تبليغاتX
سهم من اینست

 

چشمانم را ميبندم

بر فرجام محتوم بشري

برالزامهاي تعفن بار

و به مفاهيم زيبا مينديشم

وردگونه

تكرارميكنم

در پايان راه زندگي

مفهومي عظيم

به عظمت هستي چرخان در آسمانها

چشم براه خواهد بود

اينگونه

به جنگ غولهاي نيمه ي تاريك ميروم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/26 و ساعت |
 

 

دلم برات تنگ شده

انقد که ازت بدم اومده

نمیتونم نداشتنتو باور کنم

 

یه دلتنگی موذی احمقانه اس

که ربطی به من و تو و این دوستی کم عمق کوتاه مدت نداره

ریشه اش بیشتر میرسه به

یه بچه زود باور

و دروغی که سالها پیش

یه قصه گوی پیر کم حافظه

حکیمانه تو گوشش

زمزمه کرده

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/19 و ساعت |

 

بچه ها

گاهي مي ايستادن و

دنبال پروانه ها ميكردن

سرشون رو بالا ميكردن

و ابرا رو ديد ميزدن

خود خودشون بودن

بدون يه سر سوزن

كم و كسري

 

آدم بزرگا

نصفه نيمه

قطعه قطعه شده در طول ساليان

مثله شده از لحاظ احساسي

نصفي تو اين خاطره

نصفي پيش اون اميدي كه چند وقته بهش دل بستن

تند تند

با سر پائين

و هدفون به گوش

با سرعتهاي مختلف

راه ميرفتن

 

از نگاه كردن به بالا پرهيز داشتن

 انگار اومده باشن يه وظيفه رو انجام بدن و برن

اون چند تا نگاهي هم كه مينداختن

به بقيه بود و از سر كنجكاوي

نميديدي توجهي به شكوفه ها داشته باشن

 

بيشتر آدم بزرگا

 از باد ميترسيدن

و بارون

زحمت بيخودي بود

كه آسمون به خودش ميداد

 

من درخت بودم

ريشه ام محكم بود

قطرات لطيف بارونو

روي پوست تشنه ام

روي زبون سرخم

مزه مزه ميكردم

ميبلعيدم

با نگاهم

چشم انداز كوه و

پروانه ها و

عقابها رو

همهمه باد، غريب بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/09 و ساعت |

 

 

به شدت بي علاقه

به كاري كه انجام ميدهم

به شدت طالب فرار

از روزمرگي اين ديوارها

نمايشي را نظاره گرهستم

 

خانم ن.، دچار غمي آشكار است اين روزها

نگران عروسش، كه احتمال وجود حجمي بدخيم را در بدن دارد

گاه از زير لايه هاي ظاهرآ آرام سطح، از ميان كلمات، ويا در نگاه بردبارانه اش، صداي طوفان بگوش ميرسد، شكايه اي خاموش...

خانم س.، مدير كل،

روي اين لايه نازك يخ

بي خبر ازهمه چيز

مانور ميدهد

ميشكند؟ نميشكند؟

اگر بشكند

خانم ن. بي شك بيكار خواهد شد

ميروم داخل آشپزخانه

به بهانه چاي ريختن

سطح يخ را بررسي ميكنم

 

گپي كوتاه

صميميتي كه از ته وجود بر ميخيزد

و لاجرم بر دلش مينشيند

 

راحت ميشوم

اوضاع كمي بهتر شد

امروز هم "در غرب خبري نيست"!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/02 و ساعت |