چشمهاي غريبه
آن دو روزن عميق روشن
مانند درياچه تخت سليمان
به اعماق زمين راه ميبرد
قلبش
حقيقتي ازلي را ميطپد
و قدمهايش
در لجنزار
اثبات وجود پاكي است و خلوص
قدرتش مهر بي پايان به هرآنچه هست
و تماميتش سرود ناتمامي زندگي
چشمهاي غريبه
آن دو روزن عميق روشن
مانند درياچه تخت سليمان
به اعماق زمين راه ميبرد
قلبش
حقيقتي ازلي را ميطپد
و قدمهايش
در لجنزار
اثبات وجود پاكي است و خلوص
قدرتش مهر بي پايان به هرآنچه هست
و تماميتش سرود ناتمامي زندگي
ديروز
يك موجود بدون سن
بدون جنسيت
و بدون ويژگيهاي مرسوم شخصيتي
كاملآ مستقل از مني كه ميشناسم
يك لحظه
از توي آينه
سر در آورد
وفقط چند صدم ثانيه
با حيرت
بهم نگاه كرد
بهت گفتم
نه به زور زدنه
نه به نصيحت پذيري
نه به خوندن مفاهيم
درسته كه آگاهي عين عمله
(اينو اون عارف هنديه ميگه كه تو كتاباشودوست داري ولي منو فراري ميده از خودم)
اما آدما از يه سايزي بيشتر نميتونن وسيع بشن
مگه فيض الهي
ماه
شبيه لبخند بود
بزرگ و بخشنده
آروم نگاهم كرد
به فكر و خيالها و آرزوهام
به موزيكي كه داشتم توي ماشين گوش ميدادم
به عطري كه زده بودم
به چشمهام
به دلم
آروم گفت:
همه اش بازيه
ستاره كوچيكه سرتكان داد
چشم اندازي از دشتي مه زده
دشتي ناشناس
كه بر هيچ نقشه اي نشانش نيست
ودلیل خوشبختي:
ابرهاي باران زا ي دور دست
و چند سپيدار
كه خط افق را
به قامت عمودي خود
آشفته اند