هيچكدام ازاين زنها
در اوج بودنشان
نميتوانستند تصور من را
به آن چيزي كه چند سال ديگرميشدم
نزديك كنند
نه دلم ميخواست شبيه آن خانم موفرفري لاغر اندامي باشم
كه دو بچه دسته گلش را
بعد ازمرگ شوهرش
غيورانه
بزرگ كرده بود
نه آن پاتولوژيست خوش قيافه سكسي
نه نقاش فسونگر فتان
نه معمار ذغال اخته اي شلوغ و پر تحرك
نه ميزبان متمول غمگينمان
هيچ بحثي مال من نبود
حتي شراب هم
مزه مستي من را نميداد
چشم انداز كوهها
بيگانگي ميكرد
و من
در زير باروحشتناك اين غربت
سر تكان دادم
وخنديدم
از ته دل...

