تبليغاتX
سهم من اینست

 

 يه زن ميانساله

شبيه قمر خانوم

كه وقتاي خوشيم با تو

يهو از چشماي دختره ميپره بيرون و

منو به هوسباز بودن

و تو رو به "حتمآ يه نقشه هائي تو سرشه"

محكوم ميكنه

حالا راست و دروغشو زمان معلوم ميكنه

ولي حيرون موندم كه

من اين قمر خانوم چاق و چله خشمگينو

كجا قايم كرده بودم اينهمه سال؟!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/25 و ساعت |

 

رهاش ميكنم

به دست جريان طبيعي ميسپارمش

بدست باد يا آب

 

به آن حكمت بيكراني كه

همه چيز را هدايت ميكنه و شكل ميده

 

نه دعا

نه بددلي

 

حتمآ درسي هست

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/16 و ساعت |

 

 رياضياتش كه جور در نمياد

نميتوني توضيح بدي

كه چرا الآن بايد اينجا باشيم؟

كه اين گردبادي

كه داره چرخان و بدون ملاحظه

ماروبا خودش ميكشونه

توي اين ورطه ناگزير دلچسب

از چه منطقي استفاده كرده

كه اينقدر به خودش مطمئنه؟

 

اگرچه، خوب كه نگاه ميكنم

ميبينم همه اش رياضي محضه!

منتها من فرمولاشو بلد نيستم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/07 و ساعت |

 

خوشحالم

از خيلي چيزا

 

بيشتر از همه

ازين كه

بين اين بي عدالتيها

بدبینیها

و سیاهدلیها

دلم

مثل خورشيد

ميدرخشد

آفرين بهش

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/04 و ساعت |

 

براي در مركز موندن

كار زيادي نيست كه انجام بدم

به سختي قديما هم نيست

 

بايد فقط چشمامو كمي تنگ كنم

و از لاي مژه هام

واقعيت  لرزان و محو شدني رو

به روياهام

پيوند بزنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/03 و ساعت |

 

كلمات ميگريزند

دنبالشان نميدوم

از اين بالا به جست و خيزشان نگاه ميكنم

خوشم

 

دچار تعابير و سو تفاهم ها

بين خشم و پوزخند در گذرم

 

اشكالي نداره

به خودم ميگم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/10/01 و ساعت |