به شدت بي علاقه
به كاري كه انجام ميدهم
به شدت طالب فرار
از روزمرگي اين ديوارها
نمايشي را نظاره گرهستم
خانم ن.، دچار غمي آشكار است اين روزها
نگران عروسش، كه احتمال وجود حجمي بدخيم را در بدن دارد
گاه از زير لايه هاي ظاهرآ آرام سطح، از ميان كلمات، ويا در نگاه بردبارانه اش، صداي طوفان بگوش ميرسد، شكايه اي خاموش...
خانم س.، مدير كل،
روي اين لايه نازك يخ
بي خبر ازهمه چيز
مانور ميدهد
ميشكند؟ نميشكند؟
اگر بشكند
خانم ن. بي شك بيكار خواهد شد
ميروم داخل آشپزخانه
به بهانه چاي ريختن
سطح يخ را بررسي ميكنم
گپي كوتاه
صميميتي كه از ته وجود بر ميخيزد
و لاجرم بر دلش مينشيند
راحت ميشوم
اوضاع كمي بهتر شد
امروز هم "در غرب خبري نيست"!
+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/02 و ساعت
|

