فنچ هستن
که مدام دارن از بالای دیوارهای کوتاه چوبی
که میزها رو از هم جدا کرده
یواشکی با هم حرف میزنن و میخندن
و انرژی در بند شده رو
با اینور و اونور پریدن تخلیه میکنن
نمیدونن چقدر
حالتهاشون
و جوانیشون
و شورو نشاطشون
برام جالبه
در حضور من
سعی میکنن جدی جلوه کنن
با تردید نگاهم میکنن
منم ادای آدمای با تجربه رو در میارم و ابروهامو بالا میبرم
ولی تو دلم میخندم به جدی بودن خودم و رفتار ظاهرآ پر احترام اونا که معلومه دل خوشی ازین حضور اداری صرف ندارن!
میخوان باهام زود صمیمی بشن
بلند بلند چیزای بامزه تعریف میکنن و زیر چشم منو میپان
یاد حرف مدیر عامل میفتم که ازم میخواد بعنوان یه ارشد ،همیشه فاصله ای رو باهاشون حفظ کنم
سایه لبخندم رو پنهون میکنم
ولی خیلی تیزن
میبینن
و انگار خیالشون یه کم راحت میشه:
طرف از خودمونه!
این روزها
زیاد راه میروم
به این امید
که کمی
از خودم فاصله بگیرم
و از دور نگاه کنم
بعدآ در موردش باهات حرف میزنم
وقتی خیلی ازش گذشت
فکر کنم بتونم توضیح بدم
که چی شد
که اون زخم کجا بود
که یهو سر بر آورد
و تو از چرکش و از خونش اونطوری وحشت کردی
ولی نباید بترسی
همه اینا جزئی از من هستن
همه این نتونستنها و این دردها و این ترسها و این نیشها و این خواستنها
و تو
بزگوار من
باید میدیدیشون
یه روزی...
نردبون زیر درخت توت سیاه
خیلی بلنده
درسته که یه سرش رو زمینه و
یه سرش زیر شاخه ها پنهون شده
ولی میدونم اگه پامو روی اولین پله اش بذارم
دیگه برگشتی در کار نیست
نه
توت سیاه نمیخوام
همین که دست کنم و یه گردو بچینم و بشینم رو پله ها
برام بسه