تعداد نداهایی که
تو زندگیم میشناسم
به تعداد انگشتای یه دست هم نمیرسه
یکیشون خیلی شر و شیطون بود
با وجود اون بابای پر هیبت غیرتیش
یواشکی ماشینشونو
از تو پارکینگ کش میرفت و
با سرعت 200 تا
توی شهرک غرب ویراژ میداد و
من چشامو میبستم و
فقط دعا میکردم جون سالم در ببریم
یکیشون خواهر کوچولوی همکلاسیم بود
که یه بار
با داداش کوچیکم
بردیمشون فیلم شهر موشها
عجیبه که امشب
یاد یکی از همکلاسیای سوم راهنمائیمم افتادم
که چشمای زیبائی داشت
و عاشق این بود که توی زنگ تفریحها
برامون آهنگای فیلم شعله رو
با سوز و گداز بخونه
.........
ندای دیگه ای هم هست
که یاد بقیه نداها
درمقابلش
به یه شوخی لوس بدل میشه
ندائی که باهاش هیچوقت دوست نبودم
هیچوقت نشناختمش
که سرنوشتش
برام حیرت انگیزه
.............
به من بگو
خورشید به تو چه هدیه داد
آن لحظه که
چشمان ناباورت
به خلوت امن کاسه های خود چرخید
و خون سرخرنگت
چون جویباری کوچک
برچهره ات
طرحی ناممکن کشید؟
............
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را بتی رقم زد
که دیگرانش میپرستیدند