تبليغاتX
سهم من اینست

 

هيچكدام ازاين زنها

در اوج بودنشان

نميتوانستند تصور من را

به آن چيزي كه چند سال ديگرميشدم

نزديك كنند

 

نه دلم ميخواست شبيه آن خانم موفرفري لاغر اندامي باشم

كه دو بچه دسته گلش را

بعد ازمرگ شوهرش

غيورانه

بزرگ كرده بود

نه آن پاتولوژيست خوش قيافه سكسي

نه نقاش فسونگر فتان

نه معمار ذغال اخته اي شلوغ و پر تحرك

نه ميزبان متمول غمگينمان

 

هيچ بحثي مال من نبود

حتي شراب هم

مزه مستي من را نميداد

چشم انداز كوهها

بيگانگي ميكرد

و من

در زير باروحشتناك اين غربت

سر تكان دادم

وخنديدم

از ته دل...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/27 و ساعت |

 

 توي توالي روزها

فقط اين باد بهاري

كه از پنجره هاي شركت

مياد تو و

ميچرخه و

كاغذا رو ميفرسته هوا

و جان هاي داغ و ملتهب ما رو

خنك ميكنه

ميتونه ادعا كنه

كه زندگي

هنوزم

ارزش زيستن داره...

عيدتون مبارك

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/26 و ساعت |

 

پيرمرد

برق پيروزي

توي چشماش بود

وقتي

بالاي سربالائي

برگشت

و پشت سرشو نگاه كرد

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/22 و ساعت |

 

 هنوزم

بعد از اينهمه سال

كه حكمآ بايد عادت كرده باشم

آي بهم برميخوره

كه ميام يه لينكي، چيزي را باز كنم

و ميبينم

"اين سايت بر اساس قوانين...."

 فيلتر شده

 

انگار يكي محكم ميزنه پشت دستم

و با لحن عاقل اندر سفيهي ميگه

نه نه نه، اينا جيزززه!

 

اگرچه كه هيچكس

به اين حرفا هيچ اهميتي نميده

وهمه از هر سوراخ سنبه اي كه شده

كار خودشونو ميكنن-

ولي بازم آدم حرصش ميگيره

ازين فحش قانوني

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/19 و ساعت |

 

هر دفعه كه

از چراهاي زندگي

خيلي كلافه اس

يا هيجان چيزي گذرا

روحشو به چالش كشيده

ميره توي اتاقش و

روبروي بوم نقاشي بزرگي

كه چندين ماهه داره روش كار ميكنه

مي ايسته و پرهاي طاووس رو،

با لايه هاي قطوری از

رنگ روغن لاجوردي و طلائي و مشكي

هي پر رنگ ميكنه

و هاله نوراني دورتا دور رقصنده سماع رو

چرخان تر

 

فكر ميكنم كه

ته دلش

نميخواد اين تابلو

حالا حالاها تموم بشه

 

فكر ميكنم

به همديگه نياز دارن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/18 و ساعت |

 

توي اين فكر بودم كه

خيلي چيزا داره

كم كم

توي توالي اين روزهاي ظاهرآ يك شكل

 اتفاق ميفته

كه چند سال بعد

ممكنه از خودم بپرسم

كي و از كجا شروع شد

 

مثل اين واقعيت كه

بابا ديگه نميتونه رانندگي كنه

كوچولوئك، ناگهان تبديل به يك آدم بزرگ تمام عيارشده

چشم آبي، با اينكه هنوز همون حالت كودكي شو

توي چشماش ميبيني،

ولي ديگه براي تو و حرفات،

تره هم خرد نميكنه

مادر، اقتدارش وحضورش،

مثل پرتوهاي سرخ رنگ غروب

مايل شده

 

خانه

كهنسالتر

 

خطوط چهره ها

عميقتر

 

دلها

پذيراتر

 

همه اينها گوئي

يكشبه اتفاق افتاده

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/07 و ساعت |