توي اين فكر بودم كه
خيلي چيزا داره
كم كم
توي توالي اين روزهاي ظاهرآ يك شكل
اتفاق ميفته
كه چند سال بعد
ممكنه از خودم بپرسم
كي و از كجا شروع شد
مثل اين واقعيت كه
بابا ديگه نميتونه رانندگي كنه
كوچولوئك، ناگهان تبديل به يك آدم بزرگ تمام عيارشده
چشم آبي، با اينكه هنوز همون حالت كودكي شو
توي چشماش ميبيني،
ولي ديگه براي تو و حرفات،
تره هم خرد نميكنه
مادر، اقتدارش وحضورش،
مثل پرتوهاي سرخ رنگ غروب
مايل شده
خانه
كهنسالتر
خطوط چهره ها
عميقتر
دلها
پذيراتر
همه اينها گوئي
يكشبه اتفاق افتاده
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/12/07 و ساعت
|
