تبليغاتX
سهم من اینست - ...

 

بچه ها

گاهي مي ايستادن و

دنبال پروانه ها ميكردن

سرشون رو بالا ميكردن

و ابرا رو ديد ميزدن

خود خودشون بودن

بدون يه سر سوزن

كم و كسري

 

آدم بزرگا

نصفه نيمه

قطعه قطعه شده در طول ساليان

مثله شده از لحاظ احساسي

نصفي تو اين خاطره

نصفي پيش اون اميدي كه چند وقته بهش دل بستن

تند تند

با سر پائين

و هدفون به گوش

با سرعتهاي مختلف

راه ميرفتن

 

از نگاه كردن به بالا پرهيز داشتن

 انگار اومده باشن يه وظيفه رو انجام بدن و برن

اون چند تا نگاهي هم كه مينداختن

به بقيه بود و از سر كنجكاوي

نميديدي توجهي به شكوفه ها داشته باشن

 

بيشتر آدم بزرگا

 از باد ميترسيدن

و بارون

زحمت بيخودي بود

كه آسمون به خودش ميداد

 

من درخت بودم

ريشه ام محكم بود

قطرات لطيف بارونو

روي پوست تشنه ام

روي زبون سرخم

مزه مزه ميكردم

ميبلعيدم

با نگاهم

چشم انداز كوه و

پروانه ها و

عقابها رو

همهمه باد، غريب بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 88/02/09 و ساعت |